مگنولیا

Saturday, January 28, 2006

خبر خاصی نیست

- آخیــــــــــــــــــــــش امتحان ریاضیم رو امروز دادم راحت شدم. نمی دونم چرا این مبحث انقد سخت و بی ریخت بود هر چی می خوندم انـــــــــــگار نه انگار. یه دونه مساله هم نمی تونستم حل کنم وقتی راه حل استاد رو می دیدم می گفتم اِاِاِاِِِِاِاِاِاِاِِاِ چه آسون بودا. خلاصه تا دیشب که بی خیال بودم و می گفتم فوقش نمی رم چون نمره اش می ره واسه فاینالا. صبح بیدار شدم ساعت ۱۰ اینطورا تازه فهمیدم جریانش چیه. امتحانم هم خوب بود...
حالا باید از فردا برم سراغ فیزیک!
- دیشب کامیونیتی ایرانیان دانشگامون یه برنامه گذاشته بود. اولش قرار بود فیلم آمریکا زیبا (انگلیسی تایپ می کنم قاط می زنه خطم) رو بذاره بعدم پیتزا بدن. تو اینجور برنامه ها که پیتزا می دن معمولاً همه میان (مخصوصا ً پسرا!!) تازه نمی گن اقلاً واسه حفظ آبرو یه کم زود بیان یه کم از فیلم رو ببینن که مثلا ً واسه فیلم اومدن. می ذارن لحظه ای که پیتزا رو می یارن پیداشون می شه. البته برنامه اش بیشتر واسه این بود که یه سخنرانی و تعریفی از خودشون بکنن واسه انتخابات دانشگاه!!!
از فیلم که اصلا ً خوشم نیومد. نه سوژه ی درست حسابی داشت نه بازیگرها نقششون تو وجودشون بود و نه به درد جمع دیروز می خورد. ایرانیها معمولا ً با هم خیلی رودرواسی دارن و سخته انتخاب فیلم خارجی که بشه راحت تو جمع دید و سرخ و سفید نشد و یه سری وسطش انقد به زمین نگاه نکنن که آخرش گردن درد بگیرن! به نظر من که فیلم دیروز اصلا ً به درد اون جمع نمی خورد. البته انقد سوژه اش لوس و واضح و مسخره بود که وسطش من و پرت و پلا اومدیم بیرون و کامل ندیدم چی شد در نتیجه نظر خاصی نمی دم. چند تا خانواده هم اومده بودن که بچه کوچک داشتن بعد یه ربع پاشدن رفتن!
- مامانم دیروز به مدت دو هفته اومد پیش من. انقده خــــــــــــــــــــــــوبه. البته دوباره وقتی داره می ره من یه هفته قاط می زنم.الان که یه ریز دارم تو خونه حرف می زنم. مردم از بس از لحظه ای که ازدانشگاه می رسم خونه همیشه تو اتاقم موندم وبا کسی حرف نزدم و فقط با خودم معاشرت کردم.
امروز صبح خواهرم بچه هاش رو آورد گذاشت پیش مامانم که واسه یه مصاحبه کاری بره. وااااااااااای که این دو تا دختر عشق منن. انقد شیرین و ماهن که حد نداره. بزرگه تارا سه سال و نیمش ِ کوچکه رویا دو سالشه. ماشالا به خالشون رفتن یـــــــــــــــــــــــــــــــــــه ریز حرف می زنن. رویا که جدیدا ً یاد گرفته گزارش لحظه به لحظه می ده. ساعت ۹ صبح من دارم با کتاب ریاضی می کوبم تو سرم رویا هر ثانیه میاد گزارش کار می ده. هی مامانم میگه مگنولی (چه سخت آدم اسم خودشو نگه ها !) درس داره بیا واسه من تعریف کن. یه گزارش واسه مامانم دوباره بقیه واسه من. همیشه وقتی از اینجا می رن من باید همه ی وسائل اتاقم رو بریزم دورم و خرابی ها رو تعمیر کنم. یه جوری هم خراب می کنن من نمی دونم چطوری به فکرشون می رسه! مثلا ً دفعه پیش پیچ قاب عکسم و نخ وسط شمع هام و جلد آلبومم در اومده بود. همیشه هم وسائلم رو از جلو ذستشون بر می دارما ولی خدا به داد احظه ای برسه که بی خبر میان!! حالا پاشم برم دست گلایی که این دفعه به آب دادن جمع کنم.

