<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss'><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268</id><updated>2009-12-10T09:45:44.871-05:00</updated><title type='text'>مگنولیا</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>98</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-4451750783678004962</id><published>2008-01-04T00:18:00.000-05:00</published><updated>2008-01-04T00:20:01.382-05:00</updated><title type='text'>گیجم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;یه حس گنگ و گیج کننده و مزخرف و مبهم و عجیب و گاهی ترسناک گاهی دلهره آور داره تو تمام وجودم وول وول می زنه... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;چرا من هر وقت می بینمش این همه حس با هم دارم هر وقت نمی بینمش فقط تنفر دارم؟؟ اصلا ً چرا من تنفر رو حس کردم؟؟؟ چرا باعث شدم این حس بیاد تو وجودم؟؟؟ من که اینطوری نبودم... من که همه رو دوست داشتم و زود می بخشیدم... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;span dir="rtl" style="font-size: 12pt; font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;پس چرا الان................؟؟؟؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-4451750783678004962?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/4451750783678004962/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=4451750783678004962&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/4451750783678004962'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/4451750783678004962'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title='گیجم'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-4391648304699951279</id><published>2007-12-28T21:31:00.000-05:00</published><updated>2007-12-28T21:37:55.673-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;این مملکت چی داره تو غذاهاش که منو بیچاره کرده؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;از زمانی که می رسم ایران تا زمانی که سوار هواپیما می شم برگردم تـــمـــام سلول های (اگه یکی ازپسرهای اکیپ اینجارو می خوند الان می گفت حالا دو تا سلول داره چه پزی میده : دییییییییی) مغزم فرمان خوردن می ده و به خوردن فکرمیکنم .شیرینی دانمارکی گاندی و پیراشکی پوپک و گاتا خوشمزه تو ویلا با کافه گلا سه اش و بستنی رنگی رنگی لادن و میکادو اونجایی که مامان ثمین می گیره و اون شیرینی خوشمزه ها که مامان بهار مخصوص من می گرفت و خلاصه هر جایی یه هیجانی... بعد نه که یه دونه بخورما با هر لیوان چایی به تعداد قلپ هایی که چایی ِ تموم شه یه دونه می خورم و وقتی اینا باشه ترجیح می دم تو پارچ چایی بخورم. بعد یه ریز میوه و غذا و رستوران و کافی شاپ ... از ایران که دارم برمیگردم دو سه کیلو لاغر شدم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بعد&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;می رسم اینجا&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;دیگه شیرینی تقریبا ً کم می شه و رستوران می شه ماهی یه بار و همه چی نرمال می شه و غذا از خونه و شیرینی از خونه و عصرها یه کافی... بعد در عرض یه ماه یهو دو سه کیلو میرم بالا... البته یه مدلی ِ چاق شدنش. اونقد که تو هیکل آدم معلومه ترازو نشون نمی ده ولی همش هر کدوم از لباس های قبلم رو می پوشم حالم گرفته می شه. دیشب به مامانم می گم به جز ورزش راهی وجود نداره واسه لاغر شدن؟؟؟( خداییش ورزش خیلی سخته! هر سری می گم ورزش می کنم سه روز بیشتر نمی شه اونم روزی ده تا پونزده دقیقه!!!) مامانم هم گفت نـــــــــــــــــــــــه ورزش وغذای کم هر دو باهم... خب البته چون امروز قرار بود مهمون داشته باشیم و کنسل شد و من کلی بامیه خریده بودم و همش موند واسه خودمون با چایی و بامیه خودم رو خفه کردم... راستش الان فهمیدم مشکل از کجا شروع شداااااااااااا از اینکه من از وقتی اومدم اینجا چایی خور شدم (توجیه جیگری بودا!) &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;چند وقتیه تقریبا ً حوصله اکثر بچه های اینجا رو ندارم.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;خیلی بد شدم. قبلا ً با انرژی و حوصله وقت می ذاشتم زنگ بزنم و برنامه بذارم و معاشرت کنم و ... الان اصلاً. هر کی زنگ زد کلی استقبال میکنم ولی خودم پیشقدم نمی شم. انقد سر این برنامه گذاشتن ها همه از دستم ناراحت شدن و رفتن تو قیافه و وقتی کلی دویدم دنبالشون که چی شده اینطوری که اون بار که برنامه گذاشتی واسه فلانی روزش رو عوض کردی واسه من نه و به اون که من خوشم نمیاد گفتی بیاد و ...... یه مدت کلی غصه می خوردم که کسی ناراحت نباشه و معذرت خواهی و دنبال کردن ماجرا ولی بعد دیدم یه عده دوست دارن اینطوری کنن بعد یه مدت این نوع رابطه &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;واسه من می شه خداحافظ شما!!!&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;یا یه سری یه حرکت های عجیب قریب می کنن (مخصوصا ً در رابطه با پسرها!) که اعصابم رو خرد می کنه. بعضی اوقات می شینم فکر می کنم می بینم چند تا دوست دارم که مطمينم واقعا ً براشون مهمم و من رو کامل می شناسن و می دونن که کرم ندارم و از رو قصد و واسه اذیت کردن کاری نمی کنم و اگه دلخوری پیش میاد میان می گن که سری حل شه و با بودن باهم کــــــــــــــــــــــــــــلی کیف می کنیم... خب خوبه دیگه...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;خدایا مرســـــــــــی... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم چی شده که من همش خوابم میاد و شب ها ساعت 10 غش می کنم!!! خیلی بده هــــــــــــــا! چطوری با این وضع می خوام ترم جدید رو شروع کنم نمی دونم!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-4391648304699951279?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/4391648304699951279/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=4391648304699951279&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/4391648304699951279'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/4391648304699951279'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2007/12/blog-post_28.html' title=''/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-4190839038515356332</id><published>2007-12-24T13:52:00.000-05:00</published><updated>2007-12-24T14:01:06.778-05:00</updated><title type='text'>آخه یه آدم انقد می تونه پر حرف باشه؟؟؟</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;                                              &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;بنده شدیدا ً دارم با تعطیلاتم وخرید کردن عشق می کنم. البته بسی عذاب وجدان از این همه خرج تو دلم ِ ولی امان از این همه هیجانات تو مغازه ها!!! مخصوصا ً که مامانم هم مظلوم شده هیچی نمی گه. فکر کنم بیشتر دلش واسم می سوزه که داره میره ایران و منو تنها می ذاره منم بی جنـــــــــبه آی سواستفاده ای می کنم بیا و ببین. البته همه چی به این آرومی هم نمی مونه ها یهو همچین صداش در میاد من سکته کنم. هر از گاهی می گه بست نیست؟؟؟؟؟؟؟ منم یه کم متفکر نگاش می کنم می گم نــــــــه!!! آخه اینم سوال؟؟؟ من اگه بودم می زدم در ِ ... بچه ام می گفتم بــــــــــســـــــــــه!!! ولی کیف دارررررررررررررررره.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;مامانم سه روز پیش که من بیرون بودم با خواهرم حرف زد و ییهـــــو دو تایی با هم تصمیم گرفتن که مامانم بره ایران. تصمیم همچین قطعی بود که بلیط هم رزرو کردن. وقتی اومدم شــــــوک! البته من از اولم گفتم هر جور مامانم تصمیم بگیره من ا ُ کی ام. مسلما ً حاضر نیستم ببینم چشماش قرمز ِ و گریه کرده و دلش تنگ ِ و نمی خوابه و هی زرت و زرت لاغرتر می شه. ولی آآآآآآآآآآآآآآی که وقتی فکرش رو می کنم دلم می گیره. همیشه از تنهایی متنفر بودم. فک کن در خونه رو باز کنم شب بیام تو خونه همه جا تاریک و ساکت هیچ کس نباشه باهاش حرف بزنم و مخش رو بخورم تنها یه چیزی گرم کنم (اوج خوشبختی ِ اگه چیزی تو یخچال باشه!) و بخورم و حموم و بعدم واسه فرار از تنهایی لالا... واااااااااااااااااااااااااااااااااای نمی خوام فکرش رو بکنم. در همین حد فکرش کافیه که یهو بغضم بترکه. اونم من که همیشه پیش مامانم بودم (البته باز هم پیش اومده که من اینجا باشم و اون ایران ولی هیچ وقت تنها نبودم!) ولی از زمانی که خواهر هام ازدواج کردم من و مامانم با هم بودیم و من بهش وصل بودم.. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;تابستون دو سه هفته قبل اینکه &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;برگردم کانادا طی یه اقتدامات شوک برانگیز رفتم آرایشگاه و گفتم موهام رو کوتاه کنه و برام چتری بذاره! به جز اهالی منزل که چندان استقبال نکردن و گفتن شبیه این سگ پشمالوها که چشمشون دیده نمی شه شدم (تنها کسایی که همه جوره من رو می بینن چه مو درست شده ام چه وقتی از حموم میام و با موهای خیس می خوابم و صبح خوشگل می شم!) بقیه همه کلی تشویقم کردن که خیلی بهت میاد و جیگر شدی و نذار بلند شه و ... خب خود منم کلی با قیافه جدیدم حال کردم!!! یکی از خوبیهای چتری اینه که ابروهات هر چقدر افتضاح باشه معلوم نمی شه و می تونی هنوزم با اعتماد به نفس صاف صاف راه بری .&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;موهای منم که خـــــــوش فرم و لـَخت ِ!!! و اصلاً احتیاج نداره هر روز بدون استثنا سشوار و اتو بکشمش. حالا همه اینا رو گفتم که بگم در قسمت چتری موهام تغییر شیمیایی پیش اومده و دیگه فر نمی شه. همینطوری لخـــــــــــــــــــت و صاف مونده. انقده نگرانشم که نکنه همینطوری بمونه بعد یهو بریزه! حالا ای کاش صاف می شد یه کم پف دار صاف می شد چون حتی کار منم آسون نکرد و حالا مجبورم دو ساعت سشوار بکشم یه کم از این مدل لختش کم شه! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;فردای شروع تعطیلی رفتم تولد دوست چینی ام. سه سال و نیمه می شناسمش (از وقتی اومدم اینجا). خیلی جالب ِ این و دوستش انقد احساس مادرانه نسبت به من دارن خنده ام می گیره. همسن هستیم ولی خب چون من یه مقدار بسیار بسیار زیادنسبت به اونا اشکول می زنم در زمینه مسايل مثبت هجده سال! اینا عین بادیگارد اطراف منن که به وقت مبادا کسی چیزی بهم بگه یا چپ نگام کنه یا فکری راجع بهم کنه!!! پارسال رفتیم اونجا بعد دو تا مورد خاص بود که می خواستن بفهمن طرفشون کیه در نتیجه تصمیم گرفتن شجاعت یا حقیقت بازی کنن. اه هر چی در این 22 سال چشم و گوشم بسته بود اون شب باز شد... از دومین سوال رفتن سراغ مسایل ن ا م و س ی و همینطوری بد تر هم می شد. منم به عنوان بی خاصیت ترین شخص موجود تقریباً از بازی بیرون بودم. ولی این دوتا دوستم هی بال بال می زدن کسی سوالی از من نپرسه!!! (آقا ما هم بی ســــــــــــــــــواد!!! سواد انگلیسیمون هم قد نمی داد نصفش رو بفهمیم باید فارسی بازی می کردن ببینم چی به چیه!) &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;آها داشتم می گفتم این دفعه وسط ها مهمونی بودیم که یکی از بچه های دانشگاه (سیاه پوست ِ ، فکر کنم 20 بیشتر نداره ، هم رشته ای که تا حالا سر کلاس ها ندیدمش و یادم نمی اد از کی و چطوری آشنا شده بودیم و سلام علیک می کردیم! قیافه اش هم به نسبت خوبه!) اومد بشینه کنارم. البته نه کنار ِ کنارها!!! نمی دونم چطوری تنظیم کرد که صاف تو بغل من فرود اومد(رو پام نـَشست ها، کنارم بود ولی یه جوری لم داد که من نتونم تکون بخورم.) من اگه می خواستم به یکی انقد بچسبم موقع نشستن با یه متر فاصله فرود می اومدم و بعدم انقد عقب جلو می رفتم تا بشم مثل این! خداییش تنطیمش فوق العاده بود! البته وسطش من پام رو آوردم تو بغلم جمع کردم که یه کم جمع و جور تر باشم! بعد شروع کرد: &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;اون: چه خبرا و تعطیلات چه می کنی و چه برنامه ای داری؟؟؟؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;من: هیچی، خوردن و خوابیدن و خرید... هر چی جز درس خوندن!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;اون: خب کلا ً تو زندگنیت چه هیجانی داری؟؟؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;من (یه کم فکر!): راستش هیچی... همش که درس و کتابخونه و آخر هفته هم شاید یه شب با دوستام دور هم جمع شیم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;اون: کـــــــــام آآآآآآآآآن (خارجکی بودا!) هیجان خطرناک و ریسکی تو زندگیت چیه؟؟؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;من: من اصولن زندگی آروم رو ترجیح می دم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;اون: منظورت اینه که دوست پسر نداری؟؟؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;من: نه... من دنبال رابطه ای هستم که بعدش جدی بشه ، پسر ها اینو نمی خوان در نتیجه ترجیح می دم تا آدم درستش پیدا نشه با کسی نباشم. از اینکه با همه بپرم خوشم نمی یاد... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;اون (فکر کنم از شدت شوک نزدیک بود بالا بیاره! والا قیافه اش که اینو می گفت: ...!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;من (لاللللللللللللللللللللل و شوک): جواب &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;اون(قیافه اش بدتر از قبل!) :  این عقایدت مربوط به مسایل دینی ِ؟؟؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;من: نه مربوط به مسایل اعتقادی شخص ِ شخیص خودم ِ!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;اون: دنبال کسی نیستی؟؟؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;من: ببین من دنبال کسی ام که اینا رو بهش می گم بهم نخنده و اینطوری شوک بهم نگاه نکنه!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;اون: منظورت منم؟؟؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;من: ببین تو رده سنی ماها همه مثل تو هستن و این عجیب نیست که اینا واسشون عجیب باشه ولی خب هر کس یه نظری داره و زندگیش رو جوری که می خواد می بره جلو. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;اون: یه سوال کنم ناراحت نشیا!!!(کشت انقد سوال کرد بعد می گه ناراحت نشیا!)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;اینجا بود که اهالی ریختن اینور حال و همه چی بهم خورد و من از ادامه ی این سوال جواب ها معاف شدم. نمی دونم چرا اون لحظه به فکرم نرسید بگم ببین اینا خیلی شخصی ِ و من دلم نمی خواد جواب بدم. عین آدم های صادق تو دادگاه زرت زرت همه رو جواب دادم... ولی فرداش انقد ِ اعصابم از دست خودم خرد بود! به دوستم که گفتم گفت حالش رو می گیره!!! : دییییییییییییی &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;          &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;برف دوباره شروع شد!!! یا برف یا بارون یا باد یا تگرگ یا بارون یخی یا کوفت باید تو این خراب شده از آسمون نازل بشه وگرنه شب ما صبح نمی شه!!! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;این دوستان گرامی بنده همگی همزمان تصمیم گرفتن که تعطیلات خود را در جایی خوش آب و هوا به جز این شهر دوست داشتنی در آمریکا بگذرونن&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;فقط یه نفر مونده که راستش چندان حوصله اش رو ندارم و ترجیح می دم تو جمع باهاش معاشرت کنم و اینطوری شد که من یا خونه ام یا با خودم تک و تنها فروشگاه متر می کنم و باز اینطوری شد که من ایــــــــــــن همه نوشتم!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;حس شاعریم گرفت یهو!!! اینکه میگن: &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;رهرو آن نیست که گهی تند و گهی خسته رود&lt;span style=""&gt;     &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;خلاصه به نفعم ِ که هر شب یه کم بنویسم تا اینکه جمع کنم یهو اینجا رو بترکونم...(نمی دونم چی شد یهو این بیت یادم اومد گفتم بنویسمش با خودم حال کنم که هنوز یه شعر یادم مونده!)&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;      &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;یه احساس بد، یه احساس خطر، یه احساس حسادت ، یه احساس عجیب چند روزی ِ تو دلم ِ و دوست نداره بره!!! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;می دونم چرا ولی نمی گم چرا! آشنا میاد میره خوبیت نداره :(&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-4190839038515356332?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/4190839038515356332/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=4190839038515356332&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/4190839038515356332'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/4190839038515356332'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2007/12/blog-post_24.html' title='آخه یه آدم انقد می تونه پر حرف باشه؟؟؟'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-9102733454669954829</id><published>2007-12-20T09:52:00.000-05:00</published><updated>2007-12-20T10:53:31.374-05:00</updated><title type='text'>من اومدم : دییییییی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;              &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;اخـیــــــــــــــش امتحانام تموم شدن. چه حس خوبی ِ وقتی درس ندارم. دلم می خواد همش بخوابم و فیلم ببینم و برم خرید و خلاصه هر کاری جز درس. این ترم شدیدا ً له شدم با درسام. یه درسای سخــــت فاینال هام هم همه پشـــت سر هم. همیشه سر فاینال ها یا وبلاگ نوشتنم می اومد یا یه سریال طنز اومده بود که من هرروز دانلود کنم برم خونه بشینم ببینم ولی امسال هیچ غلطی نکردم و اون 6 و 7 ساعتی هم که خونه بودم فقط ترجیح می دادم بخوابم. چه دلم واسه نوشتن تنگ شده بودا. فقط مشکلم اینه که دوست نداره آشنا اینجا رو بخونه که بتونم هرررررررر چی می خوام بنویسم ولی امان از دهن لق که هنوز وبلاگ ِ ساخته نشده بود به عالم و آدم آدرسش رو دادم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;چند روز پیش در حال درس خوندن شدیداً هوس کرده بودم که ایران باشم بعد ثمین بیاد خونمون عصری ماشین رو برداریم آهنگ خولیو رو بذاریم بلنـــــــــــــدش کنیم بریم آب انار محمد تو نیاوران تو کوچه جلوش پارک کنیم و بریم نفری یه دونه از این معجون هاش رو بگیریم یه کمش رو همون جا بخوریم که نریزه بقیه اش رو ورداریم ببریم موزه حیات وحش سر جای همیشگی خودمون اون بالا بشینیم حرف بزنیم حرف بزنیم درد و دل کنیم بخندیم مسخره بازی در بیاریم بعد هی از شدت انار و لواشک و آلوچه و یخ در بهشت ترش به حالت غش برسیم ولی تا جان در بدن داریم تا قطره ی آخرش رو بخوریم (از هر چی می شه گذشت جز انار و مخلفاتش) بعد بشینیم غروب خورشید رو ببینیم و بیایم خونه... واااااااااااااااااای انقده می خواممممممممممممممممممممممممممممممممممم که حد نداره...&lt;br /&gt;این تابستون که ایران بودم انقدددد بهم خوش گذشت که حد نداره. البته اون اولش یک مقدار بسیار بسیار زیاد ضد حال خوردم و دپرسی و افسردگی و یه ریز عر زدن داشتم که کم کم حالم اومد سر جاش و امتحان و درس و پروژه دوستام هم تموم شد و دیگه ترکوندیم با بچه ها. آخراش که صدای مامانم و بابام در اومد که تو چرا اصلاً خونه نیســــــــــــــــــــتی؟؟ : دیییییی خیلی خوب بود ولی... من بازم می خواااااااااااااااااااام. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;من جدیدا ً تصمیم گرفتم به همه بگم شما! فهمیدم تو ایران خیلی خوبه تو دانشگاه همه به هم می گن شما و فامیل هم دیگه رو صدا می کنن بعضیا شدیدا ً بی جنبه ان تا میگی تو یه کم می خندی میان رو سرت سوار می شن... البته منم بی جنبه ام از لحاظ شوخی کردن. نمی دونم چرا نمی تونم خودم رو کنترل کنم با همه زرتی صمیمی میشم و خنده و شوخی بعد یهو طرف جبهه می گیره و میره تو قیافه که آدم حالش خراب می شه. اگه شروع کنم به همه بگم شما تا اینکه دستم بیاد طرف چه طوری ِ اونوقت همش یادم ِ که شوخی نکنم.. اصلاً خودمم نفهمیدم چی نوشتم... شماها فهمیدین؟؟؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;من یه تصمیم دیگه هم گرفتم : دییییی (اینا همه در اثر درس خوندن و فکر کردن وسطش ِ هــــا) یکی از شرایط زندگیم واسه انتخاب طرف مقابلم رو پیدا کردم... اینکه طرف معدلش بین 12 تا 16 باشه... واااااااای که من جدیداً هر کی دور و برم می بینم معدل 18 به بالا داره. اینا هم که &lt;b&gt;یــــــــک &lt;/b&gt;بعدی همه چی رو با معدل و نمره ات می سنجن. ایطوری که سلام خوبی؟ درسا خوبه؟؟ نمره هات خوبه؟؟ واسه امتحانت آماده ای؟؟ امتحانت بد شد؟؟ (بد یعنی مثلا ً 19 و 20 نشدی) وااااااای خیلی بد ِ که!!! از امتحان اومدی میگه امتحان بعدیت کی ِ؟ میگم فردا! میگه آماده ای؟؟؟؟ میگم شوخی می کنی؟؟؟؟ میگه نــــــه خب نمی رسی که!!! &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;(خداییش زشت نیست آدم سال سه باشه بعد نمره اش 19 و 20 بشه؟؟؟؟؟؟ اصلا ً ادم باید تو کارنامه اش چند تا 12&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و 13 –صددرصد یه دونه زیر ده- داشته باشه تا بشه باهاش معاشرت کرد) خلاصه یه جور چندشی که تا نبینین نمی فهمین من چی می گم... آها یکی دیگه هم هست داره فوق می خونه هر روز میاد خبر می ده که نمره اش 20 شده و استاد ِ کلی کف کرده و این از هی چی دانشجو ِ دکتراس خدا تر ِ و اصلاً کشف نشده بود ِ و مخ عالم ِ و بعد می شینه چند تا درس زندگی واسه مدل درس خوندن و چطوری درس خوندن می ده و یه چند تا هم راجع به نحوه برخورد با دوست دختر یا دوست پسر میده (جــــــــــان خودم اینجاش می خوام عق بزنم!) بعد دودرش می کنی و میره! در ضمن حالش از هر چی ایرانی ِ به هم می خوره و شدیدا ً هم دنبال دختر بلوند ِ کانادایی. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;پریروز صبح ساعت چهار از شدت گردن درد از خواب بیدار شدم و همینطوری خشک یه ساعت دراز کشیدم و سعی می کردم بلند شم می دیدم فایده نداره تا اینکه مامانم رو بلند کردم بیاد به دادم برسه. خلاصه پاشدم رفتم دستشویی جلو آینه یهو از حال رفتم از شدت درد. فقط تونستم داد بزنم مامااااااان بیا منو دریاب. مامانم و یاسی دویدن اومدن مامانم می گه تو چرا انقد رنگت پریده (خداییش هر چی فکر می کنم من به این سفیدی و یخی چطوری یکی می فهمه من رنگم پریده نمی فهمم!) بعد دیگه آب و قند و حوله داغ و اینا تا دوباره یک کم خوابم برد. از اون موقع هنوز عین روبات راه می رم و نمی تونم گردنم رو تکون بدم. خیلی درد مزخرفی ِ .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;فعلا ً برم آماده شم دارم می رم بیرون. اینجا هم که هوا معتدل بهاری ِ!!!!!!! الان پنج روز ِ همش داره برف میاد و کم کم قرار زیر برف گیر کنیم. ماشین ها که همه جون می دن راه برن و پاتیناژ می کنن تو خیابون. منم که تا زانو تو برفم . باد و برف و دمای زیر منفی ِ بیست هم که نگـــــــــــــــــــــــــــو,نباشه حیف ِ !!! &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-9102733454669954829?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/9102733454669954829/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=9102733454669954829&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/9102733454669954829'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/9102733454669954829'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2007/12/blog-post.html' title='من اومدم : دییییییی'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-7904609662770664068</id><published>2007-04-25T22:03:00.001-04:00</published><updated>2007-04-25T22:03:45.225-04:00</updated><title type='text'>اسباب کشی و مسافرت</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;پنج روز ِ که امتحانام تموم شده و تابستون من رسما ً شروع شده. وای که چه هیجانی داره وقتی قرار نیست تا 4 ماه دیگه یه کلمه درس بخونم. تازه هیجان اصلی اینه که " من دارم می رم ایران" هـــــــــــــــــــــــورا. کلی هیجان زده ام و هی می شینم فکر و خیال می کنم که چیکار کنم و کجاها برم. الان یه ماه می شه که هر سری با بچه ها دور هم جمع می شیم تمام بحثمون اینه که کدوم رستوران ها بریم (نمی دونم چرا ماها انقد شکم پرستیم که امکان نداره هشتاد در صد حرفامون راجع به میوه و کباب و همبرگر گنده ها و بقیه هیجان ها نباشه) از اکیپ نه نفرمون شش نفر میان ایران و تنها کسی که کل چهار ماه رو می مونه منم. فکر کنم کلی حس صاحبخونه بهم دست بده که هی مهمون برام میاد. وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خیلی خـــــــــــــــــــــــــــــــوبه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;الان اینجا حسابی کار ریخته از هر طرف شروع می کنم از یه ور دیگه می زنه بیرون. از یه طرف چمدون جمع کردن ایران یه بساط مزخرفی شده. هر کس میتونه دو تا چمدون ۲۳ کیلویی داشته باشه که من و مامانم با هم چهار تا چمدون داریم(دوتاش رسما ً مال خواهرم و پسرش وشوهرش و بابام ِ... واااااای منم سوغاتی می خوام.فکر کنین این همه چمدون باز می شه هیچ هیجانی واسه من نداره!!!) که داریم باجون کندن می کنیمشون ۲۳ کیلو بعد یکی از ایران یه ا ُ رد جدید می ده یکی از اینجا می گه قربون دستتون من یه بسته کوچک دارم. منم که همش وسایلم زاد ولد می کنه. دست خودم نیست نمی تونم از خیر هیچ کدوم از وسایلم بگذرم. تازه کلی همه رو چیدم وهمه چی اُکی بود ییهو دیدم بــــــــــــــــه تمام تی شرت هام جزو لباس کثیف ها بود و فعلا ً دارن شسته می شن تا من ببینم چی باید از چمدون محترم در بیاد اینا بره جاش( سمنو سوغاتی های شما در میاد تا لباس های من جا شه!دلت رو اصلا ً صابون نزن چون هیچی نداری : دیییی)&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;از اون یکی طرف جا موند بگم!!! اسباب کشی :(&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;این هفتمین اسباب کشی من تو این سه سال ِ) کاملا ً الان درک می کنم ییلاق و قشلاق چه بساطی داره. منم بهار یه سری اسباب کشی دارم پاییز یه سری. آدم فکر می کنه مگه یه نفر آدم چه قدر وسیله داره ولی آقا زیاد ِِِِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ. فردا یه وَن گرفتیم که همه وسایل رو ببریم خونه یکی از آشناهادر نتیجه الان اینجا عینهو طویله شده. این چند شب هم که تا بیام به بیریخت ترین حالت ممکن قرار اینجا باشیم چون همه وسایل ها رو داریم می بریم. این یعنی من از فردا به حالت افقی قراردراز بکشم پای کامپیوتر. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;پریروز با اصرار مامانم رفتم دوچرخه سواری. خیلی باحال بود یاد اون فیلم چند روز ِ سیب نخوردم ولی هنوز نمردم افتادم که براش سیب می چیدن تا دم در که بفرستنش بیرون. مامان منم با کلی کلک و رشوه منو از خونه فرستاد بیرون. کلی تو کف من مونده که چطوری تا این حد می تونم تنبل باشم و از جام تکون نخورم. بهم می گه تو ایران که ممنوع بود و همیشه بساط داشتیم هر روز می خواستی بری دوچرخه سواری و ساعت ها دوچرخه سواری می کردی حالا این جا آزاد ِ باید منتت کنم. اها داشتم می گفتم. خب با خجالت و شرمساری باید بگم بعد ده دقیقه پا زدن احساس می کردم پاهام دارن می ترکن از درد. با خودم گفتم عیب نداره یه ربع میرم یه ربع بر می گردم و همش مقاومت کردم زودتر از یه ربع جا نزنم. خداییش دیگه خیلی بد بود. یه ربع که شد رسیده بودم پشت دانشگاه ولی اون ور رودخونه (پشت دانشگاهمون یه رودخونه هست که هیچ پل و راهی نداره بشه ازش گذشت!) منم شدیدا ً جوگیر گفتم عیب نداره که یه پنج دقیقه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;دیگه می رم که برسم به جایی که می شه رفت اون ور( می دونستم کجاس) ولی نمی دونستم پنج دقیقه اون ور تر نیست بیست دقیقه اون ور تر ِ. رفتم یه سر تو کتابخونه به بچه ها زدم یه کم فخرفروشی کردم که نه تنها تعطیلم بلکه دوچرخه سواری هم میکنم. بعد موقع برگشتن هم بساطی بود. هر چی پا می زدم نمی رسیدم. دیگه گریه ام گرفته بود که غلط کردم. نیم ساعت دوچرخه سواریم تبدیل شد به یک ساعت و بیست دقیقه. ولــــــــــــــــــــــــــــی خیلی ماه بود. مامانم گفته بود این بار بری دیگه هر روز می خوای بری ولی فکر این رو نکرده بود که دختر ورزشکارش از ناحیه تحتانی عضله هاش بگیره جوری که رو صندلی هم تا دو روز نتونه بشینه!&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;: دییییییییییی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-7904609662770664068?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/7904609662770664068/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=7904609662770664068&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/7904609662770664068'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/7904609662770664068'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2007/04/blog-post.html' title='اسباب کشی و مسافرت'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-2163041369502279097</id><published>2007-03-23T23:55:00.000-04:00</published><updated>2007-03-23T23:58:08.377-04:00</updated><title type='text'>سال نو مبارک</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;            &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;هورا هورا سال نومبارک.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;در حالیکه شدیداً حس عید نبود( چهار ساعت قبل عید آدم میان ترم جاوا داشته باشه خیلی بد ِ دیگه!)&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و همه چی لوس بود طی یک سری عملیات سفره چینی و جینگولی کردن دو سه ساعت قبل عید همچــــــین حسی واسه خودم درست کردم خودم کف کردم!!! از بعد امتحان که رفتم واسه بچه های خواهرم کادو گرفتم. شانـــــــس آوردم باباشون نبود وگرنه عمراً من الان اینجا سالم نشسته بودم! رفتم براشون دو تا سبد پـــــــــــــــــــــر شکلات و آبنبات و پاستیل و اسمارتیز گرفتم. یعنی این دو تا بدون وقفه دو ساعت چرت و پرت خوردن( نصفش هم موند!) و مامانشون با کمال فروتنی هیچی بهشون نگفت. ولی حالی کردم اینطوری کف کردنا! کادوهای خودمون هم کلی خدا بود. یهو دیدم مامانم یه چند تا بلوز آورد گذاشت جلوم که اینا رو کادو کن و شروع کرد تند تند که این از طرف من به تو ِ این از طرف تو به خواهرت و اون یکی از طرف اون به تو و ... منم اینطوری که ا ِوااااااا من که همش رو فهمیدم. خلاصه نشستم خودم همه رو کادو کردم رو همه کاغذها اشتباه نوشتم. از این مدل ها بود که باز می کردیم بعد اعلام می شد که کدوم مال کی ِ.بعد سال تحویل هم زنگ زدیم ایران و با نیمه دیگه خانواده که باهم بودن (بابام و خواهرم و شوهرش و آرش و مادرجونم) حرف زدیم. دلم شدیدا ً تنگ شده برای عید های باهم بودنمون. انقد عید اینجا بد وقتی ِ که نمی دونم کی می شه من باز بتونم عید رو رامسر با همه فامیل باشم. اون لحظه تحویل سال همش یه بغض گنده از دلتنگی تو گلوم ِ. (این چهارمین عید اینجا بود، که باز خدارو شکر مامانم و خواهرم بودن ، دو سال پیش رو که هر دوش رو تنها بودم!) &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;دلم می خواد امسال یه سال خوب برام باشه و سلامتی اطرافیانم هم از همه چی برام مهم تر ِ. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;فردای عید رو هم که تعطیل کردم از صبح رفتم عید دیدنی و علافی خونه فک و فامیل شوهر خواهرم. سه تا کلاس دودر کردم تا به علافیم برسم. بالاخره روز اول فروردین که نمی شه سر کلاس رفت. مخصوصا ً که بعد قرنی هوا آفتابی و تا حدودی بالای صفر بود. الان که هوا شدیدا ً هوای رامسر و همش دلم می خواد بشینم بیرون نفس بکشم هی اکسیژن بخورم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;اه اه بذارین تعریف کنم هفته ی پیش چه واقعه ی هیجان انگیزی برام پیش اومد. مهمونی عید دانشگاه بود و قرار بود ساناز ساعت ده شب بیاد از دم خونه ما با هم اتوبوس بگیریم. وقتی از در خونه رفتم بیرون دیدم حسابی داره برف میاد. منم اصلا ً فکر نمی کردم و چتر و کلاه هیچی نداشتم و تازه موهام رو هم صاف کرده بودم و یه کفش پاشنه بلند هم پوشیده بودم (البته باید تیپ جیگرم رو می دیدین!!!!!!!! من لباسم بلوز دامن بود و چون سرد بود همینطوری سریع یه شلوار هم پوشیدم گفتم پالتون بلند ِ دامنم دیده نمی شه ولی فکر پا بلند کردن و سوار اتوبوس شدنم رو نکرده بودن که دامن قهوه ای با شلوار و پالتو مشکی غوغاییست!) خلاصه رسیدیم و دیدیم دم در کارت می بینن (هم دانشجویی هم شناسایی که معلوم شه بالای نوزده هستیم) من که برده بودم ولی ساناز نداشت. همینطوری هم دم در اکیپ اکیپ واستاده بودن و تو هر اکیپی یه نفر نداشت. خلاصه یکی از بچه های ماه دانشگاه ( این پسر یه مدل هایی عجیب غریب مهربون ِ) با چند تا از بچه ها رفتن که اونا کارت بیارن. هوا هم افتضاح به معنای واقعی. اینا که رسیدن دیدم همه ولو و عین گچ بودن. پسر گل ِ اومد جلو گفت مگنولی دو بار با ماشین چرخیدیم دور خودمون! منم همش متعجب بودم که چرا اینا انقد کولی بازی در میارن و حالا گذشت دیگه!!! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;ولی موقع برگشتن سرم اومد دو بــــــــــار!!! رفتیم اول ساناز رو برسونیم بعد من رو. تو اتوبان دو بار چرخی زدیم که نفس من در نمی اومد. بار دوم خیلی بدتر بود. ما با سرعت بیست رانندگی می کردیم و باید از این سر شهر به اون سر می رفتیم. تو اتوبانی چرخیدیم که وسط دو تا طرفش یه چاله عریض بود و ما نیم متر اون ور تر می رفتیم کامل چپ می کردیم. تمام راه فقط از خدا می خواستم سالم برسم خونه. تمام مدت فکر می کردم من اگه یه چیزیم بشه ساعت چهار صبح که ما اینجا گیر کردیم مامانم چیکار کنه. یکی از بچه ها می خندید می گفت من شبیه لامپ مهتابی شدم ازبس رنگم پرید ِ. خلاصه که وحشتناک بود... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;span style="font-size: 12pt; font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" dir="rtl" lang="FA"&gt;یه ده خطی غر زدم که شانس آوردین سانسور شد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;سال نو همتون مبارک و ایشالا سال خوبی داشته باشین. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-2163041369502279097?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/2163041369502279097/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=2163041369502279097&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/2163041369502279097'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/2163041369502279097'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title='سال نو مبارک'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-116987470221955341</id><published>2007-01-27T00:09:00.000-05:00</published><updated>2007-01-27T00:11:42.236-05:00</updated><title type='text'>دلم گرفت یهو</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;          &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;بعد از قرنی سلام. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;من خوبم... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;گفتم تا قبل اینکه کل تایپ فارسی یادم بره و دوباره ساعت ها بشینم و بال بال بزنم تا دو خط تایپ کنم بیام بگم که من دیگه نمی نویسم. البته یه کم تابلو بود با این تاخیر زیادم ولی خب گفتم بگم بهتر ِ. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;دیگه نوشتنم نمیاد ،یعنی نوشتن تو وبلاگم نمی یاد. هی خودم رو سانسور می کنم هی نگرانم چیزی نگم کسی ناراحت شه و هی مجبورم صبر کنم آخر هفته شه به اینترنت دسترسی پیدا کنم هم حرفام یادم میره هم حس و حال اون مطلبم می ره. در نتیجه دوباره رفتم رو کاغذ. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اینجا رو خیلی دوست دارم&lt;/span&gt;. دلم شدیدا ً براش تنگ می شه. الان پاکش نمی کنم چون برای درست کردم تاریخ نوشته هام که سیوشون کردم احتیاج به اینجا دارم ولی وقتی وقت کردم و تنبلی رو گذاشتم کنار این کار رو هم می کنم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;به همتون سر می زنم و اگه کامنت نمی ذارم دلیل بر بی معرفتیم نیست.&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; دلم تنگ می شـــــــــــــــــــــــه&lt;/span&gt;...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-116987470221955341?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/116987470221955341/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=116987470221955341&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116987470221955341'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116987470221955341'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title='دلم گرفت یهو'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-116698292846070044</id><published>2006-12-24T12:52:00.000-05:00</published><updated>2006-12-24T12:55:28.603-05:00</updated><title type='text'>منم بازی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;مرسی &lt;a href="http://myunlimitedworld.blogspot.com/"&gt;نگین&lt;/a&gt; جونم که منم بازی دعوت کردی!!! آقا خوب شد هنوز نگفته بودم دارم ترک وبلاگ نویسی می کنم که بدجور ضایع می شدم. (حالابعداً میام می گم!)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;خب اول از همه بریم سراغ بازی...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;1- هفت سالم که بود ، اصلا ً شیر نمی خوردم و کلی خودم رو لوس می کردم و کولی بازی داشتم اووووووه مامانم برام یه شیشه شیر خرید و کاری واقعا ً موثر بود!!! من خرس گنده صبح ها یه شیشه شیر دستم می گرفتم قورت قورت شیر می خوردم!!! بعد بساطی داشتیم سرِ من رو از شیشه گرفتن!!! (زیاد طول نکشید ها! بماند که بعدش رو آوردم به شیر خشک و سرلاک)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;2- در ادامه بالایی باید بگم تمام عروسک هایی که دارم و خریدم از سن هجده سالگی به بعد بود.(بچه که بودم همیشه دیوار راست رو می گرفتم می رفتم بالا و حوصله بازی نشستنی نداشتم!) و اولیش هم به خاطر عشق به خر، یه خر بود به چه بزرگی که از پاساژ قائم تا میدون ونک همینطوری بغلش کردم &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و دستش رو فشار دادم عرعر کرد!!! (به همین روال ادامه بدم یکی دو سال دیگه واسه راحتی کارم ، خودم رو پوشک می کنم!!!)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;3- وقتی خیلی تمرکز می کنم رو یه چیزی ، دهنم رو یه جوری می بندم مدلی که لبم دیده نمی شه و می ره تو دهنم &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;(معلم های موسیقی و رقصم خیلی تلاش کردن درستم کنند ولی نمی شه بعد تمام تمرکزم رو باید بذارم رو مدل دهنم...) ولی موقع آرایش کردن دهنم یه کیلومتر بازه و هر دفعه تو آینه خودم رو می بینم و می بندم به دو ثانیه نمی کشه دوباره باز می شه!!! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;4- &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;قیافه ها اصلا ً یادم نمی مونه. معمولا ً هم تو دانشگاه دو نفر رو عین هم می بینم و هر دفعه باید سوال کنم که کی ،کی بود تا اینکه کنار هم می بینمشون بعد تو کف بی شباهتیشون می مونم! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;       &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;5- استعدادم در زمینه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;هنرمندی ورزشی خیلی فوران می کنه. از اول در شش سالگی با ژیمناستیک(یه تابستون) شروع کردم بعد به ترتیب نقاشی (دو جلسه) شنا، 7 ، 8 ، 9 ، 10 سالگی با مقاومت مامانم می رفتم تا وقتی تو کم عمق بودیم ( بعد فهمیدم تنها راهی که وجود داره من با بقیه تو دریا شنا کنم و اجازه داشته باشم جلو تر برم شنا بلد بودن ِ که بالاخره یاد گرفتم!) سنتور، 9 سالگی (تا وقتی دیدم خیلی نشستن می خواد واسه تمرینش و من نمی تونم بیشتر از پنج دقیقه جایی بشینم!در ضمن نتها هم سخت بود.) 11 ، 12 ، 13 والیبال (تازه داشتم یه چیزی می شدم که همه گفتن بسه دیگه!) تنبک ،11و14 &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;سالگی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;بار اول یه سال بار دوم سه ماه (حس تمرین کردن نمی یومد هی دعوام می کردن) رقص (یه هفت هشت سالی رفتم با علاقــــــــــــه) بسکتبال ، 14 سالگی (توپش سنگین بود و بازیش رو دوست نداشتم هی کلاسش رو دودر کردم رفتم والیبال) &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;چقدر مامانم اینا پشتکار داشتن من یه چیزی بشما! فایده نداشت! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;الان دلم می خواد رقص ، تار ، یه زبان دیگه، اسکیت رو شروع کنم ولی ساپورتم نمی کنن!!! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;     &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;حالا منم &lt;a href="http://www.partopalaa.blogspot.com/"&gt;پرت و پلا&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://kopoli59.persianblog.com/"&gt;کپلی&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://www.faezeh6.blogfa.com/"&gt;فائزه&lt;/a&gt; رو دعوت می کنم (سه تا شد! آخه تنها کسایی که ننوشته بودن همین ها بودن که تازه شاید من کلی دیر رسیده باشم واسه دعوت!) &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-116698292846070044?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/116698292846070044/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=116698292846070044&amp;isPopup=true' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116698292846070044'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116698292846070044'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2006/12/blog-post_24.html' title='منم بازی'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-116624049441356737</id><published>2006-12-15T22:38:00.000-05:00</published><updated>2006-12-15T22:41:34.433-05:00</updated><title type='text'>مهم نیست!!!! اصلاً</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;          &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;دلم می خواد دور شم. از همه آدم ها. از همه کسایی که دوستیشون سطحی ِ. کسایی که فقط نشستن خوبی ها رو فراموش کنن یه اپسیلون بدی رو یه دنیا کنن.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;کسایی که محبتشون هم گذراس. هروقت لازمت دارن هستن وقتی نمی خوان نیستن. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;محیط زندگیم و دوستام عوض شدن. حق انتخابم برای دوستی هام خیلی کم شده. دیگه نمی تونم یه عالمه آدم رو ببینم و از توشون انتخاب کنم. همین ها که هستن دوستام هستن. خودم عوض نشدم. خودم همون آدم ساده ای هستم که به همه اعتماد می کنم و حرف می زنم و رو دوستی هام ارزش و اهمیت می ذارم و یهو تو یه ثانیه همه چی تموم می شه. کسی که فکر می کردی دوستت ِ می شه کسی که پشت سرت حرف می زنه یا دیگه نمی خواد ریختت رو ببینه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;یه ترم با هم درس خوندیم و همه کلاس هامون با هم بود. یهو رفت تو قیافه. دیگه تحویل نگرفت. شدیدا ً خشک و جدی شد. ازش پرسیدم چی شده؟ گفت هیچی ، همه چی مثل قبل ِ. انگار من کورم. قبول کردم ولی امروز دیگه طاقتم تموم شد. بهش گفتم چی شده؟دوباره گفت هیچی مهم نیست!(از این جمله "امهم نیست!" هم متنفرم تو شرایطی که از صدای طرف معلومه داره از شدت ناراحتی و عصبانیت و دلخوری و ... می ترکه بعد می گه هیچی نیست! خب اگه هیچی نیست چرا اینطوریی؟ اگه چیزی هست چرا میگی هیچی نیست!) &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;بهش گفتم واسه من مهم ِ. برخورد ها این رو نمی گه که هیچی نشده! اگه هم چیزی شده من ترجیح می دم بدونم که اقلا ً حواسم باشه دوباره همون اشتباه ها رو نکنم!!!! گفت آره ازت دلخور بودم ولی الان دیگه نیستم! پرسیدم سر چی؟؟؟ گفت یه سری برخوردات!!! چی مثلاً؟؟؟؟ گفت ولش کن بی خیال. کلی اصرار کردم قرار شد یه بار رو در رو بهم بگه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;سر همین مسائل ِ که می گم حرف زدن بهترین راه حل ِ. همیشه سکوت واسه من مزخرف ترین راه بود. مشکلی که با سوتفاهم پیش اومده و هی کشدار شده با دو کلمه می شه راحت حل شه. پس کشدارتر کردنش واسه چیه؟؟؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;فقط بدونم چی شده و همه چی رو حل کنم دیگه حواسم رو بیشتر می کنم. دیگه حوصله ندارم دنبال دوستی ها بدوام. هر کی هست منم هستم هر کس نیست منم نیستم.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اقلا ً راجع به چند تا از دوستی هام مطمئنم که باعث بشه ته دلم یه شادی باشه که من دوست صمیمی دارم !!!!!!!!!!!!!!!! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;آره من دوست صمیمی دارم. خدایا مرســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;" dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-116624049441356737?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/116624049441356737/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=116624049441356737&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116624049441356737'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116624049441356737'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2006/12/blog-post_15.html' title='مهم نیست!!!! اصلاً'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-116615221298645459</id><published>2006-12-14T22:08:00.000-05:00</published><updated>2006-12-14T22:10:13.003-05:00</updated><title type='text'>تولد وبلاگم مبارک</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;وبلاگم یک ساله شد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;       &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;اصلا ً باورم نمی شه از روزی که تصمیم گرفتم خاطراتم رو بنویسم یــــــــک ســــــــال گذشته. خداییش چقدر زود گذشتا! خوشحالم که این مدت دوباره شروع به نوشتن کردم. خیلی وقت بود گذاشته بودمش کنار. بماند که هیچ وقت جوری که دوست داشتم نتونستم بنویسم. البته همیشه مشکل نوشتن داشتم. یه خروار حرف و مطلب می ریزه تو سرم تا شروع می کنم بنویسم همش یادم می ره. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;(یه مدتی ِ هر از گاهی تصمیم می گیرم در اینجا رو ببندم و همینطوری واسه خودم بنویسم. وقتی واسه خودم می نویسم بیشتر خودمم تا وقتی حس می کنم کسی اینجا رو می خونه یا اینکه نگرانم که از بین اینایی که می خونن (آشناها) یه وقت چیزی نگم ناراحت شن. از یه طرف می ترسم واسه خودم بنویسم بعد دوباره تنبل شم هی کمش کنم و دوباره ولش کنم. گاهی وقتا کامنتها خوشحالم می کرد که ادامه بدم و بعضی وقتا همین دوستای وبلاگ نویسم حرفایی می زدند که آروم یا خوشحالم می کرد که ماشالا به سلامتی الان کسی کامنت هم نمی ذاره مگر خودم خودم رو تحویل بگیرم. خب این خود تحویل گیری همینطوری هم می شه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;فعلا ً امتحانام رو بدم بعد تصمیم می گیریم چیکار کنم. نمی خوام یهو برم بعد پشیمون شم. الانم وقت ندارم بشینم فکر کنم که چی می خوام. فعلا ً خل شدم هی می شینم فکر می کنم تصمیم می گیرم!) &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;ولی اینم بگم با همه این حرف ها وبلاگم رو خیلی دوست دارم و نسبت بهش یه احساس خاصی دارم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-116615221298645459?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/116615221298645459/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=116615221298645459&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116615221298645459'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116615221298645459'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2006/12/blog-post_116615221298645459.html' title='تولد وبلاگم مبارک'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-116607329295009485</id><published>2006-12-14T00:13:00.000-05:00</published><updated>2007-04-25T22:21:11.067-04:00</updated><title type='text'>یه کم استراحت</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;در عرض این پنج روز سه تا امتحانم رو دادم. یعنی شدیدا ً نفله شدم. امروز ساعت نه یه امتحان داشتم ساعت دو یکی دیگه. اصلا ً دلم نمی خواد فکر کنم که چطوری بود چون هیـــــــــــــــــــچ اطلاعی ندارم چی کار کردم و چی درست ِ و چی نیست. دیگه یکی دیگه مونده که اونم تموم شه من دو هفته نفــــــــــس بکشم. فقط می تونم بگم امتحان الکترونیکم شدیدا ً مسخره بود چون تو برگه سوال ها جا خالی داده بود و فقـــــط جواب آخر رو می خواست. آخه کدوم امتحانی ِ که راه حل هیچ نمره ای نداشته باشه. منم که آخر استعداد در زمینه غلطهای خرکی... امتحانی که رو آ واسش حساب می کردم نمی دونم چی شد. دیگه بقیه که جای خود دارن! چند شب ِ شب ها پنج شش ساعت&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;می خوابم و از کله سحر تا نصف شب دانشگاهم. یه جورایی از بعضی نواحی دچار بی حسی شدم.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;دیگه کتابخونه رو که می بینم تنگی نفس (که بیچاره ام کرد!!!) بی حسی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;، حالت تهوع......... می گیرم.&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;از یه چیزی زمان امتحان ها خوشم میاد. اونم این که تو ساختمون مرکزی دانشگاه یه میز می ذارن از این سر تا اووووون سرش رو شیرینی و میوه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و نون و پنیر و قهوه و آب میوه می ذارن واسه دانشجوها. البته نمی دونم اگه خود دانشگاه هم در این زمینه فعال ِ یا فقط یه سری داوطلبانه میان ماهارو خوشحال کنم. همشون هم سنشون زیاد و گوگولی هستن. خب همه اینا رو گفتم، ولی خودم روم نمی شه برم جلو چیزی بردارم. فقط وقتی می بینمشون حالم خوب می شه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;" dir="rtl"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-116607329295009485?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/116607329295009485/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=116607329295009485&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116607329295009485'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116607329295009485'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2006/12/blog-post_14.html' title='یه کم استراحت'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-116520707398536041</id><published>2006-12-03T23:25:00.000-05:00</published><updated>2007-04-25T22:19:37.432-04:00</updated><title type='text'>درس درس درس</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;        &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;خیلی سخته آدم عادت کنه به نوشتن و پر حرف هم باشه بعد فشار و حجم درس ها نذاره یه ثانیه هم بیاد بشینه. نمی دونم چقدر الان می تونم بشینم. همش دارم پا فشاری می کنم با کله شوت نشم تو تختم!!! کلی دلم واسه نوشتن تنگ شده و حرف دارم ولی نمی تونم بگم چه اوضاع مزخرفی ِ. بنده یه جز هشت ساعت در شبانه روز بقیه ساعات روز را در محیط و در حال کسب علم و دانشم!!! یعنی مرده شور هرچی درس و کتاب و جزوه و تمرین رو ببره!&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اولین فاینالم پنجشنبه اس و من هنوز نه کلاس هام تموم شده نه استاد ها ول کن تمرین ها هستن. واسه دوشنبه دو تا تمرین دارم که یکیش نصف ِ نیمه حل شده یکیش هم اصلا ً به هیچ جا نرسیده&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و من هنوز درگیر کشف سوالم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;بالاخره بعد کلی نگرانی و شادی هوای اینجا به ما ثابت کرد که هنوز ماهیت قطبی اش رو از دست نداده. برف و بارون یخی و باد و بوران و بارون و کوفت از آسمون نازل شد. وقتی می گم کوفت واقعا از ته دلم می گما!!! آدم یه جورایی دلش می خواد از جاش تکون نخوره و از هر ساختمونی که هست بیرون نیاد. بماند که تازه اولش ِ و هنوز باید خدا رو شکر کنیم امسال زمستون دیر اومده.&lt;br /&gt;من دلم نمره بالا می خواد واسه همه درسام. این ترم واقعا ً تلاش کردم و درس خوندم. اگه نتیجه اش رو نبینم کلی غصه می خورم. بماند نمی تونم بگم خودکشی کردم و صددرصد تلاشم رو کردم ولی دیگه نود در صد تلاش که کردم ، نکردم؟؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;خب بعد از بیست و چهار ساعت من اومدم دوباره!!! مقاومتم واسه نخوابیدن چندان جواب نداد. گفتم می خوابم صبح پا می شم می نویسم که مردم و نتونستم از تختم در بیام.&lt;/span&gt;&lt;span style="" dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;من چند روز تنگی نفس گرفتم. خیلی بد ِ. نمی دونم از استرس ِ یا چیه! هر چی هست اصلا ً خوب نیست. یه جورایی بعضی وقتا نفسم سخت میاد بالا. این امتحانام رو بدم مثل آدم شم دوباره!!! وااااااای دلم خرید کردن می خواد! دلم آدم جدید می خواد (به جز آدم های تو کتابخونه و کامپیوتر لب) دلم همه چی می خواد جز درس!!!! &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-116520707398536041?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/116520707398536041/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=116520707398536041&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116520707398536041'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116520707398536041'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title='درس درس درس'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-116434170549064010</id><published>2006-11-23T23:14:00.000-05:00</published><updated>2006-11-23T23:15:05.506-05:00</updated><title type='text'>می خوام تغییر کنم!!!!</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;          &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;چقد حس یه جوری ِ که(تو مایه های افتضاح) حس کنی یکی از آشناها با یه سوتی خودت که تو یه وبلاگی کامنت گذاشتی رسیده باشه به وبلاگت!!! نـــــــــــــــــــه؟ اونم تو این شهر که ادم نفس بکشه همـــــــه می فهمن و بعدم همچین همه چی یه کلاغ چهل کلاغ می شه که وقتی به خودت می رسه باید یه عالمه فکر کنی که از کجا اومد این حرفها. نمی دونم چراقبلنا فکر می کردم تنها کسانی که بلدن وبلاگ چیه و وبلاگ می خونن من و پرت و پلاییم. حالا می بینم که نه بابایکی از فعالان عرصه ی وبلاگ نویسی هم تو این ناحیه ازقطب زندگی می کنه و ما خبر نداشتیم!!! خدایا خودت رحم کن این مزخرفات من از این چهاردیواری بیرون نره! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم الان باید بگم آخـــــــــــیش این هفته هم گذشت!!! یا با این یه هفته باقیمونده باید نگران گذشتن هفته بشم؟!؟! البته فردا هم هست که ایشالا قرار صرف خوندن اقتصاد زیبا و دل انگیز بشه! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم چرا چند روزی ِ اصلا ً خودم به دل خودم نمی شینم! یه جورایی حس بی خاصیتی نسبت به خودم پیدا کردم. دلم می خواد یه کار مفید کنم یه چیزی یاد بگیرم چهار تا دونه کتاب بخونم بتونم حرف بزنم. همینطوری عمر گرانمایه داره مفت مفت صرف می شه. از اینکه هر روز برم دانشگاه و بیام خونه و همش زندگیم خلاصه بشه تو این چهار دیواری دانشگاه و همین آدم های خاص و بعدم درسم تموم شه و برم سر کار و هیچی به هیچی بدم میاد. دلم&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;می خواد یه چیزی یاد بگیرم که چهار پنج سال دیگه اقلا ً در کنار کار یکنواخت بیرونم اون رو هم داشته باشم. نمی تونم منظورم رو برسونم جز اینکه من اینی که الان هستم رو نمی خــــــــــــــــــــوام!!! کتاب فارسی می خوام. کلاس رقصم رو هم می خوام. قبلنا می تونستم بی وقفه چهار ساعت برقصم و جدی تمرین کنم! الان یه آهنگ که تموم می شه همچین نفس نقس می زنم انگار رفتم قله اورست و اومدم پایین. واقعا ً عالی نیست؟؟؟ از یه اتوبوس جا می مونم دو ثانیه دنبالش می دوام وقتی بهش می رسم جون ندارم سوار شم. فقط نشستم یه جا. آها از همه بدتر پله های دانشگاه ِ. باز راضی کردم بچه ها رو که با آسانسور بریم بالا ولی پایین اومدن رو راضی نمی شن. هی می گن قل بخور بیا پایین. من نمی فهمم کجاش قل خوردن ِ؟؟؟؟ ترم دیگه دارم می رم دو تا کلاس فعالیت زا ( نمی دونم چی!) ثبت نام کنم اقلا ً زور بالا سرم باشه برم یه تکونی به خودم بدم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;شنبه یه پارتی تو دانشگاه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ِ به مناسبت قر دادن قبل امتحان ها. اینم هنوز نمی دونم میرم یا نه! شاید برم شاید نه. بستگی داره شنبه چقدر درس خونده باشم و از خودم راضی باشم. دیگه نمی خوام بگم بستگی داره کی بیاد. خودم اگه خواستم تنها می رم یا خوش می گذره می مونم یا نمی گذره بر می گردم... نه؟؟؟؟؟؟؟؟ اینم یه اراده آهنی دیگه که می گه برنامه هات رو از همه جدا کن و منتظر همه نشو. یا میان و خوش تر می گذره یا نمیان اقلا ً یه مقداری خوش می گذره!!! بماند که این تصمیم رو تا حالا هزار بار گرفتم که دیگه برنامه هام رو جدا کنم ولی نمی دونم چرا نمی شه! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;آخ جــــــــــــــــــــــــون ساعت شد 11. حالا می شه رفت خوابید بدون اینکه کسی بگه این تنبل ده ســـــــــــاعت خوابید ِ (از بس که همه ندید بدیدن!) &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-116434170549064010?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/116434170549064010/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=116434170549064010&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116434170549064010'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116434170549064010'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2006/11/blog-post_116434170549064010.html' title='می خوام تغییر کنم!!!!'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-116428688763831181</id><published>2006-11-23T07:59:00.000-05:00</published><updated>2006-11-23T08:01:27.670-05:00</updated><title type='text'>خوابالــــــــو</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;من دارم از شدت نگرانی واسه خودم تلف می شم. من می تونم ۲۴ ساعته بی وقفه بخوابم. اونم تو این هیری ویری یه هفته مونده به فاینال ها که باید خوابم رو کمتر کنم همینطوری هـــــــــــــــی داره بیشتر می شه. دیگه دیشت رکورد زندگیم رو زدم (از ۹ شب خوابیدم تا ۷ صبح!!!!!!!!!!!!!!) من چیکار کنم؟؟؟؟؟؟ تازه فکر نکنین زور می زنم بخوابم ها! کلی زور می زنم در طول روز که به شب برسم اقلا ً تاریک شه ضایع نباشه (دیشب که شانس آوردم چون زمستون ِ زود تاریک شده بود!) خلاصیاتش که اوضاع خواب اینجانب بسی خطریست!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;چند روز ِ هی چشمام زود خسته می شه سرخ می شه اشکی ِ و هی اذیت می کنه. اصلا ً این جریان خوابالو بودنم هم از سر همین جریان چشمم شروع شد. همچین تا می شستم سر کامپیوتر یا درسم ، یه جوری می سوخت و اذیت می کرد انگار یه سال ِ نخوابیدم. می اومدم خونه که یه کم استراحت کنم توی راه آهنگم رو بلــــــــــــــــــند می کردم که تو اتوبوس خوابم نبره.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;دیگه دیروز رفتم دکتر دانشگاه. بهم گفت هیچیت نیست!!!کلی هم با سوال رفته بودم دکتر که به سلامتی دکتر مرد بود و من نصف سوالام رو روم نشد بپرسم! الانم دارم می رم معاینه چشم و ببینم جریان عینکی شدنم به کجا می رسه! گفتم اقلا ً تا قبل امتحانا هر چی می خواد بشه &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;،بشه که من اون وسط گیر نکنم. دیگه امتحان هامون تا قبل فاینال ها تموم شد (خسته نباشن!!!) ولی هنوز دو تا تمرین سی پلاس پلاس و یه تمرین مطلب مونده... داشتم فکر می کردم من این ترم سی پلاس پلاسم تموم شه (ایشالا که پاس شه البته) بعد دیگه واسه چی بیام غر بزنم دیدم بـــــــــه ترم دیگه جاوا دارم. در هر صورت اوضاع واسه غر زدن من همیشه مساعد ِ. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;(پست کوتاه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;شاید بهتر باشه ها!!! اقلا فحش های قبلی رو جبران می کنه!) &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;" dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-116428688763831181?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/116428688763831181/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=116428688763831181&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116428688763831181'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116428688763831181'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2006/11/blog-post_23.html' title='خوابالــــــــو'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-116399556927661526</id><published>2006-11-19T23:03:00.000-05:00</published><updated>2007-04-25T22:17:02.833-04:00</updated><title type='text'>چقدر بچه کم حرف ِ ماشالا</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;                  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;امروز زودتر از همیشه اومدم خونه ... از این مدل هایی بودم که جون نداشتم نفس بکشم. جدیدا ً از یه ساعتی به بعد یهو انگار برقم می ره. نه مخم باهام راه میاد نه چشمم!!!و اما هفته گذشته من چی شد!(وااااااای زودتر امتحان ها تموم شه من هر روز ور بزنم!) &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;شنبه و یکشنبه ام که تعریفی نداشت. یه تمرین سی پلاس پلاس داشتیم هفته پیش آ آ آ آ آییییییییییییی تمرینی بودا! ۵٫۶ نفری نشسته بودیم سرش حتی نمی فهمیدیم صورت سوال چی داره می گه! منم هر شبش تا صبح به حالت هوشیاری تمام در حال حل مسئله خوابیدم که متاسفانه جز اینکه اصلا ً نذاره من بخوابم سودی نداشت. دوشنبه صبح زود پاشدم رفتم سر کلاس حل تمرین سی پلاس پلاس از یکی از تی ا ِ ی ها کمک بگیرم (یه پسر عرب ِ) اول صداش کردم گفتم این قسمتش چیه؟؟؟ گقت کلش رو فهمیدی؟ گفتم نه چندان. شروع کرد یه خروار توضیح داد منم جو گیر که فهمـــــــــــــــــــیدم. این اتفاق ۵ بار افتاد. آخرین بار با خنده برگشت گفت تو هنوز نفهمیدی؟؟؟؟ گفتم نـــــــــــــــه من هنوز گیج می زنم. بعدم بی خیالش شدم گفتم فردا رو سر اندرو خراب می شم اقلا ً تازه نفس ِ هنوز مخش رو نخوردم. سه شنبه صبح رفتم. دوست چینیم هم اومده بود هر دو شدیدا ً گیج بودیم. اندرو اومد نشست کامپیوتر پشت من پرسید چیکار کردی؟ گفتم هیچــــــــــــــــــی!!! بعد همزمان من و مریم و دوست چینیم شروع کردیم توضیح دادن که چی فهمیدیم (درست عین اون سه تا تو ساعت خوش بودن!!!) بعد خندید گفت بریم پای تخته توضیح بدم. واااااااااااااای ماه توضیح داد. همه چی رو ریز ریز گفت که منظور سوال چی بود و چی می خواد. یعنی من اگه یه ماه دیگه هم می شستم نمی فهمیدم چی کار باید بکنم. بعد دوست چینیم نشسته بود اون ته کلاس ما کنار تخته داشتیم کشف می کردیم که چطوری بنویسیم . دیدم هی دوست چینیم داره از پشت کامپیوترها سرک می کشه منم صاف رفتم واستادم جایی که نوشته بود. حالا اون از اون سر داد می زد برو کـنــــــــــار منم کرمم گرفته بود می خندیدم بهش نگاه نمی کردم. بعد اندرو خندید گفت برو کنار بذار بنویسه. من گفتم بیاد جلو من که کاریش ندارم. بعد اندرو برگشت به اون گفت نگران نباش اون هرچی نمره گرفت می دم به تو بهش صفر می دم. منم گفتم اگــــــــــــــه من نمره ای گرفتم حتما ً این کار رو بکن! خلاصه که کلی خندیدیم و تمرین رو تقریبا ً تموم کردیم ولی جواب مزخرف می گرفتیم. سری بعدی کلاس حل تمرین که رفتیم تی ا ِ ی عرب به جا اندرو اومده بود. صداش کردم اومد ایرادم رو گفت و تمرینم حل شد. بعد نشسته بودم هی برنامه رو اجرا می کردم ذوق می کردم. عرب ِ برگشت ِ با خنده&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بهم می گه تو که هنــــوز اینجایی!!! گفتم ا ِ خب دارم می رم... ولی حالم که خوب نشد . قرار بود فرداش نمره های میان ترم همین درس کوفتی رو بدن. منم که تا حالا یادم نمی یاد سر درسی اینطوری استرس گرفته باشم سر این غوغا بودم. خیلی خونده بودم ولی شنیده بودم کلاس ما افتضاح بوده و خود استاد هم اعتراف کرده بود که سوالای ما رو سخت طرح کرده (مرتیکه مریض ِ!!!) خلاصه تا چهارشنبه ساعت دو و نیم که رفتم سر کلاس جونم داشت از حلقم در میومد. همش می ترسیدم که میان ترمم رو پاس نکرده باشم که خدارو شکر پـــــــــــــــــاس شد... نمی تونم بگم چه آرامشی گرفتم. با اینکه خودم چندان راضی نبودم ولی خب واسه اون امتحان ِ ا ُکی بود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;چهارشنبه یه کتاب رسید دستم به اسم در امتداد شب. وااااااااااااااااای اصلا ً و ابدا ً خوشم نیومد. یعنی کتابش اگه چهارصد صفحه بود می تونست راحت تو دویست صفحه (شاید کمتر!) خلاصه شه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و یه کم قابل خوندن باشه. یعتی تو اوج بی کتابی و افتضاحی اینجا چیزی نبود که حاضر بشم تمومش کنم. تقریبا ً تا نصفه هاش خوندم بعد پریدم آخرش رو خوندم بعدم کلی غر زدم که وقتم گرفته شد و این مزخرف چی بود... حالا نمی دونم خوندین یا نه ولی اصلا ً به خودتون زحمت ندین. زندگی یه زن هست که از اووووووووووووووول تا آخر کتاب غر می زنه و می ناله و هی می گه ای کاش اینطوری بودم و نبودم ای کاش اینکار رو می کردم و نکردم و در حال حاضری هم که مثلا ً داشت زندگیش رو تعریف می کرد داشت یکی از بزرگترین اشتباه های زندگیش رو می کرد که خودشم می دونست فقط منتظر بود آینده شه بگه ای کاش این کار رو نکرده بودم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;پنجشنبه تصمیم گرفتم یه کم اقتصاد بخونم این همه عقب افتادم رو جبران کنم. انقد ِ حس جالبی ِ وقتی می بینی خنگ و آی کیو زیر صفری!!! جان&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;خودم تجربه اش کردم این حس رو. هر خطی که می خونم خط قبلی کاملا&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ً یادم رفته. هی میرم بالا صفحه می رم چند صفحه قبل ولی انگار نه انگار. کلاس اقتصاد داشتم سر کلاس استاد هی سوال می کرد همش آشنا بود ولی یه اپسیلونش هم یادم نمی اومد. من چیکار کنم با این درس های حفظی؟؟؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;جمعه شب رفتم مهمونی خونه یکی از فامیل های شوهر خواهرم. انقد حوصله ام سر رفت که حد نداره. هی از این مدل ها بودم که غلط کردم اومدم می خوام برم خونه. دو ســــــــــــــــــاعت تمام سکوت مطلق بودم!!! اونم من!!! دیگه بعد دو ساعت پاشدم گفتم من دارم می رم. با اتوبوس برگشتیم قندیل بستم تو راه. دوباره قطبمون یخ سازی (چه آدم چه آب) رو شروع کرد. اون وقت شب هم تو اتوبوس افتضاح ِ. همچین بو الکل میادا که آدم خفه می شه. محیط بسته و بخاری روشن و یه خروار آدم مست. ماشالا انقد زیاد ِ که آدم به بوش عادت هم نمی کنه!(تنها نبودما مامانم هم بود! من عمرا ً جرات ندارن اون موقع تنها باشم. اگه چیزی هم باشه که تنها شم می رم می شینم ور دل راننده!)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;شب، اون فیلم پسر تو دانشگاه یادم نیست چی رو دیدم که پلیس بهش شوک داده بود همچین حالم خراب شد که حد نداره. احساس می کردم تمام دل و روده ام با هم قاطی شده. واقعا ً دلم می خواد بدونم کیا می رن پلیس می شن. به نظر میاد یه اپسیلون هم مهربونی و لطافت ندارن. فکرش رو که می کنم صدای دادش از درد میاد تو گوشم و دوباره حالم خراب می شه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;شنبه از صبح رفتم دانشگاه درس خوندم . بماند که چندان راضی نبودم و اگه حرف زدنمون رو حساب می کردیم راضی تر بودم. عصری یکی از بچه ها زنگ زد بریم سینما. انقد همه بحث کردیم چی بریم که مردیم. آخه همه عشق فیلم های بزن بکش بکوب له کن ، یا ترسناکی که وسط سینما آدم بش..