مگنولیا

Sunday, December 25, 2005

موزه

وااااااااااااااااااااااای امشب خیلی خوب بود! بعده مدتها کــــــــــــــلی خندیدم.

- تابستون که داشتم از ایران می اومدم توفرودگاه لندن ۵٫٦ ساعت توقف داشتیم... همینطوری که نشسته بودم تک و تنها تا مامانم بیاد (مشکلات چمدونی پیدا شده بود، گمش کرده بودم!) دیدم یکی با کت و شلوار و کراوات داره اونجا قدم رو میره...برام جالب بود اینجا که همه آآآآخرتیریپ اُ شکولین و لباسا از سر تا پا هیچی به هیچیش نمی خوره یکی اینطوری باشه! البته قیافش تابلو ایرونی بود! منم واسه دوستم یه دف آورده بودم و تمام مدت رو شونه ام بود در نتیجه منم تابلو معلوم بود ایرونیم. وقتی گیت-مون معلوم شد و داشتیم به اون سمت می رفتیم دیدم اونم داره میاد... یهو اونجا یکی از دوستام رو دیدم واستادیم حرف زدن که یکی از پشت سلام کرد! اسمش سعیدِ. خلاصه گفت واسه فوق لیسانس داره میاد کانادا و اون یکی دانشگاهِ شهر داره میره و اینجا هیچ کس رو نمی شناسه!
بعد دیگه رفتیم سوار هواپیما شدیم تو راه کلی فکر کردم اگه من یه همچین شرایطی داشتم و جایی می رفتم که نه کسی رو می شناختم نه جایی داشتم که برم چه ترسناک بودا! بعد فکر کردم از پسرای دانشگامون بپرسم کسی هم خونه می خواد؟ خلاصه رفتم شماره تلفنم رو بهش دادم... تو این مدت (۳ ماه) هم هر دو سه هفته یه بار با هم حرف می زدیم. دیشب که حرف می زدیم واسه امشب (پنجشنبه) که موزه ها مجانی (تریپ خسیس بازی! آخه یه خـــــــــــروار واسه موزه هاشون پول می گیرن!) برنامه گذاشتیم........

- من و پرت و پلا وپسر خالش سپهر و خواهرش با سعید رفتیم و بـــــــی نهایت بهم خوش گذشت. مدتها بود انـــــــقد نخندیده بودیم .همه با اینکه اولین بار بود همومی دیدن ولی خــــــــــیلی زود صمیمی شدن و یخها آب شد. جوری بود که خنده ها تموم نمی شد و نمی تونستیم نفس بکشیم. ما هنوزم هـــــــــی اون روز رو دوره می کنیم و هر هر می خندیم.

موزه اش هم خوب بود! برام جالب بود چون اکثر چیزایی که گذاشته بودن مال صد سال پیش بود و با الانش فرق چندانی نمی کرد...
اونوقت چـــه قدر بهش رسیده بودن آدم فکر می کرد اووووووووووه چه خبره ... بعد اونوقت قدمت ایران و موزه هاش و وسایل!!!
اصـــــــــــــــــــلا قابل مقایسه نبود! ولی در کل خوب بود. بالاخره باید موزه اینجا رو هم می دیدیم دیگه .

- وااااااااااااااااااااای دلم یه اکیپ خــــــــوب می خواد... مردیم انقد همش من وپرت و پلا بودیم یا تو کتابخونه یا دو تایی رفتیم فروشگاه متر کردیم! اصلا انگار نه انگار که ۲۱ سالمون. این شهر هم که قربونش برم همه بــــــــــی حالن شدید!

بهتره این پستم رو بذارم ...ماشالا تنبلم هی پست نصفه نوشتم منتظرم یه فرصتی بشه تمومشون کنم مخصوصا مامانم هم هست هی باید تو خونه فسقلی منو در حاله تایپ فارسی و وبلاگم رو نبینه!

فعلا بای بای

مگنولیا

---در ضمن این پستم مال پنجشنبه ۲۲ دسامبر ه که تاخیر داره
اینم بگم که اسم موزه چیه چون وسطش انگلیسی تایپ کنم قاط می زنه :
CIVILIZATION MUSEUM ;)

Wednesday, December 21, 2005

آخیـــــــش تعطیلی

این ۱ ماه هــــــــــــــــــــــــرروز کتابخونه بودم دیگه واقعا کلافه شده بودم. امروز صبح با پرت و پلا نشستیم توکتابخونه که خیـــر سرمون ریاضی دوره !!!! کنیم(۲-۳ فصل اخر هوتوتو). اقا ۱۲۰ صفحه جزوه گذاشتیم جلومون شروع کردیم ورق زدن که فرمولها یادمون بیاد. اُه همچین همش مریخی بود انگار نه انگار که ۴ روز با این ریاضی زندگی کرده بودم! دیگه جوری شده بود که از شدت استرس هـــــرهـــــر می خندیدم و مزخرف می گفتم... ولی بــــدک نبود! مهم اینه که تموم شد .