Tuesday, January 24, 2006

غـــــــــــــــــر

تازه از دانشگاه رسیدم خونه. حالم هم شدیدا ً بدِ . فکر کنم دارم به سمت سرما خوردگی می رم. امروز از صبح سر درد و چشم درد و حالت تهوع دارم. این چند روزه هم خیلی بی اشتها شدم. فکر غذا که می کنم حالم خراب می شه. از خواب که بیدار می شم فکر صبحانه می کنم ... کلیه غذاهایی که می شه به عنوان صبحانه خورد رو تو ذهنم مرور می کنم ولی هیچی نمی خوام. ساعت ١١ اینطورا از شدت گشنگی به حالت غش می رسم یه تیکه نون می خورم ... می ره تا ساعت ۳ که دوباره به حالت مرگ می رسم چند قاشق به زور ناهار می خورم می ره تا شام ساعت ۹ یه دلمه ای* ، سوسیسی چیزی می خورم میره تا فردا صبح و روز از نو روزی از نو...
الانم ساعت ۷ می خوام یه چیزی بخورم و برم لا لا...

این چند روزه اصلا ً حس نوشتنم نمی اومد. هی می اومدم شروع کنم نوشتن غر زدنم می اومد بی خیال می شدم. ولی ماشالا عوامل غر بر انگیز تموم نمی شه... حالا هم اومدم مقدار نا چیزی غر بزنم و برم بخوابم.
نمی دونم تا حالا پیش اومده براتون که بعد قرنی از یه دوستتون ایمیل دریافت کنین و با کلی ذوق و شوق بازش کنین از خط اول ازتون شکایت کنه که بی معرفتی و بدی و ایمیل نمی دی و .................... آخرم بگه ازت نا راضی. بعد ماهی یه دونه از اینا دریافت کنی! حالا هر کی ندونه و این ایمیل رو بخونه می گه الــــــــــــــــــهی دوستت و تو چقدر خائنی !!! چرا حال دوستات رو نمی پرسی؟؟؟ انگار همه کار و زندگیشون رو ول کردن روزی یه ایمیل به من میدن بعد منم اینجا بیــــــــــــــــکار کرم دارم جواب ندم. یکی نیست بگه تویی که هر یه ماه یه بار یادت می افته غر بزنی اون یه ماه کجا بودی و چی کار می کردی و اصلاً یاد من بودی؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا که یاد من کردی و دیدی خبری ازم نیست بهتر نیست بیای ببینی کجام و چی کار می کنم و خودت تعریف کنی در چه حالی هستی و با یه ایمیل دوستانه حال بپرسی؟؟؟؟؟؟؟ یا اینکه از ایران بهم زنگ می زنن می گم الو. هـــــــــــــــــــــــــورا سلام. داره گریه می کنه. یهو وا می رم که با اون حالش من یهو اینطوری از شنیدن صداش ابراز احساسات کردم. یهو خفه می شم و صحبت ازسمت ایران شروع می شه و من می شم گوش و وسطش هی دلداری می دم و سعی می کنم آرومش کنم... بعد یه ربع صدا میاد که خب دیگه من برم کارتم الان تموم می شه!!!! بعدم مرسی به حرفم گوش دادی ... راستـــــــــــــــی خودت خوبی؟؟؟؟ خب دیگه بای بای.
دریافت این ایمیلها و تلفن ها از نداشتنشون خیلی بهتره... نمی گم بدم میاد از اینکه دوستام بهم زنگ می زنن و باهام مشورت می کنن و غصه هاشون رو می گن اتفاقا از اینکه هنوزم بهم اطمینان می کنن و باهام حرف می زنن کلی کیف می کنم ولی .... (بدجنس شدم و الکی غر می زنم؟؟؟؟) اینجور مواقع وقتی ایمیل دارم حوصله ندارم اصلا ً بازش کنم. همیشه هم اون بد ِ منم. چطوریه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کم کم دارم انقد بد می شم که حوصله کسانی که فقط موقع وقتی غم و غصه و ناراحتی یاد آدم می افتن و بعدش هیچــــــــــــی رو ندارم!
خب بعد یه مدت خسته کننده می شن. دروغ می گم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شایدم این موضوع افتاد وسط بقیه جریانات من الکی بهش گیر دادم....

چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا من اصــــــــــــــــــــــــــلا ً درس خوندنم نمی یاد؟؟؟؟؟؟
(جمعه هم امتحان ریاضی دارم و هنوز اول خطم و حسابی سخت ِ)

*به اطلاع کلیه کسانی که خبر دارن من آشپزیم در چه حدی ِ و هنوز پلوهام یا له می شه یا نمی پزه برسونم که مامان جان در تعطیلات کریسمس که یه سری به من زد تمام فریزم رو پر غذا کرد و فقط یه پلو پختن رو به خودم سپرد که اونم شاهــــــــــــــــــکاره. در نتیجه فکر نکنین خبری ِ و من دلمه می پزم. نه داداش اصلا ً از این خبرا نیست!

Thursday, January 19, 2006

دوست

هر کس به طریقی دل ما میشکند
بیگانه جدا دوست جدا میشکند
بیگانه اگر میشکند حرفی نیست
من در عجبم دوست چرا میشکند!!!

این شعر دیروز یهو یادم اومد. راهنمایی که بودم تو دفتر شعرم نوشته بودمش و دوستش داشتم. الان اصلا ً یادم نمی یاد مال کی بود . حتی نمی دونم درست نوشتمش یا نه... چیزی که یادم مونده بود این بود.
و واقعا ً راستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه.
خیلی سخت ِ وقتی کسی که واقعاً فکر می کنی دوستت ِ دلت رو بشکنه! الانم که ماشالا دل شکستن مثل آب خوردن شده....

اینم از دیروز ما

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت تمامی عزیزانی که هنوز دارن راجع به سؤال فلسفی پست قبلم فکر می کنن و دنبال یه راه حل برای بهبود بخشیدن به وضعیت روانی بنده و رفع خود در گیری اینجانب هستن صمیمانه تشکر می کنم و از شما عزیزان می خوام بیشتر از این خودتون رو اذیت نکنین... آ قا می دونی چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچی بنده در ظرف کمتر از ۲۴ ساعت از پست مطلبم آنچنان کلید اون شخص رو خاموش کردم که کلیه آقایون این ناحیه از قطب هم باید حواسشون باشه واسه حفظ جونشون تا یه مدتی دور و بر من آفتابی نشن!!!!!!!!!
و اما دیروز بر ما چه گذشت.........
ساعت ۱۲ رسیدم دانشگاه و طبق معمول که هنوز نرسیده می پرم تواولین دستشویی تا یه نگاهی به خودم بندازم ببینم باد و طوفان و بارون و برف چه بلایی سر قیافه و موهام آورده که اگه اوضاع خیلی خیطه قبل اینکه بساط شادی دوستان رو فراهم کنم بداد خودم برسم. همینطوری که تو حال و هوای خودم بودم و پیش به سوی دستشویی می رفتم یکی از بچه ها رو دیدم سلام کردم و جلوش دوست ِ قدیمی!!! ما واستاده بود منم بدون اینکه به رو خودم بیارم سوت سوت رد شدم و چون نمی خواستم تا ابد در اون مکان مقدس بمونم در اومدم و باز سوت سوت رد شدم. یه بار هم قبل کلاس مشترکمون اینطوری شد. هم یک! کم کیف کردم از کارم که فکر نکنه فقط اون ماهرانه سوت زدن بلده و حالا من مردم اون به من سلام کنه هم یـــــک! عالمه حرصم گرفت که این بچه بازیا چیه که اینطوری با هم برخورد کنیم! اصلا در حد و توان خودم نمی دیدم مثل یه بچه ۴٫۵ ساله برخورد کنم و با کسی قهر کنم و اداش رو هم در بیارم که یعنی ببـــــــــــــــین من قهرما!!! بعد ِ کلاس پرت و پلا رفت سر کلاسش من رفتم تو سلف دانشگاه که هم ناهارم رو بخورم هم درس بخونم که بعدش بریم خرید. که دیدم ایشون(دوست قدیمی!) تشریف آوردن و صــــــــــــــــــــــاف نشست جلو من. منم دیدم بهترین فرصتِ تمام انرژیم رو جمع کردم پا شدم رفتم طرفش...نـــــــه!!!!!! اون موقع نمی خواستم بزنم تو گوشش فقط با این هدف رفتم طرفش که باهاش حرف بزنم. (ولی ای کاش یکی هم زده بودمش!!!)

