مگنولیا

Monday, July 31, 2006

تایتل؟؟؟

دیروز با چند تا ازبچه ها برنامه استخر گذاشتیم. قرار شده بود بریم استخر دانشگاه ساعتی که فقط مال خانوماس. چندتا از بچه ها که همیشه همین ساعت می رفتن و تعصب دارن که با آقاها نرن یه سری هم از اینکه تو استخر پسرهای ایرانی دانشگاه رو ببینن مشکل دارن(حالا نیست این تنبل ها خیلی استخر می رن!!!). من خودم مشکل دو رو دارم. حوصله اینکه بشنوم مگی مایوش اینطوری ِ هیکلش اینطوری ِ شناش اینطوری ِ و .... ندارم. خلاصه ساعت ده صبح رفتم چشمتون روز بد نبینه. تصمیم گرفتم از این به بعد با همه پسرهای ایرانی قرار بذارم با هم بریم ولی دیگه این ساعت نرم. ۹۹ درصد جمعیت عرب بودن و یه ریز دوروبرمون عربی حرف می زدن و ع و ط و ح غلیـــــــــــــــــــــــــــظ. تازه اینش که اونقد فاجعه نبود. قسمت فاجعه اش مال با لباس تو آب رفتنشون بود... استخر هم که قانون نداشت اجبار کنه مایو بپوشن. خانوما یا لباس بلند سیاه با روبند (تو این سه سال یک دونه هم تو شهر این تریپی ندیده بودم) میومد تو استخر بعد با بلوز و شلوار می پرید تو آب. واااااااااااااااااااااااااای اصلا ً نمی تونین درک کنین چیا دیدم. تازه یه سریشون هم پشمالو... صد رحمت به استخر پسرونه رفتن. اقلا ً از ناحیه گردن به بالا گاهی کیف میکنی ولی اینجا... اووووووووف. منم بعد از یه کم شنا کردن رفتم شیرجه بزنم. اولیش اوکی بود. دومی رو اومدم مدل بدم عین گاو فرود اومدم. اول با صورت بعد شکم بعد رون. دیگه نفسم در نمی اومد. احساس می کردم یه لایه کامل پوست بدنم کنده شد. منم منتظر فرصت پریدم بیرون رفتم لباس پوشیدم که این جمعیت هیجان انگیز می خوان بیان بیرون بینشون گیر نکنم. مخصوصا ًیه سریشون احساس راحتی کنن یهو لخت شن. ووووووووووووی...
امروز یه لیست بلند یالا نوشتم که مامانم برام بیاره. واسه مامانم که می خوتدم خودم خنده ام گرفته بود هرچیزیش از یه مغازه بود. شیرینی دانمارکی از گاندی (نمی دونم تا حالا خوردین یا نه ولی صبح ها که تازه می پزه من می تونم بشینم تنهایی یه کیلوش رو بخورم! البته سری تموم می شه اگه خواستین برین باید یازده صبح اونجا باشین) پیراشکی از پوپک (وااااااااااااااااااااااااای همیشه از مدرسه می دویدیم پیراشکی بخریم. از چهل تومن یادمه... الان فکر کنم به چهارصد رسیده) ، گاتا از یه مغازه که اسمش یادم نیست تو کریمخان ، انجیرو توت از تواضع و تی تاپ و مترو ولواشک و آلو و زغال اخته و ......... همینطوری فقط می خوندم مامانم می نوشت. اکثرش رو هم بیچاره باید همون روز اومدنش بخره که خراب نشه هر کدوم هم یه سر شهرِ. ولی وقتی مامانم برسه چه کیفی می کنم . حالا باید بگم یهو اومد تریپ مادر بزرگ مهربونیش نگیره هی نوه هاش رو ناز کنه اینا رو بده اونا بخورن. این فسقلی ها که این چیزا رو نمی فهمن همین چرت و پرت های اینجا رو هم بخورن می گن به به (خاله به این گندی دیده بودین؟) واااااااااااااااای گشنه ام شد.
به مامانم گفتم برام کتاب بیاره ولی نمی دونم چی اونم میگه نمی دونه چی خوب ِ. آهای مردم یه کمکی بکنین اسم کتاب های قشنگ بگین. تو وبلاگ ها خونده بودما ولی یادم نموند تو کدوم وبلاگ بود و اسمش چی بود. اگه خوراکی هیجان انگیز و خوشمزه هم یادتون میاد بگین... ولی خواهشا ً از میوه های الان نگین که دلم خون ِ. منم شلیــــــــــــــــــــــــــــــل و زردآلو و هلو و گیلاس و هندونه و.... می خوام که وافعا ً مزه میوه بده نه مزه آب یا ماده نگه دارنده.

