مگنولیا

Monday, May 29, 2006

کار

یک سال و نیم پیش بود که تو یه جلسه ایرانی ها شرکت کردم. می خواستن باهام راجع به یه برنامه رقص حرف بزنن. باید به رقصی ارائه می دادم که توش راجع به زن و اختلاف بین زن و مرد و ظلمی که تو جوامع به زن می شه رو نشون می دادم. آهنگ و حرکات هم می بایستی از خودم می بود. اولش خیلی دودل بودم که از پسش بر میام یا نه... بعد دیدم که نزدیک فاینال هاست و از اون ور با اینکه رقصم خوبه و چند سال کلاس رقص رفتم تا حالا رو آهنگ ها حرکت نذاشته بودم. ممکن بود یه آهنگی مورد علاقه ام باشه و خودم حرکت بذارم ولی دیگه نه جدی و موضوع دار. اونم کــــــــل موضوع رو تنهایی باشم. خلاصه بحث سر رقص من بود که یه خانومی که معلم مدرسه بچه ایرانی ها بود بهم پیشنهاد داد برم به بچه ها درس بدم. اونم بچه های ۵ تا ۱۰ سال. قرار شد تابستون پارسال که میام ایران و بعدش که بر می گردم شروع کنم ولی جا زدم. ترسیدم بیفتم تو دهن ایرانی های پــــرحرف اینجا. می گن رقاص!!! ا َ ه انقــــــــــــد از این کلمه بدم میاد. ولی چند روز پیش خانومه رو تو کنسرت سیما بینا دیدم. بهم گفت چرا نیومدی؟؟؟؟؟؟؟ گفتم میام!!! خلاصه قرار شده با خانواده ها حرف بزنه و اگز راضی بودن از یه ماه دیگه کارم رو شروع کنم. این کار دومی ِ بیشتر بهم لذت میده . هم اینکه شدیدا ً عشق رقص دارم. هم کار با بچه ها به نظرم جالب. هم اینکه اگه دوباره رقص رو شروع نکنم دیگه خودم رو هم نمی تونم تکون بدم!

و اما کار اولی یا اولین کارم. آقا خیلی خسته کننده و یک نواخت ِ. حوصله ام سر می ره. ننها کیفش به حقوقش. از اون کاراس که وسطش همش فکر درسم میاد تو مغزم و اینکه وقتم داره تلف می شه. تقریبا ً هر روز واسم کار می ذاره جز دو روزی که کلاس دارم. سرویسم کردن. از اول هم باید یه لبخند مسخره دائمی بزنم تا مشتری ها خوششون بیاد و کافیه یکی یه اپسیلون از جیزی بدش بیاد که انگاری ارث باباش رو خوردی قورتت بده...چند روز پیش یکی یه چیزی بهم گفت انقد تو جمله اش "ق" داشت فکر کردم فرانسوی داره حرف می زنه. بهش گفتم ببخشید من فرانسوی نمی فهمم.(دو بار تکرار کرد هردو بار نفهمیدم!) واااااااااااااااااااااااااااااااااااای نمی دونم جمله ام در رده ی کدوم فحش بود که این یهو رم کرد نزدیک بود منو بخوره که من فرانسوی حرف نزدم. می خواستم بگم مرده شور خودت و زبونت رو ببره. ولی همش گفتم شرمنده گه خوردم که هوس نکنه بره رئیسم رو بیاره هنوز نیومده پاشم برم خونمون. انقد آدم این مدلی میاد. همه میگن عادت می کنی ولی من یهو یکی از اینا که صداش رو بالا می بره یا با لحن طلب کار چشماش رو گرد می کنه وا می رم و تا چند ساعت پکرم. رئیسم هم آشغال شدید. میاد یواشکی از پشت وسائل دید می زنه نمره می ده (نمی دونم چطوری فکر کرد من کورم و اونو با اون هیکلش نمی بینم!) یا اینکه بهم می گه فلان کار رو نکن. بعد که مشتری میاد همون کار رو ازم می خواد من که دودل می شم یهو می پره وصط که آره آره چرا انجام نمی دی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اَه نفرت انگیز!!!

