مگنولیا

Sunday, September 24, 2006

بازم سوتی ، بازم خل بازی

من چی کار کنم هی سوتیام یادم میاد جوگیر می شم بنویسمشون؟
الان یکی دیگه از سوتیهام یادم اومد. یه بار تو یه فروشگاه با پرت و پلا رفته بودیم الواتی و بلند بلند در حال حرف زدن بودیم یهو یه پسر از کنارمون رد شد عین فضول ها برگشت نگاه کرد و از پله برقی رفت پایین دوباره برگشت بالا و یه کم دنبال ما اومد و رفت. آقــــــــــا خــــــــــــــوب بود اوووووووووووه. خلاصه ما این رو یهو تو دانشگاه دیدیمش و کلی جوگیر که کشف کنیم کجایی ِ. اینم شدیدا ً خودش رو می گیره و اصلا ً تحویل نمی گیره . کلی هم تیریپ رسمی با پالتو و خوش تیپ میاد دانشگاه آدم غش کنه! (شکر خدا بقیه دوستان یه تاسفی به سلیقه من و پرت و پلا خوردن و کشیدن کنار و این شد سوژه ما!) ما هم اسمش رو گذاشتیم دوست جون مسترز (نمی دونم چرا همش فکر می کنیم داره فوق می گیره!البته امسال هنوز خودمون ندیدیمش ولی از شاهدین خبردار شدیم که هنوز درسش تموم نشده و میاد دانشگاه ، مخفف اسمش هست دی جی ام) خلاصه ما هم فضولیمون گل کرده بود حسابی یینیم جدا ً ایرانی ِ یا نه. یه بار من داشتم می رفتم سر کلاسم افتادم پشت این. اونم موبایلش دستش بود. منم رفتم از پشت انقد بهش نزدیک شدم ببینم کجایی حرف می زنه. یه جوری که فقط یه اپسیلون سرعتش رو تغییر می داد تصادف می شد. گوشام رو هم تیز کرده بودم و همه تمرکزم رو این بود که یه کلمه بشنوم که مرتیکه یهو واستاد برگشت عقب رو نگاه کرد. منم شوک ، ترمــــــــز. می خواستم بگم الاغ به جا واستادن یه کلمه حرف می زدی من انقد خودکشی نکنم. تنها کاری که کردم این بود که وانمود کردم آقا خــــیلی آروم راه می ریاااااااااااااااااااا(قیاقه حق به جانب هم گرفتم که وجدان درد بگیره!) بعدم ازش جلو زدم پریدم تو ساختمونی که می خواستم(اینم بگم که هر دو طرفش یه متر راه بود ولی خب منم می خواستم از وسط! برم) ... دیگه انقد ضایع های ریز و درشت جلو این کردیم که ترجیح دادیم بریم تریپ تحویل نگیری نگه اینا ندید بدیدن!

یه سوتی دیگه هم جلو من داده شد که اعضای سوتی دهنده بعد دو سال هنوزم ترجیح میدن حوالی من ظاهر نشن و منم نامردی نکردم سوتیشون رو به چند نفری گفتم... تازه می رفتم دانشگاه و هنوز کسی رو نمی شناختم. با یکی از دوستام (یه دختر چینی)منتظر اتوبوس بودیم و من نشسته بودم و اون جلوم واستاده بود. دو تا پسر اومدن به فاصله یه متری ما واستادن و توجه منم با فحش دل انگیزی که یکیشون گفت جلب شد که ایرانـــــــــــــــــــی (بماند که یهو چشمام گرد شد... ولی اون که گرد نبود باید تا آخر حرفاشون قیافه من رو می دیدین... خشک شده بودم) این آقایون محترم شروع کردن کلی از مسائل هجده !!!! سال به بالاشون حرف زدن وتجربیاتشون رو با جزئیات واسه هم تعریف کردن . منم که از این مدل ها که جــــــــــــــان من آروم بگین من نشنوم. یهو این دوست چینیم اومد اذیتم کنه از جلو من پرید کنار یکیشون قیافه من رو دید که همین طوری با چشم و دهن باز خشک شدم زد به بقلیش اونم برگشت هر دو یهو قیافه شون مثل من شد. یکیشون در رفت اون یکی مجبور شد سوار اتوبوسی بشه که منم توش بودم و تمام راه ته اتوبوس رو نگاه کرد. آقا بگیر جلو دهنت رو همه چی رو وسط خیابون نگو... عوضش ناخواسته چشم و گوشم باز شد (احتمالا ً این جریان فلانی چشم و گوشش باز شده از همین شرایط شوک ، شده ضربالمثل!)
واسه امشب سوتی بسه!