Thursday, July 27, 2006

فروشگاه مزخرف

از معایب و مزخرفی یک ماه و نیم زودتر ساعات مناسب کاری رو تحویل رئیس دادن اینه که همه فامیل و دوست و آشنا به مدت سه روز می رن آبشارنیاگارا و تورونتو و اینجانب سر کارم و با بازگشت عزیزان مرخصی من به مدت سه روزشروع می شه!!!!
(البته اینم بگم اگه هر روز خونه می بودم هم با این اکیپ اینجا نمی رفتم چون کوفتم می شد و آخر هم همه می گفتن اینجاها رو دیدی دیگه نمی بردنم!!! ولی خداییش باید ایراد می گرفتم دیگه... حالا فرض کنید اکیپ آخر باحال! خب از غصه می مردم که!)
درضمـــــــــــــــــــــــــــــــن شنبه از هفت و نیم صبح کار می کنم...(باید پنج و نیم!!!! بیدار شم!) کدوم بی شعوری روز تعطیل ساعت شش از خواب بیدار می شه که بره کفش و لباس بخره! بذارین وارد فروشگاه بشــــــــن!!! می زنم فکشون رو خرد می کنم یاد بگیرن تا ده باید خوابید!

کارهای اساسی

آخیش یه کار سخت تو این زندگی که داشت من رو خل می کرد تموم شد... چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خونه گرفتن!!!
امروز رفتیم قراردادها رو امضا کردیم. موارد لازم واسه اجاره خونه: دو عدد کارت عکسدار برای اثبات بی گناهی و عدم سو پیشینه ، برگه هایی که ثابت می کنه من کار می کنم و حقوق می گیرم (نیست حقوقم سر به فلک می کشه!) ، ورقه ای برای اثبات اینکه شخصا ً تا قرون آخر دار و ندار زندگیم رو می ریزم تو حلقوم این موسسه!(دار و ندار!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!آخه اینجانب میلیاردرم!) فعلا ً یه جز اینکه من یک مظلومی بیش نیستم و خیلی گلم بفیه موارد تایید شد! یه خونه گرفتم طبقه ۱۰ یه آپارتمان درست حسابی (خیلی اوووووووووووه شیک نبودا به نسبت بقیه خوب بود) به وســــــــــعت ۴۶ متـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر(می تونم هر روز یه پاتی بدم کل شهر رو دعوت کنم!) با یک اتاق خواب و یک اتاق پذیرایی که از لحاظ سایز عین هم هستن (دو وجب در دو وجب) به قیمت اوووووووووه. مرده شور خیلی گرون ِ خونه. همین یه فسقل ِ جا هوارتا دلار بود! عوضش استخر و زمین تنیس و اتاق این دستگاه ورزشی ها داره... منم چون خیلی ورزشکار و فعالم قرار هر روز برم فعالیت کنم! (جون عمه ام! تو آپارتمان قبلیم استخر بود فقط یه بار با اصرار مامانم رفتم!) حسن بزرگش که مورد تایید همگان قرار گرفت امنیت ساختمان و نزدیکی به دانشگاه من و خونه خواهرم بود.
موضوع مهم دیگه که انجام شد راجع به گواهینامه رانندگی ِ. حالا فکر نکنین رفتم تصدیقم رو گرفتما! نه بابا فقط زنگ زدم به یه آموزشگاه ایرانی شرایط و کاراش رو پرسیدم (دو ماه می خواستم شمارش رو بگیرم یا یادم می رفت یا نمی شد). حالا سخت ترین کارش مونده اونم رفتن به سفارت و ترجمه گواهینامه ایرانم ِ. انقد برخوردشون دلنشین ِ و کار آدم رو زود راه می اندازن و معطلی نداره دلم می خواد هفته ای هفت روز برم گواهینامه همه مردم ایران رو ترجمه کنم. جدا ً که غمم گرفته واسه این کار. ولی دیدم یه موقعیت خوبه که یه کار مفید انجام بدم(تصدیق گرفتن رو می گما!) تا الانم که تنبلی می کردم واسه این بود که ماشین ندارم همش می گفتم خب گواهینامه بگیرم چی کارش کنم؟ الانم ماشین ندارم ولی عوضش یه کارت شناسایی عکسدار دارم به جز پاسپورتم با اون عکس حوشگلش! که لازم نیست هی قایمش کنم و مواقع ضروری بدون کارت باشم تا برم خونه پاسپورتم رو بردارم دوباره برم بیرون.
انقد این چند روز حوصله ام سر رفت و بال بال زدم تصمیم گرفتم عین دختر های گل خرخون کتابهای ترم بعدم رو بگیرم شروع کنم درس خوندن. دنبال یه چند تا کلاس هم از جمله انواع ورزش ها و رقص ها و فرانسه رفتم ولی همه تاریخ کلاس و ثبت نامش گذشته بود و ضایعم کرد. حالا مونده همین خوندن کتاب آیین نامه و درس درس درس!