دو پست در یک روز... جوگیر شدما

دلم گرفته...
مامانم رو می خوام...
خسته ام...
بی حوصله و بد اخلاقم...
گریه دارم...
خونمون و همه رو تو ایران می خوام...

Monday, May 08, 2006

چقدر کسایی که زبون تند و پر کنایه دارن آدم رو ناراحت می کنن...
بعضی ها هستن منتظرن که حرف از دهنت در نیومده یه چیزی بگن در جا خشک شی... تمام ناراحتی های بقیه و کار های چند سال قبلت که ناراحتشون کرده رو هم تلافی و رو کنن در حالیکه تو روحت هم خبر نداره همچین کاری کردی و اگر کردی هم بی غرض بوده...
یکی از بچه ها قبل امتحان ها آپاندیسش رو عمل کرد. من با این شخص از طریق پرت و پلا آشنا شدم و فقط در حد سلام علیک رابطه داریم... چند روز بعد عملش ما تازه فهمیدیم. پرت و پلا دو بار بهش زنگ زد و پیغام گذاشت اون جواب نداد. بعد براش
Offline , scrap , email
زد تا آخر یه جواب خشک و خالی داد. (اینا با هم همسایه بودن و یه دبیرستان و دانشگاه می رفتن!!!) منم که تو اون شرایط امتحان هی یادم می رفت و دیدم با پرت و پلا این طوری برخورد کرد و گفته بود حالش خوب نیست که دیر جواب داده. گفتم من رو که دیگه آدم حساب نمی کنه و بعدم کاملا ً یادم رفت. امروز صبح تو اورکات براش
Scrapگذاشتم که " سلام ... جون. خوبی؟؟ خوش می گذره؟؟؟؟؟؟؟ حالت بهتره؟؟؟ می دونم یه کم خیلی دیر دارم حالت رو می پرسم. امیدوارم بهتر باشی. مواظب خودت باش عزیزم. بای بای. "
جوابم رو داد:" سلام ... جان. مرسی از اینکه حالم رو پرسیدی. دیروز دقیقا ً ماهگرد عملم بود که
Scrap
گذاشته بودی. البته ما به این دیر کردن ها عادت کردیم همینم که الان اسکرپ (با تایپ انگلیسی مشکل داره وردم!) اگه خدای نکرده خدای نکرده همچین اتفاقی واسه کس دیگه بیفته و دو هفته تو تخت باشه ایشالا دوستاش زودتر از یک ماه حالش رو بپرسن. تابستون خوش بگذره. خوب حال کن."
چه تحویلم گرفتا. همچین از شدت هیجان و ذوق زیاد یهو وا رفتم. رفتم جوابش رو بدم دودل بودم که پرت و پلا گفت بی خیال. منم فقط اسکرپم رو پاک کردم. یهو پی ا ِم داد که:
اون: منم مال خودم رو پاک کنم؟؟؟؟
من: میل خودته.
اون: حالا چرا پاکش کردی؟؟؟
من: دیدم خیلی دیر بود ضایع بود اونجا!!!
اون.... نالیدن از بی معرفتی بچه ها که دیدنش نرفتن و تحویل نگرفتن و ....
.
.
.
.من: امیدوارم از دستم ناراحت نشده باشی.
اون: نه اشکال نداره! پیش میاد.

