خبر خاصی نیست
- آخیــــــــــــــــــــــش امتحان ریاضیم رو امروز دادم راحت شدم. نمی دونم چرا این مبحث انقد سخت و بی ریخت بود هر چی می خوندم انـــــــــــگار نه انگار. یه دونه مساله هم نمی تونستم حل کنم وقتی راه حل استاد رو می دیدم می گفتم اِاِاِاِِِِاِاِاِاِاِِاِ چه آسون بودا. خلاصه تا دیشب که بی خیال بودم و می گفتم فوقش نمی رم چون نمره اش می ره واسه فاینالا. صبح بیدار شدم ساعت ۱۰ اینطورا تازه فهمیدم جریانش چیه. امتحانم هم خوب بود...
حالا باید از فردا برم سراغ فیزیک!
- دیشب کامیونیتی ایرانیان دانشگامون یه برنامه گذاشته بود. اولش قرار بود فیلم آمریکا زیبا (انگلیسی تایپ می کنم قاط می زنه خطم) رو بذاره بعدم پیتزا بدن. تو اینجور برنامه ها که پیتزا می دن معمولاً همه میان (مخصوصا ً پسرا!!) تازه نمی گن اقلاً واسه حفظ آبرو یه کم زود بیان یه کم از فیلم رو ببینن که مثلا ً واسه فیلم اومدن. می ذارن لحظه ای که پیتزا رو می یارن پیداشون می شه. البته برنامه اش بیشتر واسه این بود که یه سخنرانی و تعریفی از خودشون بکنن واسه انتخابات دانشگاه!!!
از فیلم که اصلا ً خوشم نیومد. نه سوژه ی درست حسابی داشت نه بازیگرها نقششون تو وجودشون بود و نه به درد جمع دیروز می خورد. ایرانیها معمولا ً با هم خیلی رودرواسی دارن و سخته انتخاب فیلم خارجی که بشه راحت تو جمع دید و سرخ و سفید نشد و یه سری وسطش انقد به زمین نگاه نکنن که آخرش گردن درد بگیرن! به نظر من که فیلم دیروز اصلا ً به درد اون جمع نمی خورد. البته انقد سوژه اش لوس و واضح و مسخره بود که وسطش من و پرت و پلا اومدیم بیرون و کامل ندیدم چی شد در نتیجه نظر خاصی نمی دم.
- مامانم دیروز به مدت دو هفته اومد پیش من. انقده خــــــــــــــــــــــــوبه. البته دوباره وقتی داره می ره من یه هفته قاط می زنم.الان که یه ریز دارم تو خونه حرف می زنم. مردم از بس از لحظه ای که ازدانشگاه می رسم خونه همیشه تو اتاقم موندم وبا کسی حرف نزدم و فقط با خودم معاشرت کردم.
امروز صبح خواهرم بچه هاش رو آورد گذاشت پیش مامانم که واسه یه مصاحبه کاری بره. وااااااااااای که این دو تا دختر عشق منن. انقد شیرین و ماهن که حد نداره. بزرگه تارا سه سال و نیمش ِ کوچکه رویا دو سالشه. ماشالا به خالشون رفتن یـــــــــــــــــــــــــــــــــــه ریز حرف می زنن. رویا که جدیدا ً یاد گرفته گزارش لحظه به لحظه می ده. ساعت ۹ صبح من دارم با کتاب ریاضی می کوبم تو سرم رویا هر ثانیه میاد گزارش کار می ده. هی مامانم میگه مگنولی (چه سخت آدم اسم خودشو نگه ها !) درس داره بیا واسه من تعریف کن. یه گزارش واسه مامانم دوباره بقیه واسه من. همیشه وقتی از اینجا می رن من باید همه ی وسائل اتاقم رو بریزم دورم و خرابی ها رو تعمیر کنم. یه جوری هم خراب می کنن من نمی دونم چطوری به فکرشون می رسه! مثلا ً دفعه پیش پیچ قاب عکسم و نخ وسط شمع هام و جلد آلبومم در اومده بود. همیشه هم وسائلم رو از جلو ذستشون بر می دارما ولی خدا به داد احظه ای برسه که بی خبر میان!! حالا پاشم برم دست گلایی که این دفعه به آب دادن جمع کنم.