Sunday, July 23, 2006

بداخلاق کم حوصله

من دَدَ ری از خونه فراری که یه ثانیه هم تو خونه بند نمی شدم الان چند روزی می شه که فقط یا سر کارم یا تو خونه. (بماند که دیروز چند ساعتی رفتم خرید و بعدم خونه فامیل های شوهر خواهرم که ماشالا ۳ تا خانواده ان هـــــــــــــــــــــــــــــــــی دور هم جمع می شن!) تو خونه هم که هستم نه که فکر کنین خــــــــــــــــــــونه! ها ... نه بابا فقط تو اتاقم نشستم جلو کامپیوتر. نه کاری دارم بکنم نه فیلمی دارم ببینم نه کسی هست باهاش حرف بزنم. بعد که اینطوری می شه اخلاق منم قشنگ می شه! اولش هیچ کاری ندارم بکنم بعدش حوصله!!! هیچ کاری ندارم.
دیگه برنامه ها هم برام بی تفاوت شده.
دوست ۱: مگی... سلام ما احتمالا ً داریم می ریم پیک نیک ، سینما ، رستوران...(هر دفعه یکی) میای؟؟؟
من: آررررررررررررره . (می دوا َم آماده می شم و تو خونه به همه خبر می دم دارم می رم بیرون!)
دوست ۱: برنامه جور شد بهت خبر می دم.
انتظـــــــــــــــــــــــــــــــــار!!! (گاهی اوقات انقد طولانی می شه که خودم دوباره زنگ می زنم!)
دوست ۱: ببین مگی برنامه جور نشد ایشالا یه روز دیگه
من: ا ِه. آها باشه. مرسی. (می رم تو اتاقم به کسی هم نمی گم که خونه نشین شدم... خودشون می فهمن دیگه)
................................................................................
دوست ۲: مــــــــــــــگی یه برنامه بذاریم خیلی وقته بی خبریم.
من: آره والا...جور می کنم!
بعد چند روزکه هر دفعه این مکالمه تکرار می شه فلان روزو ساعت برنامه جور می شه! ... آخرین لحظه...
دوست ۲: مگی جون شرمنده ها. ولی من مامانم می خواد بره خرید ، دکتر... باید یاهاش برم تنها نباشه.
من: باشه حالا یه روز دیگه می ریم.
دوست ۲:خوشحال شدیا!!!! (توقع داره بشینم گریه کنم التماسش کنم که با من بریم بیرون با مامانش نره؟)
و....................................................(یکی دو تا هم که نیست! فوران می کنه!!!)
دیگه کم کم دارم عادت می کنم که وقنی برنامه قرار ِگذاشته شه ذوق نکنم. بدونم به برنامه کیا می تونم اعتماد کنم و درصد بیشتری واسه جور شدنش بذارم. وقتی هم به هم می خوره خیلی خونسرد بگم باشه مهم نیست.
یه جورایی همه چی داره حوصله ام رو سر می بره. غلط کردم تابستون با این وضع کار و بدون درس این جا موندم که این طوری تک و تنها از صبح تا شب تو اتاقم بشینم و دلم رو به یه سری برنامه ها و آدم ها خوش کنم که همش الکی ِ. از شانس خووووووووووووب من پرت و پلا هم داره یه ماه می ره مسافرت که افسردگی و تنهایی من به اوج برسه و همین دو تا برنامه هم که دارم دیگه نباشه! خواهرم هم برنامه های خودش رو داره که به درد بچه هاش می خوره! یه سری از برنامه هاش هم با فامیل شوهرش ِ که حوصله من رو سر می برن. این مدت از رو ناچاری بیشتر از ظرفیت تحملم دیدمشون. آخه چقدر آدم حوصله اش میاد با یه سری آدم چهل تا شصت سال معاشرت کنه؟؟؟؟

اصلاً می دونین چیه؟
این غر ها مال اینه که الان خواهرم و فک و فامیل شوهرش رفتن پیک نیک. پرت و پلا با خانواده اش رفتن خرید. مگی نشسته تو اتاقش جلوی کامپیوترش تک و تنها منتظر ِ زمان بگذره یه روز دیگه هم بگذره....