رسیدم سر میزش:
من: سلام... می تونم بشینم؟
اون( در حالیکه یه ثانیه سرش رو آورد بالا و بعد شروع کرد با غذاش بازی کردن): سلام ... بله . فقط فلانی هم داره میاد!
من: خب بیاد من چی کار به اون دارم؟ من فقط اومدم بگم فکر نمی کنی این برخوردها یه مقداری زشت ِ و اصلا در حد سن و شخصیت ما نیست؟؟؟؟؟؟؟
اون(سر پایین . کماکان مشغول بازی): اصلاً لازم نیست راجع به این موضوع فکر کنی!!!!!!!!
من: ولی من دارم فکر می کنم و از برخوردت و این جریانات خوشم نمی یاد .خوب ودرست نیست.
اون: من ایمیلت رو گرفتم هنوز وقت نشده جواب بدم. الانم نمی تونم جواب بدم چون می ترسم منظورم رو بد برسونم. ولی جوابت رو می دم (کمــــــــــــــــک!)
فلانی اومد و سیب زمینی سرخ کرده اش رو تعارف کرد.
من: نه مرسی... خودم داشتم ناهار می خوردم.و اون دو تا شروع کردن با هم حرف زدن بدون توجه به اینکه من اونجا نشسته بودم!!!
پاشدم رفتم سر میزم. بغض داشت خفه ام می کرد و یواشکی واسه خودم گریه می کردم.
یک ساعت بعد یه اس ام اس دادم :" نمی خوام بگم ایمیل نده یا توضیح نده. فقط می خواستم بپرسم ما قرار ِ همین روند رو ادامه بدیم؟ یعنی مثل ۱۵ سال پیش تو مهد کودک؟؟؟"
اون:

Yes , and I appreciate it if you never contact me agaian

اصلا ً نمی دونم راجع بهش چی بگم. یهو همچین از چشمم افتاد و برام بی اهمیت شد که حد نداره! دیروز پرت و پلا بیچاره رو هم خفه کردم از بس غر زدم و به عالم و آدم بد و بیراه گفتم. یه شانس بزرگی که آوردم این بود که هیچ پسر ایرونی جلو راهمون سبز نشد وگرنه با حال دیروزم امروز به عنوان یه قاتل می شدم تیتر اول روزنامه ها!
امروز هم که دیگه سوت بلبلی می زدیم(پیشرفت ها داره چشمگیر می شه). خودش خواست منم قبول کردم. تو این دو روز هم حدود ۵۰۰۰ بار این اس ام اسش رو با خودم تکرار کردم. متأسفانه نه جمله اش یادم می ره نه قیا فه و برخوردش از جلو چشمم کنار می ره!
اینم از ماجرای ما و یک دوست قدیمی!!!!
فقط یه چیز دیگه.............
جریان چیه که من هنوزم با وجود عصبانیت شدید می تونم ببخشمش و اگه خودش خواست همه این جریانات رو فراموش کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
(یه چیزی می گم بین خودمون می مونه؟؟؟؟؟؟ توروخدا نگین خیلی خلم ها! خودم می دونم.
و... با وجود اینکه ازش حرصیم و بدم میاد و شدیدا ً عصبانیم ولی هنوزم دلم برااون دوران و یه دوست! خوب تنگ می شه. فقط اینو بگم که نگران نباشین اینجانب هیچ خطای دیگه ای ازم سر نمی زنه و تا وقتی اوشون پشیمون نشده و از خر شیطون پایین نیومدن و اس ام اس با مضمون زیر نفرستادن!:

I appreciate it if you cantact me again PLEASE.