خدایا کمکم کن بتونم انتظاراتم رو از اطرافیانم بیارم پایین. درک کنم هر کس ممکنه تو شرایط مختلف باشه و درگیر کارهای خودش. اگه از دوستای نزدیکم انتظار دارم که می دونم دوستم دارن و هر از گاهی یاد من می کنن و اگه خبری ازشون نیست درگیر درس و کارهاشونن. اگه اشخاص دورترن که دلخوری نداره. مگه من کی ام که همه باید بدوان حالم رو بپرسن. هر کی هم به یادم بوده واقعا ً خوشحالم می کنه.
احساس می کنم دارم تغییر می کنم. دارم خشک تر می شم. بی احساس تر. کم صبر تر. آدم ها برام غیر قابل درک تر می شن. اون علاقه ای که به همه داشتم و احساس آرومم نسبت به همه داره از بین می ره...
من تغییر کردم یا محیط یا هر دو با هم؟؟ بعضی اوقات به خودم می گم قبلنا تو ایران از یه عالمه آدم خودم حق انتخاب داشتم و دوستام رو انتخاب می کردم. محیط اطرافم قثط مدرسه و کلاسم بود و فامیلم. در نتیجه از کسی بدی و چیز های عجیب غریب ندیده بودم و همه تقریبا ً تو یه مایه بودیم. ولی اینجا از همه قشر و فرهنگ و دین و فکر و ... هستن و همه هم با همدیگه رابطه دارن در نتیجه همه اینا پیش میاد و این دلیل بر اینکه من دارم بد می شم نیست... ولی بعد با خودم فکر می کنم دارم اخلاق جدیدم رو توجیه می کنم.

من بد شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عاشق شدم من










من عاشق شدم. هـــــــــــــــــــــــــــــورا...
اگه گفتین عاشق چی!؟؟؟؟

گل لاله. وااااااااااااااااااای که چقدر خوشگلن. الان تو این شهر گل و بلبل ، فستیوال گل لاله هست.
نمی تونم بگم چه رنگ هایی و چه ترکیب هایی دیدم(از اون مدل هاس که باید از نزدیک دید). کـــــــــــــف کردم. اصلا ً سیر نمی شم. هر سری که می بینم می گم این از همـــــــــــــــــــــه خوشگل تره. دو قدم می رم جلو تر عاشق یکی دیگه می شم.

تـــــــــــازه به لطف پرت و پلا یه درخت مگنولیا کشف شده اون حوالی که من بی صبرانه منتظرم سه شنبه بعد کارم برم سراغش. فقط حیف که کلی از گلبرگ هاش ریخته و اگه زود نرم ممکنه فقط با یه تنه درخت مواجه شم.

ولی عکسش رو دارم. نمی دونم چرا هی نشستم عکس هارو می بینم واسشون غش می کنم. عین کارت پستال می مونه. اصلا ً الان همه جا مثل کارت ِ. منظره هایی که فکر نمی کردم هیچ وقت از نزدیک ببینم.







بعد که فکر می کنم از ۴ ماه دیگه دوباره زمین زیر برف و آدم ها زیر لباس گم می شن غمم می گیره. همه جا سفید می شه. یخ می زنه. آدم ها فقط می دوا َن یه جای گرم و سر پناه پیدا کنن. همه انقد پوشیدن که قیافه ها معلوم نیست. دماغ ها سرخ ِ چشم ها از شدت سرما اشکی ِ و اشک ها رو مژه ی پایین یخ زده . خلاصه که هلـــــــــــــو.

یادمه تازه که اومده بودیم این جا (توی دی اومدیم!) اولین کاری که کردیم لباس خریدن بود که به هوای اینجا بخوره. لباس گرم های ایران مثل مایو تو زمستون تهران بود. اولین باری که می خواستم برم کلاس زبان بهم گفتن تنها برو... (از روز اول می خواستن من خودم کارام رو بکنم و مستقل شم. اونم منی که تا بعد کنکور منو همه جا می بردن یه وقت مبادا لولو بخورتم!) منم اتوبوس گرفتم و رفتم. می دونستم تو خیابونX ‌و تو یه کلیسا ِ. واااااااااااااای خدا اون روز رو نیاره. چون تو راه ِ کلاسم ۳ تا مدرسه کاتولیک بود و این مدرسه ها علامت صلیب دارن جلو درشون. منم تا صلیب می دیدم فکر می کردم به کلیسا رسیدم می پریدم پایین از اتوبوس. اتوبوس اون خط هم هر نیم ساعت یه بار می اومد و من ۲۵ دقیقه در مسیر ایستگاه ها راه می رفتم تا اتوبوس رو بگیرم دوباره دو ثانیه بعد علامت صلیب می دیدم می پریدم پایین و.... همینطوری هم گریه می کردم و فحش می دادم. به هوا ، به برف ، به مدرسه کاتولیک ، به کلاس دورم ، به همه چی... کلاس ساعت ۹ تا ۱۲ بود من ۱۱ رسیدم. سرخ یخ زده بی حال... ولم می کردم همون لحظه بر می گشتم ایران. اون سال انقد از این اتفاق ها افتاد(یه بار تو دمای ۴۰- با مامانم گم شدیم و مرگ رو دقیقا ً جلو روم می دیدم!) که الان حسابی ضد ضربه شدم...