Friday, July 14, 2006

قروقاطی

روزام داره همینطوری به الواتی و الافی می گذره و هیچ غلطی نمی کنم!

تو این هفته هشت ساعت بهم کار داده بودن که به سلامتی چند روز پیش زنگ زدن چهار ساعتش رو کنسل کردن امروز هم خودم حالم خوب نبود چهار ساعت دیگه اش رو نرفتم... خلاصه که به لطف و مرحمت رئیس محترمم این ماه حقوقم سر به فلک می کشه... هر کی می خواد بهم بگه باهاش نصف کنم. اه زنیکه نفرت انگیز... نمی تونم بگم چقدر ازش بدم میاد!!! احتمالا ً می خواد اخراجم کنه دنبال بهانه می گرده. هر دفعه می رم سر کار حسابی عصبانی می شم و می خوام بگیرم لهش کنم! حالا یه کم غر زدم دلم خنک شد اینم بگم که فردا دارم می رم اون مدرسه ایرونی ِ واسه اینکه معلم رقص فسقلیا بشم با مسئول مدرسه و خانواده ها حرف بزنم! حالا خوبه مصاحبه شغل اصلی زندگیم یا امتحان هیولا ندارم این طوری دلشوره گرفتم! دعا کنین همه چی به خیر و خوشی بگذره و یه حقوق خوب هم بهم بدن با روز های درست حسابی از این کار مزخرف بیام بیرون!

امروز نمره ام رو گرفتم. واااااااااااااااااااااااااااااااای افتضاح ! مزخرف! من نمی فهمم چرا هر سری فکر می کنم امتحانم رو خوب دادم این طوری می شه؟؟؟؟؟؟؟ خیلی ضایعست همه نمره هام از ١۵-١۶ بالاتر ِ بعد دو درس اصلی فیزیک و برنامه نویسی که پایه تمام درس هام و الکترونیک ِ رو با ۱۰ پاس کردم!!! ر..د به معدلم!

شنبه داریم با خواهرم اینا و فک و فامیل شوهرش می ریم مونترال... نه به این دو سالی که از این دهات محترم خارج نشدم نه به الان که هفته ای یه مسافرت جور می شه! تــــــــازه دو هفته دیگه همه دارن می رن آبشار نیاگارا و تورونتو بعد مــــــــــــــــــن نمی دونم کار می کنم یا نه! به خدا اگه بهم کار بده ها.... تهدید هام هم به درد عمه ام می خوره! فقط امیدوارم این یکی کارم(معلمی) جوری بشه که اون یکی (فروشندگی) رو نرم که البته با شناختی که نسبت که شانسم دارم احتمالا ً یه روز در هفته یک ساعت بهم کلاس می دن!

چند روز ِ دنبال خونه ام و هنوز چیزی پیدا نکردم! یا گرون یا کوچک یا دور یا جاش بد ِ یا یک سال ِ اجاره می دن یا یا یا یا ... آخر سر فکر کنم باید گوشه خیابون یه چادر بزنم سرد تر هم که شد از این خونه یخی های اسکیمو ها می سازم وسط راه دانشگاه و خونه خواهرم که هم واسه من راحت باشه برم دانشگاه هم مامانم که بره خونه خواهرم آخه اینم یکی از موضوعات مورد توجه ماست که باعث می شه من و خواهرم به توافق نرسیم. اون دنبال یه خونه می گرده به خونه اش نزدیک باشه من دنبال یه خونه ام که زودی برسم دانشگاه! حوصله اسباب کشی و خونه گرفتن و اینا روهم ندارم. نمی شه همه چی یهو خودش آماده شه من فقط جام رو عوض کنم؟؟؟

پاشم برم لالا که معلوم ِ خوابم میادا!