شه دارن. منم عشق فیلم های گوگولی و آروم و مهربون. از اینایی که بشینی با آرامش فیلم ببینی بیای بیرون نه که هر ثانیه بپری. اول یه فیلم انتخاب کردیم انقد دیر رسیدیم که فقط هشت تا صندلی خالی داشت اونم ردیف اول. باعث شد بریم &lt;a href="http://movies.yahoo.com/movie/1808655509/info"&gt;هَپی فیت&lt;/a&gt;... واااااای من که عاشقش شدم. من دلم پنگوئن می خواد. خیلی جیگر بودن. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;وااااااااااااااااااااااااااای شب تو آشم اگه گفتین چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فکرش رو می کنم حالت تهوع می گیرم . کفشدوزک!!!!!!! من و مامانم شـــــــــــــوک که این چطوری رفته تو آش بنده. حالا شانس آوردم قورتش ندادم. دیدم یه چیزی سفت درش آوردم و همینطوری میخ کوب شدم. ا َ ا َ ا َ ییییییییییییییییییییییییییییی. تازه شنیدم سمی هم هست. اولش که یهو دادم رفت هوا که مـــــامــــــــان من الان می میرم (منم کولـــــــــــی) ولی فعلا ً که سالمم و حالم خوبه. فقط بهتره بهش فکر نکنم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;صدای مامانم رفت هوا که برو بخــــــــــــــــــواب. آخ جــــــــــون لالا &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-116399556927661526?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/116399556927661526/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=116399556927661526&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116399556927661526'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116399556927661526'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2006/11/blog-post_19.html' title='چقدر بچه کم حرف ِ ماشالا'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-116391091391623896</id><published>2006-11-18T23:32:00.000-05:00</published><updated>2006-11-18T23:35:13.953-05:00</updated><title type='text'>کم حرفی!!! ؟؟؟</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;انقد ِ هوس نوشتن کردم که حد نداره! آخه فک (دست) من ایـــــــــــــــن همه مدت تکون نخوره یه چیزیش می شه ها! ولی این دو روز آزادی اینترنت ، شب ها وقتی میام سر کامپیوتر نمی تونم چشمام رو باز نگه دارم! الانم می تونم برم تو فیلم دراکولایی( یه چیز تو این مایه ها ) بازی کنم از بس که چشمم قرمز شده! حالا فردا حتما ً سعی می کنم بشینم یه کم بنویسم تا قبل اینکه غش کنم و هفته ی دیگه با ممنوعیت شروع شه!(بماند که فردا هم جزو شبهای ممنوع ست ولی خب نمی شه زیاد با پر حرفی من شوخی کرد...)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-116391091391623896?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/116391091391623896/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=116391091391623896&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116391091391623896'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116391091391623896'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2006/11/blog-post_18.html' title='کم حرفی!!! ؟؟؟'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-116321883002356092</id><published>2006-11-10T23:18:00.000-05:00</published><updated>2007-04-25T22:11:59.021-04:00</updated><title type='text'>این دفعه قرقر به جا غرغر</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;قر قر قر قر... من الان قرار بود وسط یه پارتی در حال قریدن بوده باشم ولی بنا به دلایلی بس هیجان انگیز از جمله عدم وجود آدم پایه واسه قریدن اینجانب شب جمعه را در منزل به سر می برم. وااااااااااااااای که چه لذتی داره وقتی یه ماه درس می خونی به خودت دلداری می دی که عیب نداره عزیزم قربونت برم میری پارتی تمام خستگیت می ریزه بعد نمی ری... تازه از رو هم که نرفتم صبح پاشدم با اعتماد به نفس تمام موهای وزوزی فرفریم رو صاف کردم به امید پیدا شدن یه فرشته آسمانی (نایاب!) که بگه مگی جــــــــــون برنامه امشبت چیه؟ پارتی می ری؟ من بگم نه! بعد بگه بیا بریم اگه نیای عمرا ً من برم بعد اصرار کنه من بگم باشه میام(اینا فقط یه کم کلاس گذاشتن بود ... همون یه زنگ که بگه آماده شو بریم پارتی هم کافی بود!) واااااااااااااااای می خواستم اون پیرهن لیمویی گوگولیم رو بپوشم! حالا میره واسه مهمونی عید! الهی بمیرم براش که از وقتی خریدمش هنوز نتونستم بپوشمش! تولد پارسالم یکی از دوستام بهم گفت حالا خودت خیلی کم سفید و رنگ روحی رفتی لیمویی خریدی که کاملا ً محو شی! ولی من که از رو نمی رم کلی با عشق و علاقه خریدمش! حالا بی خیال دیگه گذشت! ایشالا دفعه بعد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;عکس اورکاتم رو عوض کردم بعد یه سال و نیم یکی از فامیلامون برام اسکرپ گذاشت که یه هوا تپل شدیــــــــا!!! ا ِ ی جوووووونی ... من که نفهمیدم از عکس گردن به بالای من چطوری فهمید من تپل شدم! البته شاید بد&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;هم نشد پارتی نرفتم اینطور که معلومه پیرهن گوگولیم قرار بود تو تنم نره... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;و اما این یک هفته مزخرف ما چطوری گذشت! آقا هفته ای بود بسی هفـــــــــــــــته! جونم در اومد. سه تا امتحان داشتم که الکترونیک و مطلبش رو عالی دادم در عوض سی پلاس پلاسم رو افتضاح دادم (تو مایه های همون فعل بده!!!) انقد همش سی پلاس پلاس خوندم و تمام میان ترم های سالهای قبل رو حل کردم و کلی آماده و اعتماد به نفس غوغا رفتم سر جلسه. مخصوصا ً قبل امتحان یکی از بچه های اون یکی کلاس سوال امتحانشون رو آورد ما دیدیم. عینـــــــــــهو میان ترم پارسال بود فقط سه نمره اش فرق داشت! عوضش مال ما هیولایی بود! از این تریپ سوال ها که من هر کدوم رو پنجاه بار می خوندم فقط ببینم چیا داده چیا می خواد. خلاصه که اعصابی به هم ریخت. حالا دیگه منتظرم ببینم چطوری ِ. دعا کنین پاس کرده باشم بقیه اش مهم نیست! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;این هفته خیلی هم به تابستون کار کردن فکر کردم. دارم می بینم شرایط کار پیدا کردن بچه هایی که تو تابستونا کار کردن و تجربه کار کردنشون چطوری ِوقتی درسشون تموم می شه چقدر کار پیدا کردنشون نسبتاً راحتِ. اونوقت من با یه رزومه خـــــــالی و با اعتماد به نفس مسخره تمام فکر و حواسم اینه که برم ایران. (آهای سمنوجونم سکته نکنی آ برنامه ایرانم کنسل نمی شه!) ولی یکی به داد من برسه من دارم از الان استرس دو سال دیگه ام رو می گیرم! هر کدوم از سال بالایی ها هم من رو می بینن اینطورین که تو چطوری داری می ری ایران؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باید کار کنی. واااااااااااااااای دلشوره! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;چند روز پیش فیلم به نام پدر رو دیدم همینطوری نشستم های های گریه کردم. عجب غم انگیزی بودا! ولی چقدر ترسناک ِ یه لحظه سالمی اونوقت در عرض یک صدم ثانیه یه چیزی می شه که همه زندگی آدم دگرگون می شه. خلاصه که چند وقت ِ وقتی غر زدنم می گیره هی می گم ناشکری نکن مهم اینه که خودت و خانواده ات سالم هستن&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و همه چی خوبه بعد غرم رو پس می گیرم. خلاصه که خدا جونم مرسی از همه چی. این غرها رو هم نادیده بگیر جدی نیست و بر اثر درس زیاد ِ....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;ساعت یازده شد! پس چرا من اینطوری انقد شدید خوابم میاد؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;راستی من پریروز یه یو ا ِ س بی خریدم دیروز گمش کردم! جا موند تو دانشگاه دوباره که رفتم سراغش نیست شده بود. فقط این دمش پیش خودم موند که مامانم مهربون شد با آقا نامرد ِ بهم گفت دمش رو هم ببر بذار راحت باشه! بماند که من هنوز قطع امید نکردم و انقد می رم و میام تا خود دانشگاه واسه اینکه از شر من راحت شه واسم یکی بخره. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;قرقرقر : دیییییییییییی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;(آهنگ قر دار اومد یهو!) &lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-116321883002356092?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/116321883002356092/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=116321883002356092&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116321883002356092'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116321883002356092'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2006/11/blog-post_10.html' title='این دفعه قرقر به جا غرغر'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-116209401658599620</id><published>2006-10-28T23:48:00.000-04:00</published><updated>2007-04-25T22:07:52.812-04:00</updated><title type='text'>یه ساعت ِ دارم واسه تایتل فکر می کنم چه سخته ها</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;              &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;تنبلی و بیکاری چه کیفی میده ها! این هفته هم بالاخره گذشت. نمیدونم چرا انقد درس ها و کارا زیاد شده. دیگه شب ها که شش ساعت اینطورا می خوابم و از صبح کله سحر تا شب دانشگاهم. دیشب هم که تا نه دانشگاه بودیم بعد با پرت و پلا اومدیم خونه ما نشستیم چیت شیت ***بنویسیم (یه برگه که اجازه داشتیم ببریم سر جلسه امتحان و آزاد بودیم روش هر چی می خوایم بنویسیم) چیت شیت نوشتن هم خودش کلی وقت گیر ِ که آدم ببینه چیا لازم می شه و کدوم فرمول ها مهمتر ِ. همیشه سر نوشتن چیت شیت با یه عالمه خودکار رنگی با فونت فینگیلی شروع می کنم بعد همه معلوماتم تو نصف صفحه تموم می شه و بقیش رو چون دلم نمیاد خالی بذارم همه مثال های کتاب رو می نویسم. و اما امتحان بســـــــــــــــی آسون بود و اینجانب چون چشم دیدن امتحان های آسون رو ندارم خراب کردم. از اون امتحان ها بود که از لحظه ای که می گه شروع باید با سرعت برق می نوشتیم و هی با ماشین حساب عدد در میاوردیم تا لحظه ای که می گفت تموم. اونم بدون اینکه چیزی رو ندونی ،که بخوای وقت بذاری یا یه اشتباه بکنی. منم اســـــــــتاد در زمینه اشتباه های خرکی. اصولا ً همیشه باید هر چی حل می کنم دوباره چک کنم چون امکان نداره هر دو بار یه عدد در بیارم. خب چون سر این امتحان وقت نداشتم با وجود بلد بودن و داشتن همه فرمول ها ور دلم هیچ کدوم از جوابام مثل بقیه نیست و حسابی آف می زنه. بعدم که اومدم خونه جبران خواب و بخور بخور و تنبلی. هی می گم بشینم درس بخونم راه نداره! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;و اما شوک برانگیزترین خبر این هفته!!! یک شنبه هفته ی پیش اهالی منطقه قطب نشین&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اولین برف پاییزی رو مشاهده کردن! یعنی در آخرین روز های مهر، بـــــــــــــرف!!! تو کتابخونه بودم که چشمم به جمال زیبای برف روشن شد. یادمه ایران که بودم همه ذوق و شوقم واسه برف اومدن و راه رفتن تو برف و دیدن زمین و درختها و ... بود. از ذوق می مردم وقتی از خواب بیدار می شدم می رفتم جلو پنجره می دیدم زمین سفید ِ و داره ریز ریز برف میاد یا صدای مامانم میومد که مگی برف و انگار من رو برق گرفته سریع از خواب می پریدم و از ذوق جیغم می رفت هوا. ولی اینجا... ا ِ ی جوووووووونی... شروع که می شه دیگه ول کن مملکت نیست. هواش که جوری نیست بشه رفت تو برف راه رفت همچین درجا یخ می زنی. بعدم انقد میاد که همیشه به مدت شش ماه همه جا رو سفید می بینی. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;آ&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;آها راستی یه غر شدید که می خواستم بزنم واسه روز امتحان های فاینالم ِ. امتحان الکترونیک و مطلبم **هر دوش افتاده تو یه روز. یکی نه صبح یکی دو بعد از ظهر. یعنی بیچاره شدم. واسه هر دوش هم سه روز وقت دارم و مجبورم از الانا کم کم شروع کنم هی یه دوره ای هم از اول کتاب ها بکنم. خیلی نامردن... سه روز قبل اینا اقتصاد دارم و پنج روز بعدش سی پلاس پلاس. آخه سی پلاس پلاس هم درس ِ که واسش پنج روز وقت بخوام؟؟؟ این از این درسایی ِ که یا فهمیدی پس همه چی حل ِ یا نفهمیدی و عمرا ً اگه بفهمی. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;تواین هفته دیروز و پریروز که اینترنت آزاد بود از دانشگاه که رسیدم خونه شام خوردم همچین خروپفم رفت هوا که اصلا ً نفهمیدم کی و چطوری خوابیدم و دوباره از فردا هم که ممنوعیت و از پس فردا هم که هفته جدید!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;وسط هفته بیشتر نوشتنم میاد و هی حرف دارم. آخر هفته یادم می ره همش. حالا این هفته یه ورقه بر می دارم هر چی خواستم می نویسم که باز یادم نره.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;br /&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-116209401658599620?