مامانم هم که دیروز رسید و امروزکه از دانشگاه اومدم دوتایی شب یلدا گرفتیم... ۴ ساعت بــــــــــی وقفه حرف زدم... خیلی وقت بود مخ مامانم رو گیر نیاورده بودم همچین جبران کردم اووووووووووووووووووووه . بیچاره فکر کنم وسط حرفام با خودش می گفت همون دوری دوستی بهتر بوداااااااااااا!!!! مخصوصا که یه مقدارزیادی هم از دانشگاه گفتم فکر کرد که اگه اینجا بود من هر روز می خواستم شیرین کاریهای دانشگاه رو تعریف کنم خل می شد!!! البته نمی دونم تحمل هر روووووز حرف شنیدن سخت تره یا یه روز ۴ ساعت و تازه بدونی تموم نشده!!

انــــــــــــــــــــار هم خوردم. انقده چسبیـــــــــــــــد که اووووووووووووووووه. یه ماه بود هــــــر دفعه می رفتم خرید یه ساعت وا میستادم انارا رو می دیدم هی می گفتم بذار شب یلدا بشــــــــــــه!!!! این دومین شب یلدا تنهاییمون بود... همیشه همه خونه مادرجونم بودیم و همه دور هم انار و هندونه و اجیل و فال حافظ و جوک تعریف کردن و ... اوووووووووووووووف دلم تنگ شده!!!

خوابم میاد فراوووووون!!!
برم لالا که کم خوابی ها رو جبران کنم. (حالا که امتحانا تموم شده من از صبح کله سحر پا می شم... )

فعلا بای بای

مگنولیا

Tuesday, December 20, 2005

دزدِ با شخصیتِ رشتی

تازه از دانشگاه رسیدم خونه دارم از خستگی له می شم... از صبح کتابخونه بودم کــــــــــــــلی خوندم و کــــــــــــــــــــلــــــــی تر!!! مونده!!! هنوزم محض رضای خدا نرسیدم یه دونه تمرین حل کنم... فکر کنم خوشی قرهای پریشب قراره پس فردا سر جلسه از حلقوممون در بیاد!

الان (ساعت ۱۰:۳۰شب ) داشتم از دانشگاه می اومدم خونه از اتوبوس که پیاده شدم اشهدم رو خوندم!!! ماشالا بادی میاد که با وجود کیف ٦۰ کیلویی پشتم یا دارم بدون مشخص کردن مقصد می دوام یا در جا پا دوچرخه می زنم شاید خدا بخواد یکم جلو برم... خـــــــــــــــــــــــــــلاصه در حال پا دوچرخه زدن یهو هوس کردم بیام خونه یه پست بذارم... یه جورایی هم خستگی باعث شده بود که دلم بگیره و دلم واسه همـــــــــــــــــــــــــه چی تنگ بشه در نتیجه بخوام به عالم و ادم گیر بدم که خدا به کسایی که اینجا رو نمی خونن
( طفلکی غیر خودم که روزی ۱۰ بار پست هام رو می خونم و به به چه چه می کنم و یکی از دوستام کسی رو نداره ) لطف کرد و انچنان شوکی بهم وارد کرد که همه غرهام یادم رفت!!!
رسیدم خونه در رو باز کردم دیدم اووووووووووووووووف بوی غذا!!! با خودم گفتم هـــــــــــــــــــــــــــــــــورا شام اماده اس!!!! اولش شک کردم که نکنه مامانم اومده منو سورپرایز!!!!!!!1(خارجکی شدیم تموم شد رفت!) کنه!!! ولی از اونجایی که مامان بنده از این کارا نمی کنه این فرضیه به کل حذف شد... منم که ماشالا شــــــــــــــــــــجاع! می خواستم اقا دزد رو تنها بذارم غذاش رو راحت بخوره!!! فکر کنم طرف رشتی بود چون همچیــــــــــــــن بو سیر می اومد نزدیک بود خفه شم. بعد یه ذره دل به دریا زدم گفتم برم شاید خـــــیــــــری! بهم رسید هم شام پیدا کنم هم شـــوهر! ولی از اونجایی که شانس من اشکولیه اقا دزده بعد تموم کردن غذاش فقط یه خونه با بوی وحشتناک سیر و سبزی سرخ کرده گذاشته بود. باز خوبه ظرفاش رو شست بعد رفت. منم با در نظر گرفتن کلیه ابعاد موجودی که یه دزد می تونه داشته باشه کلهم خونه ام رو گشتم (تو اشپزخونه
، انباری ، حموم ، کمد لباسام ، زیر و روی تخت...) بعدم یه میز هم هیکل خودم گذاشتم پشت در. (همسایه رشتی هم خوبه ها!!!)
خلاصه اینطوریا شد که من نه تنها غرهام یادم رفت بلکه ریاضی رو هم باید از اول بخونم.