Tuesday, July 11, 2006

جاتون خالی بود





برگشتـــــــــــــــــــــــــــم.
وااااااااااااااااااااای که خیلی خوش گذشت جای همتون خالی!
پنجشنبه : شب رسیدیم مونتزال. اون شب دیگه بخور بخور بود و بعدم یه فیلم دیدیم و لالا....
جمعه : اصل مسافرتمون از جمعه شروع شد. از۱١ صبح رفتیم شهر بازی تا ۱۰ شب! واااااای آخر تکنولوژی و بازی های دراکولا... خیلی خوش گذشت. تقریبا ً اکثربازی هارو سوار شدیم... البته اونایی که کله پا می شی رو نه!!! بماند که پرت و پلا هیچ حسی نداره(ترس) و همه رووووووووووو سوار شد! یه بازی بود از این قطار ها که پیچ پیچ می خوره و می ره بالا یهو با سرعت میاد پایین و به طور خلاصه سکته ات می ده یه کیلومتر بود و سرعتش اووووووووووووووووووف. اولش تا یه ارتفاع خیلی زیادی می ره بالا بعد یهو با زاویه ۹۰ درجه نسبت به سطح زمین با یه سرعت وحشتناک میاد پایین و یعدش هی کامل یه سمت چپ برت می گردونه و تا اون وری میشی یهو می چرخه سمت راست و تو این هین بالا و پایین هم می ره... این یعنی بمیر!!! آقا اینو سوار شدیم . اون اولش که هی داشت می رفت بالا و هنوز خبر ی نشده بود گفتم غلط کردم این چرا انقد می ره بالا؟؟؟؟؟؟؟؟
یهو رسید اون سر و سقوط آزاد... واااااااااااااااااااااااااااای منو میگی مردم کامل. منی که تو همه بازی ها یه ریز نعره می کشیدم و داد می زدم دهنم قفل شده بود صدام در نمی اومد. پرت و پلا بیچاره هم اولش واسه دلداری دست منو گرفت فکر کنم آخرش به غلط کردن افتاد ، شدیدا ً دستش روله کردم... همش حس می کردم که دستش داره خرد می شه و دستم رو از رو دستش بر دارما ولی قدرت نداشتم دستم رو بکشم کنار، می ترسیدم دستم رو بردارم بیفتم... خلاصه که تو اون چند ثانیه من صد بار مردم... بقیه بازی هاش یه نسبت این خیلی خوب بود. نمی گم سکته نکردما!!! سکته ها خفیف بود... شب که رسیدم خونه عین جنازه ها زرتی افتادم خوابیدم...
شنبه : ساعت یک از خونه زدیم بیرون که بریم خرید و گردش تو خود ِ شهر. اولش که تو یه فروشگاه یه کم چرخیدیم که ماشالا بزرگترین فروشگاه دهات ما یک چهارم اون هم نمی شه!(تازه نمی شه گفت فروشگاه اصلیشون بود!) بعد دیگه رفتیم مرکز شهر. یه ایستگاهی از مترو پیاده شدیم که فستیوال جاز اون جا برگزار می شد! ما هم که علاقمند به موسیقی جاز مخصوصا ً وقتی همینطوری رو اعصاب و روان آدم قدم می زنه هنوز چند دقیقه نبود که تو اون خیابون بودیم راهمون رو کج کردیم و فراررررررررررر.... رفتیم یه فروشگاه دیگه ناهار خوردیم یهو یادمون افتاد که شنبه هست و همه جا ساعت شش می بنده... غذای ما با بسته شدن مغازه ها تموم شد در نتیجه فقط الکی الکی تو شهر پیاده روی کردیم. بهترااااااااااااااااااااا اگه مغازه ها باز می بودن خدا می دونست من چه می کردم با اون همه لباس فروشی. شب رفتیم برای دیدن آتش بازی... یه فستیوال آتش بازی هست که هر سال تو مونترال تشکیل می شه و نه تا کشور توش شرکت می کنن و هر هفته دو کشور به مدت نیم ساعت برنامه دارن. که این هفته نوبت آفریقای جنوبی بود... بماند که ما چقدر واسه شانسمون غر زدیم که چی کار می خوان بکنن ولی خدا بـــــــــــود... انقد قشنگ بود که کیف کردم حسابی. با آهنگ پیش می رفتن. بعدش رفتیم قسمت قدیمی شهر و تا ساعت یک اونجا بودیم. انگار نه انگار ساعت یک بود. همه مملکت تو خیابون بودن. ما هم یه چیزی سوار شدیم که شبیه ماشین بود (چهار چرخ داشت) ولی باید مثل دوچرخه پا می زدیم. بالاش هم یه چیزی مثل سایه بون داشت. کلی با اون چرخیدیم و چه چه زدیم و همه جور شعری بلند خوندیم...
یکشنبه : جایی نرفتیم... عصری فوتبال دیدیم و کلی جیغ زدیم و هیجان زده شدیم. کلی حال کردم ایتالیا برد. بعدش همه ریختن تو خیابون و یه سری اتوبوس از اون مدل هایی که یه سری جا بالاش داره رد شد پر ایتالیایی ما هم ریختیم تو کوچه کلی براشون دست و سوت زدیم...
شب هم با دو ساعت تاخیر که پیش اومد و تو اتوبوس اولی ِ جا نشدیم برگشتیم دهات خودمون...