جلو نخواهم رفت و به تمرین سوت زنی ادامه می دم...فقط اون جمله رو گفتم که به میزان خریت من پی ببرین)

Sunday, January 15, 2006

سؤال علمی

مـــیــــگــــمــــا حالا که چند تا سؤال فلسفی! مطرح کردم تو پست قبلم جوگیر شدم و تصمیم گرفتم برای عزیزانی که دارن لطف می کنن اونا روبررسی و تحلیل می کنن یه سؤال علمی مطرح کنم که اگه خسته شدن واسه استراحت بیان اینو حل کنن بعد خواهشاً دوباره برگردین سر پست قبل که شدیداً به کمک همه نیاز دارم...
(اگه پست قبل رو نخوندی اول برو سر اون و خواهشاً راه حل ارائه بده! )

جریان چیه تو دمای ۳۰ – درجه که وقتی بیرون از خونه ای عزرائیل رو ، رودررو ملاقات می کنی و وقتی تو خونه ای از فکر دمای بیرون تمام وجودت یه سره تبدیل به قندیل می شه و خشک می شی و هوس می کنی بری حموم ِ آب داغ !!! (توجه فرمودین؟؟ داغ ... چی؟؟ داغ) و کلی هیجان زده می شی ولی وقتی میری حموم، آب گـــــرم ِ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اون وقت به جا اینکه شیر آب به ساز تو برقصه و تو مشخص کنی دلت می خواد آب چه دمایی داشته باشه تو به ساز اون می رقصی و کلی التماسش می کنی یه کم دیگه به سمت چپ بچرخه!!!
اونم شدیداً حواسش هست که تا جایی که می تونه ضایعت کنه. صبر می کنه موقعی که داری میای بیرون یهو همچین داغ می شه که اون قندیل های وجودت سریعاً تبدیل به آتش می شه! تند تند شیر آب رو می چرخونی سمت راست. داغ ِ داغ ِ داغ ِ... یهو می شه یـــــــــــــــــــخ. بعد به مدت ۱ دقیقه لطف می کنه به ساز تو می رقصه ولی تو دیگه خسته شدی و می خوای در بیای!

اینم از وضعیت اسفناک حموم خونه ما. هـــــــــــــیچ کس هم به دادمون نمی رسه. به هر کی می گیم می گه وظیفه اش نیست! مثل اینکه اصلاً به ما نیومده با خیال راحت و آرامش بریم حموم. ایران که بودم هنوز شیر آب رو باز نکرده صدای مامانم در می اومد که با این وضعیت کم آبی چه قدر آب می ریزی. بـــــــــــــسه!!!
وقتی اومدم اینجا گفتم آخـــــــــــیش اینجا تنها چیزی که زیاد ِ برف و یخ و آب و بارون ِ. یه دونه از این قندیل های آویزون رو سقف خونه ها رو آب کنن آب حموم یه خانواده تکمیل ِ . مخصوصا ً تو این وضعیت که تا نفس می کشی ازت پول اکسیژن رو + مالیات می گیرن ... پول آب خونمون با خود آپارتمان هست ... یعنی آب بــــــریز. اون وقت این از وضعیت آب خونه که یعنی آب نـــــریز...

Saturday, January 14, 2006

رفت ...