خب کسی می دونه عاشقیت من چه ربطی به سرمای زمستون داشت؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه کسی فهمید به منم بگه که دارم نگران خودم می شم...

)یه سری عکس من گذاشتم یه سری پرت و پلا... مختلف هم گذاشتیم که تکراری نشه!!!)
من شخصا ً اعتراف می کنم بی استعداد و بی عرضه ام... یه ساعت ِ نشستم دارم جون می کنم عکس ها رو خوشگل بذارم. اصلا ً می خواد گیر بده نشه. به جهنم. من بد سلیقه نیستم که عکسام با مدل های ضایع وسط وبلاگم ولو باشه ها من فقط بی سوادم .همین!

Thursday, May 04, 2006

یه روز خوب ، یه حس خوب

هــــــــــــــــــــــــــــورا من کــــار پیدا کردم. دارم از ذوق می میرم. تو همون فروشگاه بزرگ ِ تو قسمت لباس زنونه کار گرفتم. همیشه نگران بودم که کارم تو لباس فروشی نباشه چون همه حقوقم رو لباس می خرم. ولی الان اصلا ً نگران نیستم از بس که لباس های این فروشگاه ضایع است. وقتایی که من و پرت وپلا کرممون می گیره بخندیم و لباس های جواد انتخاب کنیم این فروشگاه ِ یکی از جاهایی ِ که می ریم. البته بیچاره لباس های خوشگل هم داره ها ولی از اونجایی که ما اولین باری که کرممون گرفت رفته بودیم اونجا همش چشممون لباس های عجق وجقش رو می بینه. امروز بهم زنگ زدن و من ضایعی کردم که خودم از خجالت مردم. اولش که شماره اش افتاد فکر کردم از دانشگاه ِ(شباهت سه شماره اول). خانومه بهم گفت ازTutorial center زنگ می زنه. منم همش داشتم ربطش می دادم که این قسمت دانشگاه ممکن با من چیکار داشته باشه. بعد گفت واسه کار توقسمت Women’s Wear منم همین طوری علامت سوال شدید بودم که ا ِ چه جالب مگه دانشگاه هم همچین چیزی داره؟؟؟ فقط شانس آوردم پرت و پلا پیشم بود. بهش می گم این چی می گه؟؟؟؟؟؟ یهو گفت خره واسه کار ِ. وااااااااااای منو میگی تازه فهمیدم از کجاس. آدرس و زمان رو واسه کار آموزی گرفتم و قطع کردم. کلی حالم گرفته شده بود که آخه چرا من نمی تونم یه بار ضایع بازی در نیارم و این دوزاری چیه که من دارم. دوباره زنگ زدم گفتم شرمنده من اون موقع خواب بودم قاطی کرده بودم و پرسیدم چی باید ببرم و چقدر طول می کشه. خلاصه که از سه شنبه اولین روز کار (کار آموزی) رو شروع می کنم. خیــــــــــــــــــــــــــــلی حس خوبیه... مخصوصا ً وقتی قرار خودم پول در بیارم و واسه خرج های الکی و بیرون رفتنام هی از مامان اینا پول نگیرم. اگه بتونم خودم رو کنترل کنم شاید بتونم ذخیره هم کنم. حالا یا واسه شهریه دانشگاه یا بلیط هواپیما سال دیگه ام. فعلا ً که کلی واسش نقشه چیدم. هی می گم ا َ بذار حقوق بگیرم اینو بخرم اونوبخرم...
عصری با چند تا از بچه ها رفتیم بیرون. رفتیم یه پارکی که به یه جای دریاچه مانند می خورد. با خونمون ده دقیقه هم فاصله نداشت. نمی دونم چطوری کشفش نکرده بودم تا حالا. انقده جاش خوشگل بود که حد نداره. حالت ساحل بود و شن (به علت سیلی که از صبح می اومد گل بود!) داشت. منم زرتی کفش و جورابم رو در آوردم و پابرهنه اونجا راه می رفتم انقد حس شمال بود که حد نداره. هوا هم که مــــــــــاه یه باد خنک می اومد و تمییز. قشنگ حس رامسر تو عید رو داشتم.

