مگنولیا

Friday, December 28, 2007

این مملکت چی داره تو غذاهاش که منو بیچاره کرده؟؟؟
از زمانی که می رسم ایران تا زمانی که سوار هواپیما می شم برگردم تـــمـــام سلول های (اگه یکی ازپسرهای اکیپ اینجارو می خوند الان می گفت حالا دو تا سلول داره چه پزی میده : دییییییییی) مغزم فرمان خوردن می ده و به خوردن فکرمیکنم .شیرینی دانمارکی گاندی و پیراشکی پوپک و گاتا خوشمزه تو ویلا با کافه گلا سه اش و بستنی رنگی رنگی لادن و میکادو اونجایی که مامان ثمین می گیره و اون شیرینی خوشمزه ها که مامان بهار مخصوص من می گرفت و خلاصه هر جایی یه هیجانی... بعد نه که یه دونه بخورما با هر لیوان چایی به تعداد قلپ هایی که چایی ِ تموم شه یه دونه می خورم و وقتی اینا باشه ترجیح می دم تو پارچ چایی بخورم. بعد یه ریز میوه و غذا و رستوران و کافی شاپ ... از ایران که دارم برمیگردم دو سه کیلو لاغر شدم.
بعد می رسم اینجا دیگه شیرینی تقریبا ً کم می شه و رستوران می شه ماهی یه بار و همه چی نرمال می شه و غذا از خونه و شیرینی از خونه و عصرها یه کافی... بعد در عرض یه ماه یهو دو سه کیلو میرم بالا... البته یه مدلی ِ چاق شدنش. اونقد که تو هیکل آدم معلومه ترازو نشون نمی ده ولی همش هر کدوم از لباس های قبلم رو می پوشم حالم گرفته می شه. دیشب به مامانم می گم به جز ورزش راهی وجود نداره واسه لاغر شدن؟؟؟( خداییش ورزش خیلی سخته! هر سری می گم ورزش می کنم سه روز بیشتر نمی شه اونم روزی ده تا پونزده دقیقه!!!) مامانم هم گفت نـــــــــــــــــــــــه ورزش وغذای کم هر دو باهم... خب البته چون امروز قرار بود مهمون داشته باشیم و کنسل شد و من کلی بامیه خریده بودم و همش موند واسه خودمون با چایی و بامیه خودم رو خفه کردم... راستش الان فهمیدم مشکل از کجا شروع شداااااااااااا از اینکه من از وقتی اومدم اینجا چایی خور شدم (توجیه جیگری بودا!)
چند وقتیه تقریبا ً حوصله اکثر بچه های اینجا رو ندارم. خیلی بد شدم. قبلا ً با انرژی و حوصله وقت می ذاشتم زنگ بزنم و برنامه بذارم و معاشرت کنم و ... الان اصلاً. هر کی زنگ زد کلی استقبال میکنم ولی خودم پیشقدم نمی شم. انقد سر این برنامه گذاشتن ها همه از دستم ناراحت شدن و رفتن تو قیافه و وقتی کلی دویدم دنبالشون که چی شده اینطوری که اون بار که برنامه گذاشتی واسه فلانی روزش رو عوض کردی واسه من نه و به اون که من خوشم نمیاد گفتی بیاد و ...... یه مدت کلی غصه می خوردم که کسی ناراحت نباشه و معذرت خواهی و دنبال کردن ماجرا ولی بعد دیدم یه عده دوست دارن اینطوری کنن بعد یه مدت این نوع رابطه واسه من می شه خداحافظ شما!!! یا یه سری یه حرکت های عجیب قریب می کنن (مخصوصا ً در رابطه با پسرها!) که اعصابم رو خرد می کنه. بعضی اوقات می شینم فکر می کنم می بینم چند تا دوست دارم که مطمينم واقعا ً براشون مهمم و من رو کامل می شناسن و می دونن که کرم ندارم و از رو قصد و واسه اذیت کردن کاری نمی کنم و اگه دلخوری پیش میاد میان می گن که سری حل شه و با بودن باهم کــــــــــــــــــــــــــــلی کیف می کنیم... خب خوبه دیگه...
خدایا مرســـــــــــی...
نمی دونم چی شده که من همش خوابم میاد و شب ها ساعت 10 غش می کنم!!! خیلی بده هــــــــــــــا! چطوری با این وضع می خوام ترم جدید رو شروع کنم نمی دونم!

1 Comments:

  • At 3:21 AM, Anonymous Samin said…

    Enghaaaaaaaaaad nagooooo chahg chagh!!! Eeee chera shaye e bara khodet dorost mikoni khare man:****
    vay bebin khodayish az vaghti rafti dige mikado doost andaram un moghe faghat hal midad:((
    bebin man midunam davaye in moshkelatet chie!! to SAMIN mikhaaaaai:D XOXOXO...

     

Post a Comment

<< Home