کشف :آقا کلی صحنه های هجده سال به بالا تو مونترال دیدیم... نمی گم اینجا وجود نداره ها ولی نه به اون اندازه و علنی! مردم این جا اصولا ً آدم های کاری تر و جدی تری هستن و به نظرم میاد خیلی تو جمع هیجان زده نمی شن. این جا ممکن ِ تی نیجرهاشون جوگیر بشن ولی بزرگتر ها رو کمتر دیدم ... تو مونترال دیگه سن مطرح نبود... شنبه شب هم وسط شلوغی دو نفر به یه جایی رسیدن که ما از خجالت آب شدیم و د ِ فرار! برام این تفاوت جالب بود. حالا شاید من اشتباه می کنم و این دفعه این طوری بود. اصلا ً به من چه
این!فضولی ها به ما نیومده فقط جنبه اطلاع رسانی داشت که بگم اون جا تریپ عشقولانه ترِ اگه خواستین برین اونوری

پرت و پلا از آتش بازی ِ عکس گذاشت ... فقط یه عکس مونده که من می ذارم! این نقاشی ِ با اسپری روی سرامیک کشیده شده!!! خودم اونجا شاهد بودم! اگه با چشم های خودم نمی دیدم باورم نمی شد بشه با اسپری همچین چیزی درست کرد! حال کردم!



Thursday, July 06, 2006

مسافرت

داریم فردا به مدت سه روز( تا یکشنبه) با پرت و پلا و خواهرش می ریم مونترال...(خونه خاله شون! اینو گفتم فکر نکنین همینطوری والدین محترم اجازه دادن پاشیم بریم مسافرت که زهی خیال باطل! همیشه یکی باید یه جایی تحویلمون بده یکی تحویل بگیره تا بتونیم پامون رو یه قدم اونور تر بذاریم!!!)
دیگه یه مقداری استراحت و دوری از این شهر گل و بلبل و فعــــــــــــــــــــــــال لازم ِ جان تو!
الانم این جانب دارم می رم لالا که فردا کلی کار دارم... اولش که باید برم دکتر. همچین زخم دستم یه نمه بی ریخته بریم ببینیم چه مرگش ِ ، بعد برم سر کار ، بعدم سریع بیام خونه وسیله هام رو جمع کنم و برم پیش پرت و پلا تا بریم دنبال بلیط و اتوبوس! فقط الان لطف کردم هرچی می خوام ببرم نوشتم! می گما مطمئنین من دارم سه روز ِ می رم؟؟؟؟؟ لیستم که یه چیز دیگه می گه!!! خب مامانم نیست بعد اینکه من وسیله می چینم بیاد ۷۰% ا ِش رو در بیاره مجبورم همه رو ببرم! نمی تونم نصمیم بگیرم چی رو نمی خوام... ولی جدا ً اضافه نیستــــــــا (این جمله آخر مال تو بود پرت و پلا جان... نیای فردا من رو نصیحت کنی که نصفش رو نیارم که جان تو راه نداره!)
خوش باشین وووووووووووووووووووو
دعا کنین خوش بگذره...
تا یکشنبه بای بای

-من عید از مونترال رسیدم گلو درد و تبم شروع شد الان مونترال نرفته گلو دردم شروع شده! امیدوارم همین امشب هم تموم شه که اعصاب معصاب ندارمــــــــــــــا !