خب دیگه پاشم برم حموم بعدم لـــــــــــــا لـــــــــــــا (لا لا) که صبح دل انگیزی در انتظارمه!!!!
راجع به مهمونی هم بعد امتعان میگم!
(اگه کسی اینجا رو می خوند می گفتم واسم دعا کنه ولی متآسفانه چون خبری نیست بهتره بشینم درس بخونم!)

فعلا بای بای

مگتولیا

- (چرا من نمی دونم غر (همون که میزنن) رو چطوری می نویسن؟؟؟؟؟؟ فکر کنم قر رو می دن غر رو می زنن... نـــــه؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

Saturday, December 17, 2005

مگنولــــــــــــیا

... زود اومــــــــدم

هــــــــــــــــــــــــــــــــورا!!!!!!!!!!
اومدم شروع کنم نوشتن. با اینکه امتحانام هنوز تموم نشده ولی دیگه طاقتم تموم شد.

خیلی وقت بود دلم می خواست یه وبلاگ داشته باشم و خاطره هام رو توش بنویسم ولی تنبلیم میومد ، از یه طرف تایپ فارسی واسم عذاب الیم بود ( هنوزم هست!) ، از یه طرف مثل همیشه مشکل شروع کردن داشتم. نمی دونم چرا اکثر مواقع می خوام یه چیزی بنویسم( غیر تو دفتر خاطراتم که باید یکی جلوم رو می گرفت که یه ریز جفنگ نگم! منم که اســـــــــتاد!!!!!) شروعش انقد سختمه!

نوشنن رو دوست دارم. ولی مدل خودم! هیـــــچ وقت نتونستم انشاهای با کلاس بنويسم عوضش دوستام انشايي مينوشتن كه انشاي من در مقابلشون سوسك هم نبود ولي خب نمره هام هم بدك نبوداحتمالا معلم از دستش در مي رفته جوگير انشاي بقيه مي شد يه ۱٨٫۱٩بهم می داد تو ذوقم نخوره! وقتی شروع می کنم هــــــــــــــی دلم می خواهد بنویسم ...

دوست دارم اینجا هر جور دلم می خواد بنویسم واسه همین به جز چند تا از دوستای صمیــــــــــــــــــــمیم دلم نمی خواد کسی از اشناها بدون من می نویسم!!! اصلا هم دوست ندارم درگیر دعواهای وبلاگی شم!!! هر کس خوشش نمی یاد یا ناراحت می شه از نوشته هام چیزی نگه و دوست نداشت دیگه نیاد. من فقـــــــــــــــــــــــط واسه دل خودم می نویسم.

چی شد اسم اینجا رو گذاشتم مـــــگـــــــــنــــــــــــولــــــیــــــــــا؟؟ چند روز پیش داشتم تو یه سایت گل فضولی می کردم یهو رسیدم به این گله بعـــــــد یهو یاد قدیما افتادم. اون وقتا که هر سال عیدا می رفتیم رامسر و موقع چیدن سفره هفت سین کار ما بچه ها این بود بریم گل مگنولیا بچینیم. وای چه دلم تنگ شده! عاشق این گلم با همه خاطره هاش...

خـــــــــــــلاصه که اینطوریاس....

الان پاشم برم سر درسم که امشب هم "شب یلدا پارتیِ ِ" با ۳ روز شتاب!!!(اصولا ما اینجا هیچ جشنی رو روز درستش نمی گیریم! اینجا مهم اینه فرداش تعطیل باشه مهم این نیست رسما شب یلدا اول دی وچهارشنبه سوری اخرین چهارشنبه سالِ ِ!!! ما هم در دری وری ترین روزای ممکن و وسط امتحاما میریم قــــــــــــــــــــــر میدیم ! ) و بنده از ساعت ۵ روی گل!!!!! درسم رو می بوسم می ذارمش کنار.چهارشنبه هم اخرین فاینالم رو می دم و ۲ هفته عشق و حال و تنبلی مطلق!
فردا راجع به مهمونی می نویسم.

قربونتون

مگنولیا

Wednesday, December 14, 2005

تست

اين پستم فقط تست. ايشالا بعد امتحانام شروع ميكنم .

مگنوليا