Friday, January 13, 2006

نصفه شب ما

دیشب بعده اینکه کلی واسه عموم گریه کردم ساعت ۱ دیگه رفتم بخوابم. نیم ساعت طول کشید فکرای مزخرف رو از خودم دور کنم و بخوابم... خوابم که داشت سنگین می شد و خواب دیدنم شروع یهو آنچنان صدای سوت شدیدی اومد که نفهمیدم چطوری رسیدم به حال. بـــــــــــوق نکبت ساعت ۳ صبح یعنی خبر که آهــــــــــــــــــــای اهالی بدویین بیرون آتیش!!! من نمی دونم نصفه شبی که تازه خوابمون برده و صبح زود هم کلاس داریم این توقع مسخره یعنی چی که ما ۱۱ طبقه از پله ها بدوییم پایین؟؟؟؟؟؟؟؟
(البته باید خدا رو شکر کنم طبقه ۲۶ خونه نگرفتم.) اول صدا رو خاموش کردم بعد آروم رفتم دم در ببینم شدت عجله بقیه همسایه ها چطوریه که اگه اوضاع خیلی خراب بود منم بیخیال همه چی بشم و تو دمای ۱۰ – با لباس خواب بپرم بیرون. دیدم هـــــــــــــیچ خبری نیست. رفتم تو بالکن ببینم آتیشی می بینم دیدم بازم خبری نیست!!!!!!!!! که ۱ دونه ماشین آتش نشانی اومد ولی مامورها خـــــــــــــــــــــــــــونسرد. یهو دوباره صدای بوق شروع شد. گفتم اقلا برم هم خونه ام رو صدا کنم ببینیم چی کار کنیم. صداش کردم گفت "من پا نمی شم هر چی می شه بشه خــــوابم میاد!!! " حتی چشماش رو باز نکرد. دوباره برگشتم تو بالکن دیدم آتش نشانی ها دارن می رن... دیگه فحشی بود که نصیب این مردم آزاری که نصفه شبی مارو بی خواب کرد می شد! آخر هم خونه ام هم بیدار شد و نوبت نوبت فحش می دادیم! البته فکر کنم نوبت من اون تو دلش به من فحش می داد چون خودش که بیچاره اصلا نفهمیده بود چی شده.
بعدم با کلی جون کندن خوابیدم و تا صبح ۳ بار دیگه صدای نکبت فایر آلارم خفمون کرد!
این بار ِ دومی بود که این وقت شب ما از این بساط ها داریم و تا ۵ صبح دور خودمون می چرخیم. اون بار هم با وجود ۳ تا ماشین آتش نشانی و ۲ تا پلیس و ۱ آمبولانس ما از جامون تکون نخوردیم... آخه یــــــــــــــــــازده طبقه با پله نصفه شب و تو سرما راه نداره.
یه بار دیگه هم که دیگه جدی جدی آتش بود و من و پرت و پلا و یکی دیگه از بچه ها از خرید اومده بودیم بعده اینکه ۲ ساعت تو سرما بیرون نگهمون داشتن اجازه دادن با پله بریم بالا. رسیدیم بالا قیافه هامون کمدی بود هر کی یه ور ولو شد. من که انقد فعالم و ورزشکار تا ۲ روز از پا درد نمی تونستم تکون بخورم!

خلاصه که می ترسم این جریان آتش نصفه شبا مثل جریان چوپان دروغگو بشه !!!!!!!!!

Thursday, January 12, 2006

نـــــــــــــــــــــــــــــــــه

دلم گرفته!!! بغض داره خفه ام می کنه! اصلا باورم نمی شه... داره از بین ما می ره. همه دارن داغون می شن.

ای کاش می تونستم هر جور شده تو این شرایط روحی ِ بدِ بابام ، مامانم رو می فرستادم ایران. هر دوشون تک و تنها یه گوشه دنیا دارن غصه می خورن و گریه می کنن... آخه چــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی واقعا همه امیدها تموم شد و داره می ره؟؟؟؟؟؟؟

به خدا زوده.......... حالم بده خیلی بــــــــــــــــــــــــــد.

عموم ...

Sunday, January 08, 2006

دندون درد

زمان امتحانا بود که دندون درد منم شروع شد.. اه اه... همچین دردی داشت که می خواستم بمیرم. دندون سمت چپ دهنم بود. هـــــــــــــــــــر چی می خوردم تا چند ثانیه نفسم در نمی اومد سرد ، گرم ، شیرین ، ترش.... حتی وقتی بیرون نفس می کشیدم هوای سرد به دندونم می خورد یه سری می مردم! اول فکر کردم استرس و درد عصبی ِ ولی خوب بشو نبود که نبود! خلاصه دیدم بهتره سریع برم دکتر. وقت گرفتم واسه ۵ شنبه صبح با یه دکتر ایرانی که اگه سوالای عجیب غریب خواست بپرسه به فارسی بگه بفهمم!!!! با پرت و پلا رفتیم... هنوز نرسیده یه فرم بهم دادن ایــــــــــــــــــــــــــن هوا! ۱۰ دقیقه وقت داشتم تا نوبتم بشه. فرمش هم که سر کاری!!!
صفحه اول که مشخصات بود و راحت پر شد از صفحه بعد ۱۰۰ تا بیماری ردیف کردن که کدوم رو دارم یا گرفتم منم معنی هـــــــــــــــــیچ کدوم رو بلد نبودم از بالا تا پایین زدم نه!!!!!
(اگه من جای دکترا بودم اون آخراش یه سری سوال مسخره می ذاشتم مریض که خسته میشه دری وری جواب میده یه کم می خندیدم! )