Tuesday, July 04, 2006

مصدوم خنگ

با پرت و پلا وارد فروشگاه شدیم... یه عالمه آدم جلوی یه مغازه که تلویزیون داشت جمع شده بودن و بازی ایتالیا و آلمان رو نگاه می کردن. یه ربع به پایان بازی مونده بود و هنوز ۰- ۰ مساوی بودن... خب معلومه ما هم مثل اکثر دخترها طرفدار شدید ایتالیا (این سری به علت نبود امکانات-تلویزیون- غیر از بازی های ایران هیچی ندیدم) بودیم واستادیم ببینیم چی می شه! بماند که یه دیوار گوشتی جلومون بود و من از یه سوراخ باریک بین جمعیت فقط توپ رو می دیدم... قد ِ دیگه چه می شه کرد! اولین گل که زده شد ما ها رو هوا جیــــــــــــــــــــــــــــغ دست سوت... خلاصه به علت یه سری مسائل که پایین تر میگم تصمیم گرفتیم بریم. خوشحال از جمعیت جدا شدیم ۱۰ متر جلوتر پله برقی بود. پامون رو گذاشتیم روش دو تا پله رفت پایین که صدای نعره جمعیت رفت هوا! خب مسلما ً ماها می مردیم برسیم پایین پله برقی و دوباره برگردیم بالا ببینیم طرفدار های کدوم تیم نعره می کشن. هر دو همو نگاه کردیم پرت و پلا گفت بدو منم عقلم رو دادم دستش با سر تایید کردم و د ِ بدو خلاف جهت حرکت پله برقی دویدن. پرت و پلا سالم پرید و منم که خیلی بچه گل و مثبتی بودم همیشه و به علت کمبود پله برقی در دوران بچگی (فکر کنم فقط فروشگاه قدس داشت که اونم سالی یه بار واسه پله برقیش می رفتیم!!! )از این غلط های زیادی نکرده بودم یه اندازه گیری غلط کردم و پریدم و تــــــــق... پخش شدم اون بالا... خب تو حساب کردنم فکر این رو نکرده بودم که پله برقی حرکت داره و من یه کم می ریم عقب تر در نتیجه جلو تر فرود میام... آهـــــــــــــــا حالا چی شد؟؟؟؟؟؟ هیچی کف دستم و زانوم از دست رفت... خدا بود... کلی بعدش خندیدیم... از قیافه ماها بعد شنیدن جیغ ها... از پهن شدن من رو زمین... از قیافه دختری که کنارم بود و...
خیلی وقت بود نیفتاده بودم یادم رفته بود دردش رو!
آها اینجاش رو بگم. با پرت و پلا رسیدیم به جمعیت گفتم ای کاش ایتالیا ببره... یهو دیدم یه آقایی اونور تر برگشت نگام کرد خندید. به پرت و پلا گفتم ا ُ ه ا ُه ایرانی ِ... خب باید حواسمون رو جمع می کردیم مزخرف نگیم زیاد! یهو آقا ِ اومد جلو گفت طرفدار ایتالیا هستی؟ گفتم بله... دیگه همینطوری شروع کرد یه ریز حرف زدن! از تورونتو اومده بود. گفت تورونتو نمی یای؟ گفتم نه!!!!!! گفت چرا؟ گفتم کسی رو نمی شناسم اونجا سخته. گفت خب منو که می شناسی!!! ا َه مرتیکه دو ثانیه بود واستاده بودا! بعد گفت شرط بندی کنیم واسه بازی؟ گفتم نه من شرط رو نمی دم معمولا ً اگه ببرم شرط بندی می کنم که شرط رو بگیرم... بعد کلی سوال کرد از این که چی کار می کنم و چی می خونم و واسه همش هم یه اظهار نظری کرد. بعد گفت می خوای تلفنم رو بنویس اومدی تورونتو ببینمت. گفتم باشه. نوشتم گفت حالا تلفن خودت رو هم بده... این جور مواقع نمی دونم چی باید بگم. روم نمی شه بگم نمی خوام. خلاصه یه گ... خوردم تلفنم رو دادم. گفت پس کی میای تورونتو؟ گفتم نمی یام! گفت چرا می ریم شنا و گردش... واااااااااااااااااااااااااااااااای دیگه اینجا نزدیک بود داد بزنم که ایتالیا گل زد و بعدم من و پرت و پلا فـــــــــرار... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی پشیمونم... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی غلط کردم... خدا کنه تلفنم رو گم کنه!
نمی دونم چی فکر کرده بود؟؟؟؟اینجوری که کنه می شن حوصله ام سر می ره!!! فکر کنم ۳۷-۸ سال رو داشت! برگشتم به پرت و پلا می گم بدویم بریم خریدمون رو بکنیم بریم خونه (که یه وقت نخواد زیاد کنه شه!) یهو برگشته می گه بعدش دارین می رین خونه؟ گفتم بله! گفت آفرین چه دخترهای خوبی!!! ا َ ا َه مزخرف!
خلاصه که ر...د به اعصابمون... واااای الانم که یادم میادااااااااا....!!!! خلاصه که فقط کافیه یه بار زنگ بزنه بکشمش... متاسفانه عکس العملم خیلی دیر میاد وگرنه همون جا یه جوری می شوندمش سر جاش!
حالا بی خیال به اندازه کافی اعصابم خراب شد!!!
امروز واسه تولد دو هفته دیگه ی خواهرم براش کادو گرفتم خب معلومه تا رسیدم خونه نشونش دادم... آخه مشکل اینه هم دل من کوچک ِ هم اون ، طاقت نداشتیم دو هفته صبر کنیم... (پرت و پلا بهم سفارش کرده بود خودم رو کنترل کنم تا رسیدم خونه نپرم کادو رو نشون بدم... شرمنده یه ساعت دووم آوردم ولی بعدش ترکیدم!)