امروز از اون روز خوب ها بود که هی از صبح همه چی مطابق میل من بود و عالی. حالا چشم نزنم خودم رو ...

Wednesday, May 03, 2006

مگنولیا ریاضیدان

از فردا یا باید برم دنبال یه مدرسه راهنمایی یا دنبال یه معلم خصوصی که باهام اتحاد و علامت بزرگتری کوچکتری (> <) کار کنه. امروز رفتم ورقه ریاضی و اشکال هام رو دیدم. نزدیک بود از خجالت آب شم که آخرین ریاضی مهندسی رو گرفتم هنوز سر ضرب اتحادِ مدل پایین ایراد دارم.

)x+b)(x+b)=x2+(a+b)x+ab
تو دو تا سوال از ۱۴ نمره من فقط ۵ گرفتم. اونم واسه اینکه قسمت اول سوال رو یه اشتباه خرکی کردم و تا آخر جوابم اشتباه شده. استادم که بهم نشون می داد اشتباهم رو نزدیک بود بشینم زاااااااااااار بزنم. چه کنم دیگه. بی خیال. اقتصادم هم پاس شد. آخیـــــــــــــــــــــش. نمی دونم چند نمره بهم داد و چطوری برد رو نمودارکه رد نشدم. نمی خوام هم بدونم. همین که پاس شد بسه.
با این وضعیت ریاضی و حواس جمعم فکر نمی کنم واسه کاری که دیروز امتحان ریاضیش رو دادم قبولم کنن. من که آخــــــــــــــــر استعدادم حتما ً همه ی جمع و ضرب هام غلط ِ و اون دختر چینی ِ قبول می شه. وااااااااااااااااای این شانسم منو کشته.
امروزتو دانشگاه که راه می رفتم از در و دیوار بچه ۱۲-١۶ ساله بالا می رفت. یه جورایی که دیگه شک کرده بودم کجام. الان فهمیدم تو تابستون این فسفلی ها رو میارن کمپینگ... واقعا ً بهشون بد نگذره یه وقت!!! بعد کلی هم دختر و پسر جوجه تو بغل هم ولو بودن و کلی فضا عشقولانه بود... والا ما که نفهمیدیم بچه ۱۲ سال ِ و چه به این کارا. من که یادمه تو این سن و سال بودیم اصلا ً تشخیص نمی دادیم دختر چیه پسر چیه. شوت شوت بودیم. یا ماها خیلی شوت بودیم و حالیمون نبود یا اینا خیلی حالیشون ِ. در حال حاضر مطمئنم اگه از من و یکی از این بچه ها امتحان اطلاعات عمومی مسائل ۱۸+ بگیرن من شدیدا ً سوسک می شم. از لحاظ تیپ و آرایش که سوسک شدم. شانس آوردم کسی ازاطلاعات تو مغزم با خبر نشد!!!
حالا همه اینا به کنار من شام چی بخورم؟؟؟؟؟؟؟ دارم از گشنگی ضعف می کنم ولی نه حوصله دارم چیزی درست کنم نه غذاهای تو یخچالم رو دوست دارم. یه شام آسون می خوام. اصلا ً دلم می خواد آماده باشه یکی صدام کنه من فقط برم بخورم. نه بابا!!! کسی یه غذا آسون خوشمزه بلد نیست یادم بده؟؟؟؟؟آهــــــــــــــــا شدیدا ً یهو هوس املت کردم...