بعد دکتر صدایم کرد ۲ تا عکس گرفت و تا آماده شه یه سری دندونام رومعاینه کرد ، اونم چطوری؟؟؟؟؟ هی زرت و زرت دندونام رو اندازه گرفت و سانت (میلی!!!) زد و منشیش یادداشت کرد ... از دندون عقب به دندون جلو ، از بالا به پایین و چپ و راست و ......... تا اینکه عکسا آماده شد و دندونم خراب تشخیص داده شد. اما با یه چند سانت فاصله در سمت راست!!!!!!!!!!!!!! دوباره عکس گرفتن که مطمین شن. ولی تشخیص داده شد مشکل از دندون سمت راسته!!! این وسط هم که تمیز کاری و صاف کاری رو هم چپوندن تو برنامه ...
تمــــــــــــــــــــــــــــام این ویزیت نیم ساعته شد
۲۰۷ دلار!!!! اینم بگم که زیادی واسم اشکتون در نیاد!

٨۰% اِش رو بیمه دانشگاه داد و من فقط ۴۴ دلاردادم. آخـــــــــــیش!


نتیجه گیری اخلاقی:

۱ – بابا مهندسی چند منه؟ همـــــــــگی پاشیم بریم دندونپزشک شیم!

۲ – اگه واقعا راه نداشت دندونپزشک بشی زن یا شوهر دندونپزشک هم خوبه!

۳ – اگه دانشجویی با دندونات صحبت کن که اگه می خوان خراب شن تا قبل اینکه درست تموم شه بشن که بعدش بیچاره میشی!

۴ – در صورتی که دانشجو نیستی یا درست تموم شده بدو سریع اقدام کن واسه شروع یه رشته دیگه! (فکر کنم این همه آدم با ۴٫۵ تا لیسانس اینجان به نتیجه من رسیدن)
البته هر ترم حدود ١۰ برابر پول دندونپزشکی باید شهریه دانشگاه بدی! دیگه با خودته که ببینی کدوم می ارزه!

۵ – هیچ وقت خودت واسه دندونات تصمیم نگیر... اینا هم جدیدا سر کار می ذارن وقتی درد گرفت رفتی دکتر قرینه جایی که درد می کنه رو نشون بده به نفعته!

Wednesday, January 04, 2006

کــــمــــــک

چقد سخته شنیدن راجع به رابطه مشکل دار دوستی که یکی از طرفین راست بگه و یکی دوست صمیمیت باشه!
ندونی طرف کی رو بگیری ، به کی حق بدی ، به چه کاری تشویقشون کنی که آخر نریزن سر خودت تا می تونن بزننت! خیلی حس بدی بود! تا حالا این همه آدم باهام حرف زده بودن و درددل کرده بودن هیچ وقت همچین حس ناتوانی بهم دست نداده بود! ادامه دوستیشون وحــــــــــشتناک غلطه ولی من از راه دور چطوری اینو به دوستم بگم؟؟؟؟ اونم کسی که در حال حاضر اصلا دوست نداره یه ذره منطقی فکر کنه! دوستی یه طرفه سخته خیلیم سخته.

کــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــک!!!!!

مگنولیا

Monday, January 02, 2006

بعد کلی تاخیر

خیلی وقته ننوشتم. اصلا وقت نمی شه. با اینکه ۲۴ ساعته بیکارم ولی مامانم هم همش خونه اس.
مامان فردا میره و از پس فردا هم دوباره دانشگاهها شروع میشه. با اینکه هیـــــــــــــچ کاری ندارم بکنم و همش بیکارم ولی حس درس هم ندارم ... تا ترم شروع میشه انقد درسا زیاد میشه که نمی فهمیم چطوری زمان می گذره و دوباره امتحانا و ۲ هفته تعطیلی و شروع ترم تابستون و ............................

