اسباب کشی و مسافرت
پنج روز ِ که امتحانام تموم شده و تابستون من رسما ً شروع شده. وای که چه هیجانی داره وقتی قرار نیست تا 4 ماه دیگه یه کلمه درس بخونم. تازه هیجان اصلی اینه که " من دارم می رم ایران" هـــــــــــــــــــــــورا. کلی هیجان زده ام و هی می شینم فکر و خیال می کنم که چیکار کنم و کجاها برم. الان یه ماه می شه که هر سری با بچه ها دور هم جمع می شیم تمام بحثمون اینه که کدوم رستوران ها بریم (نمی دونم چرا ماها انقد شکم پرستیم که امکان نداره هشتاد در صد حرفامون راجع به میوه و کباب و همبرگر گنده ها و بقیه هیجان ها نباشه) از اکیپ نه نفرمون شش نفر میان ایران و تنها کسی که کل چهار ماه رو می مونه منم. فکر کنم کلی حس صاحبخونه بهم دست بده که هی مهمون برام میاد. وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خیلی خـــــــــــــــــــــــــــــــوبه.
الان اینجا حسابی کار ریخته از هر طرف شروع می کنم از یه ور دیگه می زنه بیرون. از یه طرف چمدون جمع کردن ایران یه بساط مزخرفی شده. هر کس میتونه دو تا چمدون ۲۳ کیلویی داشته باشه که من و مامانم با هم چهار تا چمدون داریم(دوتاش رسما ً مال خواهرم و پسرش وشوهرش و بابام ِ... واااااای منم سوغاتی می خوام.فکر کنین این همه چمدون باز می شه هیچ هیجانی واسه من نداره!!!) که داریم باجون کندن می کنیمشون ۲۳ کیلو بعد یکی از ایران یه ا ُ رد جدید می ده یکی از اینجا می گه قربون دستتون من یه بسته کوچک دارم. منم که همش وسایلم زاد ولد می کنه. دست خودم نیست نمی تونم از خیر هیچ کدوم از وسایلم بگذرم. تازه کلی همه رو چیدم وهمه چی اُکی بود ییهو دیدم بــــــــــــــــه تمام تی شرت هام جزو لباس کثیف ها بود و فعلا ً دارن شسته می شن تا من ببینم چی باید از چمدون محترم در بیاد اینا بره جاش( سمنو سوغاتی های شما در میاد تا لباس های من جا شه!دلت رو اصلا ً صابون نزن چون هیچی نداری : دیییی)
از اون یکی طرف جا موند بگم!!! اسباب کشی :( این هفتمین اسباب کشی من تو این سه سال ِ) کاملا ً الان درک می کنم ییلاق و قشلاق چه بساطی داره. منم بهار یه سری اسباب کشی دارم پاییز یه سری. آدم فکر می کنه مگه یه نفر آدم چه قدر وسیله داره ولی آقا زیاد ِِِِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ. فردا یه وَن گرفتیم که همه وسایل رو ببریم خونه یکی از آشناهادر نتیجه الان اینجا عینهو طویله شده. این چند شب هم که تا بیام به بیریخت ترین حالت ممکن قرار اینجا باشیم چون همه وسایل ها رو داریم می بریم. این یعنی من از فردا به حالت افقی قراردراز بکشم پای کامپیوتر.
پریروز با اصرار مامانم رفتم دوچرخه سواری. خیلی باحال بود یاد اون فیلم چند روز ِ سیب نخوردم ولی هنوز نمردم افتادم که براش سیب می چیدن تا دم در که بفرستنش بیرون. مامان منم با کلی کلک و رشوه منو از خونه فرستاد بیرون. کلی تو کف من مونده که چطوری تا این حد می تونم تنبل باشم و از جام تکون نخورم. بهم می گه تو ایران که ممنوع بود و همیشه بساط داشتیم هر روز می خواستی بری دوچرخه سواری و ساعت ها دوچرخه سواری می کردی حالا این جا آزاد ِ باید منتت کنم. اها داشتم می گفتم. خب با خجالت و شرمساری باید بگم بعد ده دقیقه پا زدن احساس می کردم پاهام دارن می ترکن از درد. با خودم گفتم عیب نداره یه ربع میرم یه ربع بر می گردم و همش مقاومت کردم زودتر از یه ربع جا نزنم. خداییش دیگه خیلی بد بود. یه ربع که شد رسیده بودم پشت دانشگاه ولی اون ور رودخونه (پشت دانشگاهمون یه رودخونه هست که هیچ پل و راهی نداره بشه ازش گذشت!) منم شدیدا ً جوگیر گفتم عیب نداره که یه پنج دقیقه دیگه می رم که برسم به جایی که می شه رفت اون ور( می دونستم کجاس) ولی نمی دونستم پنج دقیقه اون ور تر نیست بیست دقیقه اون ور تر ِ. رفتم یه سر تو کتابخونه به بچه ها زدم یه کم فخرفروشی کردم که نه تنها تعطیلم بلکه دوچرخه سواری هم میکنم. بعد موقع برگشتن هم بساطی بود. هر چی پا می زدم نمی رسیدم. دیگه گریه ام گرفته بود که غلط کردم. نیم ساعت دوچرخه سواریم تبدیل شد به یک ساعت و بیست دقیقه. ولــــــــــــــــــــــــــــی خیلی ماه بود. مامانم گفته بود این بار بری دیگه هر روز می خوای بری ولی فکر این رو نکرده بود که دختر ورزشکارش از ناحیه تحتانی عضله هاش بگیره جوری که رو صندلی هم تا دو روز نتونه بشینه! : دییییییییییی