Tuesday, May 02, 2006

شوک

دیروز از ساعت ۸ بیدار شدم آشپزی رو شروع کردم. به خاطر کمبود قابلمه و گاز و زیادی غذاها مجبور بودم هی یه سری رو بپزم بذارم کنار بعد قابلمه رو بشورم سری بعدی. ولی مهمونی دادن عجب سخته ها. اینکه آدم همش حواسش به همه جا باشه و همه چی هم به خوبی پیش بره و به موقع آماده بشه. به بچه ها گفته بودم ۱۲ اینجا باشن... ۲ اومدن. آی حرص خوردم آی حرص خوردم. هی غذاها رو دونه دونه رو گاز جا به جا می کردم که گرم بمونه و ته دیگ ها نرم نشه و چیزی نسوزه. ولــــــــــــــــــــــی خوش گذشت ها. اصلا ً مهمونی ها وقتی همه دخترن کیفش بیشتر ِ. کلی خندیدیم و حرف زدیم و خوردیم. دو سری کیک و شیرینی خوردیم که باعث شده اینجانب هنوزم (فردای مهمونی) شدیدا ً سیر باشم. انگار دیروز یه گاو درسته خوردم. عصرش هم نشستیم یه فیلم ببینیم که وسط هاش من و ساناز پاشدیم رفتیم بیرون. فیلمش راجع به یه پسری بود که موقع کریسمس دوست دخترش رو میاره خونه تا با خانواده اش آشنا شه. بعد در اولین نگاه برادر ِ پسر ِ محو دختر ِ می شه. وسط فیلم خواهر دخترِ بهشون می پیونده. پسرِ می ره دنبالش در اولین نگاه محو تماشای خواهر ِ می شه و آخر فیلم (به گفته ی بقیه) اینا ضربدری با هم ازدواج کردن. خب کسی هست توضیح بده این فیلم یعنی چی؟؟؟؟ اصلا ً چی رو می خواست نشون بده؟؟؟؟ هدف و منظورش چی بود؟؟؟؟ من اصولا ً آدمی نیستم که بخوام یه فیلم ببینم فیلم ِ حتــــــــما ً باید مقصد و منظور والایی داشته باشه که به دلم بشینه! ولی این یکی دیگه هیـــــــــــــــــچی نداشت! شاید هم درک من پایین ِ و نمی فهمم. اسم فیلم هم یادم نمی یاد. می پرسم می گم.
دیشب بهم خبر دادن که رزومه و فرمی که پر کرده بودم واسه اون فروشگاه گم شده و دوباره باید امروز می رفتم پر کنم. آماده شده بودم که برم یهو خواهرم زنگ زد ببینه برنامه ام چیه. بهش که گفتم سفارش کرد لباس مرتب و جدی بپوشم شاید امروز باهام مصاحبه کنن. واااااااااااااااای شانس آوردم. یعنی دو تا شانس آوردم. یکی اینکه فرمی که پر کرده بودم گم شده بود چون من خنگ فکر کرده بودم صفحه پشتش حتما ً فرانسوی ِ اصلا ً نگاه نکرده بودم و فرم را یه رو پر کرده بودم. دوم اینکه امروز باهام مصاحبه کرد و حالا منتظر جوابم. نمی دونم چی می شه. دو نفر بودیم که مصاحبه و امتحان داشتیم. اصلا ً بهش فکر نمی کنم. یعنی مسئله پاراگراف بعد باعث شد دیگه به هیــــــــــــــــــــــــــــــــچی فکر نکنم.
امروز دو تا از نمره هام اومد. انقد افتضاح بود که هنوز حالم سر جاش نیومده. یه ایمیل به استاد ریاضیم زدم فردا دارم می رم ورقه ام رو ببینم. زمین تا آسمون با چیزی که فکر می کردم فرق داشت. باورم نمی شه. انقد حس بد و بی تفاوتی نسبت به همه چی پیدا کردم از عصر، که از خودم می ترسم. شــــــــــــوک ِ کاملم. نمی خوام. وااااااااااااااااااااااااای حالم بــــــــــــــــــــــــــد ِ.