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/116209401658599620/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=116209401658599620&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116209401658599620'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116209401658599620'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2006/10/blog-post_28.html' title='یه ساعت ِ دارم واسه تایتل فکر می کنم چه سخته ها'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-116191803057431944</id><published>2006-10-26T22:59:00.000-04:00</published><updated>2006-10-26T23:00:30.586-04:00</updated><title type='text'>فقط غـــــــــــــــر ، شرمنده</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;تازه نیم ساعت اینطوراس از دانشگاه رسیدم خونه. بیحال و خسته و غرغروام شدیداااااااااااا. این هفته همش از ساعت نه صبح تا نه ، ده شب دانشگاه بودم. این شنبه امتحان میان ترم مطلب* (متلب*؟؟) دارم(یه هفته مطلب نمی خوندما! امتحان الکترونیک و تمرین سی پلاس پلاس هم داشتم!) الانم که نشستم اینجا هی واسه خودم چرت می زنم ولی اصلا ً جون اینکه پاشم مسواک بزنم رو ندارم. انقد این هفته هی نوشتنم میومد با کلی حرف ، ولی یا نمی رسیدم یا وقتایی که می رسیدم و جون داشتم، ممنوع الاینترنت بودم. امشب هم که می تونم تا هروقت دلم خواست اینجا باشم یکی باید دو طرفم چوب بذاره من رو با طناب بهش ببنده چون اصلا ً نمی تونم خودم رو نگه دارم. تازه فردا شب هم که آزادم تا دیر وقت دانشگاهم و شنبه صبح هم امتحان دارم (استاد احمق امتحانش رو گذاشته شنبه صبح!!!) خب دیگه &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;فقط اومدم یه ابراز وجود کنم و برم لالا!!! در ضمن یادم بندازین تو نوشته بعدیم که ایشالا فردا شب یا پس فردا بعد امتحان ِ (واسه کمتر غر زدن فکر کنم پس فردا بهتر ِ!) یه مقدار غر واسه روز امتحان های آخر ترمم بزنم که برنامه اش رو دادن...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;آخیش کیف دادا! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-116191803057431944?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/116191803057431944/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=116191803057431944&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116191803057431944'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116191803057431944'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2006/10/blog-post_26.html' title='فقط غـــــــــــــــر ، شرمنده'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-116140405666733540</id><published>2006-10-21T00:12:00.000-04:00</published><updated>2006-10-21T00:14:16.683-04:00</updated><title type='text'>خرس قطبی تنبل</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;            &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;وااااااااااااااااااااااااااای وااااااااااااااااااااااای واااااااااااااااااااااااااااااای&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;الان شما دارین وبلاگ یک عدد خرس قطبی رو می خونین. آقا من دیگه غلط بکنم برم خرید. مامانم شدیدا ً داره نفس راحت می کشه که من حالا حالاها خیال خرید کردن ندارم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;امروز باهم رفتیم خرید کنیم. منم صاف با هدف بردمش سر مغازه مورد نظرم و لباسی که می خواستم. زرتی از هر دو بلوزی که انتخاب کرده بودم ایراد گرفت ضایعم کرد. تنگ بـــــــــــــــودن هِی هِی... اینجانب نسبت به یک سال گذشته چهارکیلو اضافه وزن( یک سایزتغییر) پیدا کردم. من افسرده شدم هِی هِی...&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;لباس های خودم هم تنگ شدن. بعضی هاش خیلی تابلو ِ ولی بعضیاش چندان نشون نمی ده! مهم اینه که خودم می فهمم و حس می کنم! مامانم هم که روحیه حساس من رو درک نمی کنه صاف می گه آره چاق شدی ورزش کن. خب نمی شه. نمی دونم چرا میونه خوبی با ورزش ندارم. تنها عاملی که سالها با وجود بخور بخور فراوون نمی ذاشت چاق شم رقصیدنم بود که الان اون رو هم کامل گذاشتم کنار. آهنگ قر دار هم که می ذارم تو ذهنم براش مدل می ذارم و قر می دم (آخــــــــر فعالیت ِ ها! شرمنده کردم!) ولی دیگه قـــــــــــــول دادم از فردا هم حواسم به خوردنم باشه هم ورزش کنم. فعلا ً چون وجدانم وارد جریان شده بیشتر به قولم می شه اعتماد کرد. یه برگه پیدا کردم که پارسال سر یه شرطبندی لاغری با دوستام تو ایران نشستیم از سر تا مچ پا اندازه گیری کردیم. حالا می خوام الان یه اندازه بگیرم و مقایسه کنم عذاب وجدانم شدیدتر شه! مامانم که پیشنهاد کرد الان اندازه نگیرم بذارم فردا صبح که درجا سکته نزنم! (یه ساعت بعد ، بعد از اولین سکته به خاطر پافشاری برای اندازه گیری : یه سایز که چه عرض کنم فکر کنم سه چهارسایز رفتم بالا!) &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;من امروز یک اپسیلون هم درس نخوندم. خیلی بد ِ ها!!! یک روز علافی تمام یک هفته غلط کردن تمام! هرکاری کردم حسش نیومد. از صبح هم خواهرم و بچه هاش اومدن اینجا و اینم شد مزید بر علت (ا ُه ا ُه این کلمه قلنبه رو امروز یه جا خوندم یادم نیست کجا!یهو الان اومد تو مغزم!) حالا فردا باید برم سر تمرین سی پلاس پلاس این هفته ام. من دارم کابـــــــــــــــــــــوس سی پلاس پلاس می بینما! &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;این هفته هم یه امتحان الکترونیک دارم یه میان ترم مطلب (یا به قول پرت و پلا متلب!) که من هیچی بارم نیست. سر کلاس هم حضورم شدیدا ً لازم ِ. از لحظه ای که استاد وارد می شه دهنش رو باز می کنه من شروع میکنم حرف زدن تا ثانیه آخر. دیگه این دفعه یه سری از حرفام رو می نوشتم واسه پرت وپلا که فکم انقد تکون نخوره مشکل ساز بشه! استاد ِ هم هرازگاهی یه چیزی می گه تو مایه های خفه ولی کو گوش شنوا! هر چی هم میام دوست ناباب از راه به در کن بشم نذارم بچه ها برن سر کلاس فایده نداره. چون استاد محترم نت ها رو به صورت جاخالی گذاشته تو وبسایت و ماها هیچ کدوم کتاب نداریم همه باید بریم که جاهای خالی رو پر کنیم!!!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;الان رفته بودم تو اورکات فضولی! &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;وقتی تو اورکات می رم فضولی یه سری عکس ها و آدم ها کلی من رو به فکر می اندازن که اینا با این لباس و آرایش و فیگور عکس گرفتنشون چی فکر می کنن و چطورین؟!؟!؟! از همه چی حرص برانگیز تر برام این عکسهایی ِ که یه سری با لبهای غنچه شبیه بــــــــــــوس تو دوربین می گیرن! اکثرن هم با موهای طلایی و رنگ پوست یرنزه و آرایش خفن که من خودم رو بکشم تا حالا نتونستم یک سوم اونا آرایش کنم فکر می کنم اونم یه استعداد خاص می خواد که من ندارم! آرایش من همیشه یه شکل ِ فرق مهمونی و بیرونش تو یه سایه هست که اونم باز زیاد نیست که همچین از گوشه ها به موهام برسونم و بعد بالا و پایین چشم و حسابی غوغا باشه! البته من خودم موافق شدید آرایش و خود خوشگل کنی هستم و وقتی آرایش می کنم خودم از خودم خوشم میاد و اصولا ً کیف می کنم جلو آینه واستم به خودم برسم ولی خب دیگه هرچی هم حدی داره دیگه... نه؟؟؟ بد نیست آدم یه دفت کوچکم بکنه ببینه بهش میاد یا نه! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-116140405666733540?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/116140405666733540/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=116140405666733540&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116140405666733540'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116140405666733540'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2006/10/blog-post_21.html' title='خرس قطبی تنبل'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-116131592869174533</id><published>2006-10-19T23:43:00.000-04:00</published><updated>2007-04-24T09:46:18.908-04:00</updated><title type='text'>حوصله ام سر رفته</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;        &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;ا ِ ی وای این پنجشنبه شب ها چه کیفی می ده ها! همچین انگاراز زندان آزادم کردن از دانشگاه که میام هجوم میارم دم کامپیوتر و پافشاری و اصرار در مقابل خوابم که یه وقت تو این دوران آزادی اینترنت یه ثانیه ام هدر نره! اون وقت این حال من رو در نظر بگیرین بعد اینم در نظر بگیرین که دارم یه فیلم دانلود می کنم سرعت اینترنتم به منفی بی نهایت رسیده من نشستم اینجا سوت می زنم چرت می زنم خودم رو می زنم تا یه سایت باز شه سه سوته بخونمش دوباره از اول. حالا اگه وسط این چرت زدن ها خوابم برد کی جوابگو ِ که یه روز آزادی استفاده از اینترنتم الکی پرید. اون وقت تو این شرایط نه مطلبی دارم بخونم نه کسی هست بگپیم نه فیلمی هست ببینم. خب اینطوری می شه که آدم دلش می شکنه می گه یه روز آزاد برای جفتک پرانی هم همینطوری رفت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;امروز امتحان میان ترم اقتصاد داشتم. نمی دونم چرا انقد خونسرد بودم که چیزی نیست و می رســــــــــم بابا. یهو امروز ساعت یازده صبح شروع کردم دیدم ببخشیــــــــد!!! غلط کردم همچین فکری کردم (دقت کردین هر دفعه از این فکر های باحال می کنم ثانیه آخر می گم غلط کردم؟؟؟ خب یکی نیست بگه تو، تو این همه سال درس خوندنت کی شده که یه درس نخونده و تمرین حل نکرده برات آسون باشه که حالا وسط درسای دانشگاهی جوگیر شدی!) از یه ساعتی دیدم دیگه وقت مطلب خوندن ندارم و بهتره بشینم سر میان ترم های سال های قبل. خلاصیاتش که بدک نبود. چهار تا سوال بود که سه تای اول توضیحی بود آخری مسئله. بر عکس تمام بچه های اون کلاس که رشته شون اقتصاد ِ سوال آخر بهترین بود اولی ها بدترین. آقا من چی کار کنم که یــــــــــک جمله هم یادم نمی مونه دیگه چه برسه کلی جمله تخصصی اقتصاد. منم هرچی فهمیده بودم از کل درس واسش نوشتم خودش از لابه لای اونا جواب درست رو پیدا کنه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;فردا از صبح دارم می رم دانشگاه الکترونیک بخونم بعد عصری با مامانم برم خرید و استراحت. اصلا ً دلم تنگ شده واسه الکی گشتن تو مال ها و خرید کردن. وقتایی که با مامانم می رم خرید بیشتر کیف می ده چون راحت تر قبول می کنه ولی وقتایی که خودم خرید می کنم میام یه غری می زنه که بــــــــــــاز تو لباس خریدی؟؟؟؟ بسه!!! حالا نمی دونه که یه نقشه کشیدم و از پیش تعیین شده دارم می برمش یه بلوز جیگر بخرم. به خودش گفتم بریم بگردیم. امروز بهم گفت خرید ِ یا گردش ِ؟ منم گفتم خرید گردش ِ. ولی هنوز مشخص نکردم خریدش در چه زمینه ای! کسی می دونه من با این مشکل شدید لباس خریدن و بازم سیر نشدن چیکار کنم؟؟؟ دست خودم نیست!!!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;  &lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;پینوشت : من دارم می رم بخوابم!!!! بگم چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;آی کیویی سوزوندم بیا و ببین! این فیلم ایرانی ِ رو قبلا ً نصفش رو &lt;a href="http://www.partopalaa.blogspot.com/"&gt;پرت و پلا&lt;/a&gt; واسم فرستاده بود من فقط باید نصفه دیگه اش رو دانلود می کردم! خب دیگه با جمله اولم حتما ً گرفتین که من همونی که داشتم رو دوباره دانلود کردم. یعنی ســــــــــــــه ساعت بی اینترنتی کشیدم الکی نشستم اینجا فیلم اشتباه دانلود کردم. حالا واسه این کنف شدنم خرید کردن واجب ِ که حالم سر جاش بیاد وگرنه من که فردا خرید نداشتم!!! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-116131592869174533?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/116131592869174533/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=116131592869174533&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116131592869174533'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116131592869174533'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2006/10/blog-post_19.html' title='حوصله ام سر رفته'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-116001197559320806</id><published>2006-10-04T21:29:00.000-04:00</published><updated>2006-10-04T21:32:55.610-04:00</updated><title type='text'>ممنوع الکامپیوتر</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;من ممنوع الکامپیوتر شدم از یکشنبه شب ها تا پنجشنبه شب ها!!! اونم توسط مامانم. آقا شکنجه ایست. الانم در رفتم یه لحظه. فقط روزی یه ربع اجازه دارم. اونم واسه اینکه هر شب می شستم به وبلاگ خونی و حرف زدن صبح ها سر کلاس می خوابیدم و اومدم صادقانه خودم رو لو دادم. فردا شب جریمه این هفته ام تموم می شه. هــــــــــــــــــــــــــورا&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-116001197559320806?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/116001197559320806/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=116001197559320806&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116001197559320806'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/116001197559320806'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2006/10/blog-post_04.html' title='ممنوع الکامپیوتر'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-115915654130661067</id><published>2006-09-24T23:53:00.000-04:00</published><updated>2007-04-24T09:15:18.995-04:00</updated><title type='text'>بازم سوتی ، بازم خل بازی</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;من چی کار کنم هی سوتیام یادم میاد جوگیر می شم بنویسمشون؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;الان یکی دیگه از سوتیهام یادم اومد. یه بار تو یه فروشگاه با پرت و پلا رفته بودیم الواتی و بلند بلند در حال حرف زدن بودیم یهو یه پسر از کنارمون رد شد عین فضول ها برگشت نگاه کرد و از پله برقی رفت پایین دوباره برگشت بالا و یه کم دنبال ما اومد و رفت. آقــــــــــا خــــــــــــــوب بود اوووووووووووه. خلاصه ما این رو یهو تو دانشگاه دیدیمش و کلی جوگیر که کشف کنیم کجایی ِ. اینم شدیدا ً خودش رو می گیره و اصلا ً تحویل نمی گیره . کلی هم تیریپ رسمی با پالتو و خوش تیپ میاد دانشگاه آدم غش کنه! (شکر خدا بقیه دوستان یه تاسفی به سلیقه من و پرت و پلا خوردن و کشیدن کنار و این شد سوژه ما!) ما هم اسمش رو گذاشتیم دوست جون مسترز (نمی دونم چرا همش فکر می کنیم داره فوق می گیره!