یه ساعت ِ دارم واسه تایتل فکر می کنم چه سخته ها
تنبلی و بیکاری چه کیفی میده ها! این هفته هم بالاخره گذشت. نمیدونم چرا انقد درس ها و کارا زیاد شده. دیگه شب ها که شش ساعت اینطورا می خوابم و از صبح کله سحر تا شب دانشگاهم. دیشب هم که تا نه دانشگاه بودیم بعد با پرت و پلا اومدیم خونه ما نشستیم چیت شیت ***بنویسیم (یه برگه که اجازه داشتیم ببریم سر جلسه امتحان و آزاد بودیم روش هر چی می خوایم بنویسیم) چیت شیت نوشتن هم خودش کلی وقت گیر ِ که آدم ببینه چیا لازم می شه و کدوم فرمول ها مهمتر ِ. همیشه سر نوشتن چیت شیت با یه عالمه خودکار رنگی با فونت فینگیلی شروع می کنم بعد همه معلوماتم تو نصف صفحه تموم می شه و بقیش رو چون دلم نمیاد خالی بذارم همه مثال های کتاب رو می نویسم. و اما امتحان بســـــــــــــــی آسون بود و اینجانب چون چشم دیدن امتحان های آسون رو ندارم خراب کردم. از اون امتحان ها بود که از لحظه ای که می گه شروع باید با سرعت برق می نوشتیم و هی با ماشین حساب عدد در میاوردیم تا لحظه ای که می گفت تموم. اونم بدون اینکه چیزی رو ندونی ،که بخوای وقت بذاری یا یه اشتباه بکنی. منم اســـــــــتاد در زمینه اشتباه های خرکی. اصولا ً همیشه باید هر چی حل می کنم دوباره چک کنم چون امکان نداره هر دو بار یه عدد در بیارم. خب چون سر این امتحان وقت نداشتم با وجود بلد بودن و داشتن همه فرمول ها ور دلم هیچ کدوم از جوابام مثل بقیه نیست و حسابی آف می زنه. بعدم که اومدم خونه جبران خواب و بخور بخور و تنبلی. هی می گم بشینم درس بخونم راه نداره!
و اما شوک برانگیزترین خبر این هفته!!! یک شنبه هفته ی پیش اهالی منطقه قطب نشین اولین برف پاییزی رو مشاهده کردن! یعنی در آخرین روز های مهر، بـــــــــــــرف!!! تو کتابخونه بودم که چشمم به جمال زیبای برف روشن شد. یادمه ایران که بودم همه ذوق و شوقم واسه برف اومدن و راه رفتن تو برف و دیدن زمین و درختها و ... بود. از ذوق می مردم وقتی از خواب بیدار می شدم می رفتم جلو پنجره می دیدم زمین سفید ِ و داره ریز ریز برف میاد یا صدای مامانم میومد که مگی برف و انگار من رو برق گرفته سریع از خواب می پریدم و از ذوق جیغم می رفت هوا. ولی اینجا... ا ِ ی جوووووووونی... شروع که می شه دیگه ول کن مملکت نیست. هواش که جوری نیست بشه رفت تو برف راه رفت همچین درجا یخ می زنی. بعدم انقد میاد که همیشه به مدت شش ماه همه جا رو سفید می بینی.
آ
تواین هفته دیروز و پریروز که اینترنت آزاد بود از دانشگاه که رسیدم خونه شام خوردم همچین خروپفم رفت هوا که اصلا ً نفهمیدم کی و چطوری خوابیدم و دوباره از فردا هم که ممنوعیت و از پس فردا هم که هفته جدید!
وسط هفته بیشتر نوشتنم میاد و هی حرف دارم. آخر هفته یادم می ره همش. حالا این هفته یه ورقه بر می دارم هر چی خواستم می نویسم که باز یادم نره.