Sunday, July 02, 2006

خوش گذشت

دیروز از ساعت ۱۲ با پرت و پلا رفتیم مرکز شهر. شلــــــــــــــــــــــــــــوغ بود حسابی. یه عالمه آدم با لباس های قرمز و سفید و پرچم کانادا تو خیابون بودن. یه خیابون بزرگ رو کامل بسته بودن و گروه گروه برنامه داشتن اون وسط. هر دو قدمی که می رفتیم یه سری جدید با برنامه ی جدید مثل شعبده بازه و گروه موسیقی و حرکات ژیمناستیکی و رقص و آهنگ سرخپوستی و ... و از هــــــــــــــــــــــــــمه فوق العاده تر یه گروهی بودن که آهنگ آمریکای جنوبی رو می زدن و می خوندن... دلم می خواست ســـــــــاعت ها اون جا واستم و فقط گوش بدم... آهنگ یه ریتم و صدای دلنشین داشت.
هوا هم حسابی گرم بود در حدی که داشتیم ذوب می شدیم و من باز طبق معمول به گوگولی ترین حالت ممکن سوختم! یعنی قرمز لبــــــــــــــــــو شدم و دارم جزغاله می شم... تازه بدیش هم اینه که جای بند کیفم سفید اطرافش قرمز...کامل شخصا ً یه پرچم کانادا بودم!
هر چی هم بیشتر می گذشت جمعیت بیشتر می شد. تا ساعت ۱۰ شب اون جا بودیم... دقیقا ً راس ساعت ۱۰ شب برنامه آتش بازی داشتن کنار پارلمان. ما هم فقط رسیدیم دو دقیقه اش رو ببینیم که به اتوبوس برسیم و به سلامتی اتوبوس رو از دست دادیم... قبل آتش بازی هم یه سری خواننده اومدن خوندن و همه جیغ و دست و خل بازی. منم عین جنازه ها ولو شده بودم کنار جدول و اصلا ً نا تکون خوردن نداشتم.دم در ورود به محوطه پارلمان کیف ها رو می گشتن. پلیس ِ بهم گفت کیفت رو باز کن. حالا منم تو کیفم پر از شیرینی و بیسکویت و ساندویچ بود. آبروم رفت... بعد یهو دستش خورد یه عطرم. بهم گفت تو کیفت بمب داری؟؟؟؟؟؟؟ م َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ.... خیلی به قیافه ام می خوره بمب گذار باشما... گفتم نـــــــه... گفت پس آبجو ؟؟؟ گفتم آقا خواهشا ً شما تمام نظریات و حدسیاتت رو نگه دار یه ثانیه لالمونی بگیر بگم چیه... از شانس قشنگم هم تو اون لحظه یادم نمی اومد عطر چی می شه. وقتی از تو کیفم درش آوردم اسمش یادم اومد! آخه باهـــــــــــوش می خواستم بمب ببرم می ذاشتمش جلو دید تو؟؟؟؟؟؟ این پلیس های اینجا اصلا ً هیچی نوفهمن! عوضش انقده بعضیاشون خوشگل و خوش هیکلن که بیخیال هوششون!
یه چند تا از عکس های دیروز تو وبلاگ پرت و پلاست! یه سری هم اگه لطف کنه دانلود شه اینجا می ذارم!
امروز، فردا باید یه زنگی بزنم به اون خانوم معلم مدرسه ایرانی ها ببینم بالاخره والدین محترم رضایت دادن من برم به بچه هاشون حرکات موزون! یاد بدم یا نه... فقط امیدوارم مامان هایی که پسر دارن زیاد جوگیر نشن چون من وقتی یه پسر خیلی دخترونه می رقصه و قر می ده کلی خندم می گیره دیگه چه برسه که خودم بخوام بهشون یاد بدم!