البته امسال هنوز خودمون ندیدیمش ولی از شاهدین خبردار شدیم که هنوز درسش تموم نشده و میاد دانشگاه ، مخفف اسمش هست دی جی ام) خلاصه ما هم فضولیمون گل کرده بود حسابی یینیم جدا ً ایرانی ِ یا نه. یه بار من داشتم می رفتم سر کلاسم افتادم پشت این. اونم موبایلش دستش بود. منم رفتم از پشت انقد بهش نزدیک شدم ببینم کجایی حرف می زنه. یه جوری که فقط یه اپسیلون سرعتش رو تغییر می داد تصادف می شد. گوشام رو هم تیز کرده بودم و همه تمرکزم رو این بود که یه کلمه بشنوم که مرتیکه یهو واستاد برگشت عقب رو نگاه کرد. منم شوک ، ترمــــــــز. می خواستم بگم الاغ به جا واستادن یه کلمه حرف می زدی من انقد خودکشی نکنم. تنها کاری که کردم این بود که وانمود کردم آقا خــــیلی آروم راه می ریاااااااااااااااااااا(قیاقه حق به جانب هم گرفتم که وجدان درد بگیره!) بعدم ازش جلو زدم پریدم تو ساختمونی که می خواستم(اینم بگم که هر دو طرفش یه متر راه بود ولی خب منم می خواستم از وسط! برم) ... دیگه انقد ضایع های ریز و درشت جلو این کردیم که ترجیح دادیم بریم تریپ تحویل نگیری نگه اینا ندید بدیدن! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;         &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;یه سوتی دیگه هم جلو من داده شد که اعضای سوتی دهنده بعد دو سال هنوزم ترجیح میدن حوالی من ظاهر نشن و منم نامردی نکردم سوتیشون رو به چند نفری گفتم... تازه می رفتم دانشگاه و هنوز کسی رو نمی شناختم. با یکی از دوستام (یه دختر چینی)منتظر اتوبوس بودیم و من نشسته بودم و اون جلوم واستاده بود. دو تا پسر اومدن به فاصله یه متری ما واستادن و توجه منم با فحش دل انگیزی که یکیشون گفت جلب شد که ایرانـــــــــــــــــــی (بماند که یهو چشمام گرد شد... ولی اون که گرد نبود باید تا آخر حرفاشون قیافه من رو می دیدین... خشک شده بودم) این آقایون محترم شروع کردن کلی از مسائل هجده !!!! سال به بالاشون حرف زدن وتجربیاتشون رو با جزئیات واسه هم تعریف کردن . منم که از این مدل ها که جــــــــــــــان من آروم بگین من نشنوم. یهو این دوست چینیم اومد اذیتم کنه از جلو من پرید کنار یکیشون قیافه من رو دید که همین طوری با چشم و دهن باز خشک شدم زد به بقلیش اونم برگشت هر دو یهو قیافه شون مثل من شد. یکیشون در رفت اون یکی مجبور شد سوار اتوبوسی بشه که منم توش بودم و تمام راه ته اتوبوس رو نگاه کرد. آقا بگیر جلو دهنت رو همه چی رو وسط خیابون نگو... عوضش ناخواسته چشم و گوشم باز شد (احتمالا ً این جریان فلانی چشم و گوشش باز شده از همین شرایط شوک ، شده ضربالمثل!)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;واسه امشب سوتی بسه!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;من دارم خودکشی می کنم با برنامه نویسی ااااااااااااااااااااااا. ا ِ ی مرده شور استاد و کلاس و درس رو با هم ببره که جون منو گرفتن. پاشم برم لالا که دوباره فردا باید بشینم سر تمرینش که یه خط هم جلو نرفتم و سه شنبه هم باید تحویلش بدم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-115915654130661067?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/115915654130661067/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=115915654130661067&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/115915654130661067'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/115915654130661067'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2006/09/blog-post_115915654130661067.html' title='بازم سوتی ، بازم خل بازی'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-115898687297721206</id><published>2006-09-23T00:46:00.000-04:00</published><updated>2006-09-23T00:47:52.996-04:00</updated><title type='text'>ضایع بازی</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;الان داشتم تو وبلاگ ها فضولی می کردم از این وبلاگ به اون یکی یهو رسیدم به &lt;a href="http://golbanoo.blogfa.com/"&gt;وبلاگ گلبانو &lt;/a&gt;و شروع کردم پست هاش رو خوندن دیدم ااااااااااااااای بابا فقط خودم این همه جلو ایرانیا ضایع نکردم کار هممون ِ. خداییش منم موافقم چرا ایرانیا جدیدا ً اینطوری شدن. واسه من انقد پیش اومده که دیگه ترجیح می دم تو دانشگاه لالمونی بگیرم.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;پارسال با پرت و پلا و یکی دیگه از بچه ها رفته بودیم دکتر دانشگاه (پرت و پلا سرما خورده بود) همینطوری نشسته بودیم تو اتاق انتظار یهو یه پسر ِ اومد تو به جــــــــــــــــــان خودم هندی بودااا! منم نشسته بودم دو تا صندلی اون ورترش یهو شروع کردم بشکن زدن و خوندن. اونم چی؟؟؟؟؟؟ قر تو کمرش فراوووونه نمی دونه کجا بریزه بعد با پرت و پلا هم صدایی " همین جا همین جا!" یهو دیدم پسر منفجر شد از خنده! آخه اون آهنگ چی بود که افتاده بود تو دهن من؟؟؟؟؟ تازه من که شانس ندارم که بگم به جهنم دیگه نمی بینمش و بی خیال. آقا ما این رو هر رووووووووز تو کتابخونه دیدیم تازه به لطف یکی از دوستان مشترک آشنا هم شدیم. یه پسر ِ هم تو یکی از کلاسامون بود تریپ قیافه لبنانی ها و همش هم با عربا و سیاه پوست ها می گشت. بعد من و پرت و پلا هم که طبق معمول سر کلاس یه ریز حرف می زدیم این برمی گشت هی نگاه می کرد. یه بار اومدیم بشینیم دیدیم یه کیف هست صاحبش نیست نگاه کردم دیدم این پشت ماست و کیف اون ِ. منم برگشتم گفتم جان من کنار این پسر عرب هیز نشین که لهش می کنما !!! و چند روز بعد خواهر پرت و پلا رو دیده بود تو یه جمعی گفته بود که من شما رو تو کلاس می بینم (خواهرش یه بار با ما اومده بود سر کلاس). ما آشنا در اومدیم. هی هی یک دونه پسر ایرانی پیدا نمی شه که ما جلوش سوتی نداده باشیم. نمی دونم چرا اکثرشون هم من رو در حالیکه دارم یه آهنگ جیگر می خونم می بینن. مثلا ً عروس عروس قشنـــــــــــــــــــــگم (آصف) در حال قر دادن. واااااااای جان سوتی آخرم رو هم بگم برم سر درسم. تو صف واستاده بودیم واسه شیرینی و کافی گرفتن پشت چهارتا دخترکه من از یکیشون(افغانی ِ) خیلی بدم میاد. فکر می کنه چــــــه خبر ِ هی ابرو می ده بالا و ناز می کنه واسه ما. بعد دو تا پسر اومدن تو یکیشون سرش رو انداخت رفت پیش اونا اون یکی یه ثانیه مکث کرد من یهو گفتم نه تورو خدا می خوای تو هم بدو برو جلوی ما! یهو پسر ِ ایست کرد. پرت و پلا بهش گفت برو جلو (به انگلیسی) اونم گفت نه مرسی. بعد دوستاش صداش کردن پرید جلو. یه کم گذشت برگشت گفت شماها ایرانی هستین؟؟ (چهارنفر بودیم) گفتیم آره ، چطور؟ گفت منم فارسی می فهمم ولی نمی تونم خوب حرف بزنم. کرد بود از کرمانشاه. بگیر جلو دهنت رو مگی جان تا با اردنگی از دانشگاه شوت نشدی بیرون!!!&lt;br /&gt;آخ جون من بالاخره تخت خریدم و از امشب رو تخت خودم می خوابم. خیلی گوگولی ِ مخصوصا ً که مادرجون یه دست ملافه از این سری های آبی آسمونی هم برام فرستاد و همه چی نو شده و من همش هوس می کنم بپرم تو تختم و بخوابم. اتاقم که خیلی جیگر ِ. همه چیش رو دوست دارم. حیف که تابستون تموم شد دیگه خونه نیستم ازش لذت ببرم. تازه مادرجون یه بیست دلاری هم برام فرستاد که می خوام برم یه گلدون گل ارکیده بگیرم. می گما هر کس می خواد بیاد دیدن من به هر مناسبتی و می خواد گل بیاره برام یه گلدون ارکیده بیاره که هزار برار بیشتر کیف می کنم. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;خیلی خوشگـــــــــــــــل ِ. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;دیروز از کلاس اقتصاد در اومدم تصمیم گرفتم رشته ام رو عوض کنم به ریاضی و در کنارش واحد های اقتصادبگیرم. (ضربه مغزی شده بودما! زیاد جدی نگیرین!) بس که این استاد ما ماه ِ. کلی تریپ خر فهم درس می ده بقیه کاملا ً می فهمن (من که اصــــــــلا ً تو اقتصاد مشکلی ندارم!) ولی خداییش سه ساعت کلاس کاملاً هم می فهمم هم لذت می برم. مخصوصا ً موقعی که مسئله می ده همه تو دو معادله دو مجهول یا یه مشتق ساده گیر می کنن من زرتی حل می کنم عین بچه مثبت ها دست به سینه می شینم ... ولی وقتی داره حل می کنه گریه ام می گیره از بس که توضیح میده باز یکی پیدا می شه که نفهمید اون دو از کجا اومده! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;حرف دارم هنوز یه عالمه. ولی دیگه می ذارم واسه فردا که صدای مامانم در نیاد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-115898687297721206?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/115898687297721206/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=115898687297721206&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/115898687297721206'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/115898687297721206'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2006/09/blog-post_23.html' title='ضایع بازی'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19878268.post-115863504932645700</id><published>2006-09-18T23:02:00.000-04:00</published><updated>2006-09-18T23:04:09.340-04:00</updated><title type='text'>اینم از هفته اول دانشگاه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;ای بابا این چه زندگی ِ که من تا می شینم پای کامپیوترم صدای مامانم در میاد که بســـــــــــــه. من که میمیرم چیزی ننویسم! الان بهش گفتم ببین من از صبح دانشگاهم که واسه تفریح پای کامپیوتر نیستم شب که میام می خوام یه ساعت ، یه ساعت و نیم تفریح کنم تو هم چیزی نگو دیگه. گفت اوووووووووووووووه زیاد ِ. حالا نمی دونه چهارخط فارسی تایپ کردن من از دو ساعت هم بیشتر می شه!!! ا ِ یییییییییییییی جان الان اومد یه سر تو اتاقم یهو گفت ا ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ داری فارسی تایپ می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آقا من که آخر سر می دونم سه سوته وبلاگم لو می ره. ماشالا خونه مون هم دو وجب در دو وجب ِ هی مامانم می رسه به کامپیوتر من. (مامانم فهمید خاطراتم رو می نویسم!)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;و اما هفته ی اول شروع دانشگاه ها که با هفته آخر فرقی نمی کنه بر ما چه گذشت؟؟؟ آقا دارن با عذاب و شکنجه مارو می کشنا!!!! من گفته باشم که اگه دیدن دیگه نمی نویسم بدونین اینجانب زیر خروارها تمرین و پروژه و امتحان دفن شدم. این چه وضعشه که من از اولین کلاس هر درسی در اومدم کلی کار ریخت سرم. تازه کلی باید این هفته خدارو شکر کنم که فقط برای درس برنامه نویسیم یه تمرین غــــــــــــــول داشتم. از هفته دیگه که یا دو تا تمرین دارم یا دو تا امتحان یا هم امتحان هم تمرین یا یه هفته در میون آزمایشگاه الکترونیک و لب ریپورت. واسه این کلاس برنامه نویسی (سی پلاس پلاس پیشرفته ِ) هم یــــــــــــــــــــــک دلشوره ای گرفتم که ممکنه در جا نفله شم. می رم سر کلاس یک ساعت و نیم عین این نفهم های کر زل می زنم به استاد محترم (عین میمون ِ) و یک کلمه از چیزایی که می گه رو نمی فهمم. بعد بچه ها سوالایی می کنن که می فهمم همه خیلی حالیشون ِ و فقط منم که اینجا شوت می زنم. البته چند نفر دیگه هم هستن که بعد کلاس گیج گیج می زنن. شایدم فقط چند نفرن که بعد کلاس گیج گیج نمی زنن!!! امروز هم که سر کلاس الکترونیک خدا بود. دیر رسیدیم سر کلاس یعد چون کلاسش شیب نداره و ما هم نا بینایی مطلق داریم و پسرهای غول جلو می شینن خیلی گل می شیم میریم جلو. ولی نه ردیف اول دیگه. امروز که رسیدیم همه کلاس پر بود. جز یه صندلی ردیف اول به فاصله یه متری استاد و یه صندلی ردیف دوم. من نشستم اون جلو مریم پشتم(مارو چه به جلو نشستن ! من که هیچ وقت یادم نمی یاد ردیف اول بوده باشم!). وسط کلاس خوابم گرفته بود شدیـــــــــــــــــد. از اون مدل ها که پلک می زدم همینطوری بسته می موند. یهو وسط یه تمرین خوابم برد شق سرم افتاد رو میز عین برق گرفته ها از خواب پریدم. انقد ِ خجالت کشیدم. پاشدم عین بچه های گل از کلاس در اومدم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;الانم پاشم برم لالا که فردا باید صبح برم دانشگاه ، پرت و پلا جان زحمت خوندن یه درس رو به عهده گرفته که فردا قرار درعرض یه ساعت همش رو بکنه تو مغز من بریم امتحان بدیم و بعدش هم برم سر تمرین برنامه نویسیم ببینم بالاخره جواب میده یا نه! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19878268-115863504932645700?l=magnoliiaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/feeds/115863504932645700/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=19878268&amp;postID=115863504932645700&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/115863504932645700'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19878268/posts/default/115863504932645700'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://magnoliiaa.blogspot.com/2006/09/blog-post_18.html' title='اینم از هفته اول دانشگاه'/><author><name>Magnolia</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02178569701434594918</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15014895108666287254'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></entry></feed>