- این مدت هیچ کار مفیدی انجام ندادم. همش یا فیلم دیدم یا مهمونی خونه فک و فامیل شوهرخواهرم بودیم یا بابچه ها بیرون بودیم.
می خواستم تو تعطیلات اقتصاد بخونم ولی هــــــــــــــــــر کاری کردم اقتصاد خوندنم نیومد.
آخه اینم درسه؟؟؟؟؟؟؟؟ ا صلا نمی فهمم چی می خونم. نمی فهمم وقتی آدم مهندسی می خونه که از این درسا نداشته باشه چه معنی داره
۷ تا درس عمومی اینطوری بر داره؟؟؟؟ همون معارف و وصیت نامه بهتر نیست؟؟ اقلا لازم نیست عین بچه مثبتا پا به پای استاد
هــــــــــــــــــــر جلسه درسش رو بخونی و اگه نخوندی به وضعیت من دچار شی!!!!! ووووووووووووووووی...

الانم فکر کنم سرما خوردم. یعنی واسه شروع ترم جدید فقط همین رو کم داشتم

- چند روز پیش یه عالمه دلم گرفته بود و یاد قبلا افتاده بودم و دلم واسه همه خانواده ام دور هم و دوستام تنگ شده بود یه پست نصفه نوشتم که توش کلی غر بود. ولی شب شنیدم عموم حالش خیلی بده!!! بابام حسابی داغون ومامانم شدیدا ناراحت...خلاصه همه چی قاطیه!
با خودم تصمیم گرفتم دیگه غر نزنم وخدا رو شکر کنم و نیمه پر لیوان رو ببینم. زندگی بالاخره بالا و پایین داره و خدا رو شکر که فاصله بین بالا و پایینش خیلی غوغا نمی کنه پس قابل تحمل و باید جلوش واستم و بجنگم. دیگه از خودمم خسته شده بودم. یه آدم بی حوصله و غرغروکه همه چی رو منفی می دید. اونم من که همش در حال خندیدن بودم و بی خیال همه چی ( نه از نوع بدش!!!!!!!) و راحت با قضایا کنار می اومدم... مدتی بود دیگه خودم نبودم یعنی خودم رو گم کرده بودم. منی که قبلا از خودم خوشم می اومد دیگه حوصله خودمم نداشتم.
حالا دارم تلاش می کنم دوباره خودم رو پیدا کنم و سعی ام رو بکنم بشم اونی که دلم می خواد و همیشه دوست داشتم باشم!
(این پاراگرافم ربطی به مسایل درسی نداره ها!!! یهو نگین پاراگراف بالا واسه درسش غر زده! اون لازم بود.)

- پریروز آدرس وبلاگم رو به کسی دادم که نمی خواستم اینجا رو بخونه... داشتم باهاش حرف می زدم و می گفتم این چند وقته چی کارا می کنم یهو جریان وبلاگ رو هم گفتم و زرتی پشیمون شدم. بهش گفتم آدرسش رو بهت نمی دم. اونم گفت خب اگه می خواستی آدرسش رو ندی تو دفتر خاطراتت می نوشتی!!! ولی خب من نمی خوام آدرسم رو یه سری از آشناها داشته باشن چون بعد مجبورم هی خودم رو سانسور کنم! خلاصه بلافاصله بعد اینکه آدرس رو دادم ازش خواستم فراموشش کنه قول داد که اینجا رو نمی خونه ولی...!! انقده اعصابم از دست خودم خرد شد. حالا نمی دونم چیکار کنم... اینجا رو دوست دارم. اسمش رو هم دوست دارم نمی خوام عوضش کنم ولی

اگه دیدم این مساله ناراحتم می کنه مجبور می شم .

- اَاَاَاَاَاََاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ باز من چایی دم کردم نشستم پای کامپیوتر یادم رفت گاز رو خاموش کنم چای جوشید...

دیگه پاشم برم که الان مامانم از پیاده روی برمیگرده و مجبور میشم پستم رو همینطوری بذارم و انقد موقعیت فرستادنش نشه که باز بی خیال شم.

فعلا بای بای

مگنولیا