من دارم خودکشی می کنم با برنامه نویسی ااااااااااااااااااااااا. ا ِ ی مرده شور استاد و کلاس و درس رو با هم ببره که جون منو گرفتن. پاشم برم لالا که دوباره فردا باید بشینم سر تمرینش که یه خط هم جلو نرفتم و سه شنبه هم باید تحویلش بدم.

Saturday, September 23, 2006

ضایع بازی

الان داشتم تو وبلاگ ها فضولی می کردم از این وبلاگ به اون یکی یهو رسیدم به وبلاگ گلبانو و شروع کردم پست هاش رو خوندن دیدم ااااااااااااااای بابا فقط خودم این همه جلو ایرانیا ضایع نکردم کار هممون ِ. خداییش منم موافقم چرا ایرانیا جدیدا ً اینطوری شدن. واسه من انقد پیش اومده که دیگه ترجیح می دم تو دانشگاه لالمونی بگیرم. پارسال با پرت و پلا و یکی دیگه از بچه ها رفته بودیم دکتر دانشگاه (پرت و پلا سرما خورده بود) همینطوری نشسته بودیم تو اتاق انتظار یهو یه پسر ِ اومد تو به جــــــــــــــــــان خودم هندی بودااا! منم نشسته بودم دو تا صندلی اون ورترش یهو شروع کردم بشکن زدن و خوندن. اونم چی؟؟؟؟؟؟ قر تو کمرش فراوووونه نمی دونه کجا بریزه بعد با پرت و پلا هم صدایی " همین جا همین جا!" یهو دیدم پسر منفجر شد از خنده! آخه اون آهنگ چی بود که افتاده بود تو دهن من؟؟؟؟؟ تازه من که شانس ندارم که بگم به جهنم دیگه نمی بینمش و بی خیال. آقا ما این رو هر رووووووووز تو کتابخونه دیدیم تازه به لطف یکی از دوستان مشترک آشنا هم شدیم. یه پسر ِ هم تو یکی از کلاسامون بود تریپ قیافه لبنانی ها و همش هم با عربا و سیاه پوست ها می گشت. بعد من و پرت و پلا هم که طبق معمول سر کلاس یه ریز حرف می زدیم این برمی گشت هی نگاه می کرد. یه بار اومدیم بشینیم دیدیم یه کیف هست صاحبش نیست نگاه کردم دیدم این پشت ماست و کیف اون ِ. منم برگشتم گفتم جان من کنار این پسر عرب هیز نشین که لهش می کنما !!! و چند روز بعد خواهر پرت و پلا رو دیده بود تو یه جمعی گفته بود که من شما رو تو کلاس می بینم (خواهرش یه بار با ما اومده بود سر کلاس). ما آشنا در اومدیم. هی هی یک دونه پسر ایرانی پیدا نمی شه که ما جلوش سوتی نداده باشیم. نمی دونم چرا اکثرشون هم من رو در حالیکه دارم یه آهنگ جیگر می خونم می بینن. مثلا ً عروس عروس قشنـــــــــــــــــــــگم (آصف) در حال قر دادن. واااااااای جان سوتی آخرم رو هم بگم برم سر درسم. تو صف واستاده بودیم واسه شیرینی و کافی گرفتن پشت چهارتا دخترکه من از یکیشون(افغانی ِ) خیلی بدم میاد. فکر می کنه چــــــه خبر ِ هی ابرو می ده بالا و ناز می کنه واسه ما. بعد دو تا پسر اومدن تو یکیشون سرش رو انداخت رفت پیش اونا اون یکی یه ثانیه مکث کرد من یهو گفتم نه تورو خدا می خوای تو هم بدو برو جلوی ما! یهو پسر ِ ایست کرد. پرت و پلا بهش گفت برو جلو (به انگلیسی) اونم گفت نه مرسی. بعد دوستاش صداش کردن پرید جلو. یه کم گذشت برگشت گفت شماها ایرانی هستین؟؟ (چهارنفر بودیم) گفتیم آره ، چطور؟ گفت منم فارسی می فهمم ولی نمی تونم خوب حرف بزنم. کرد بود از کرمانشاه. بگیر جلو دهنت رو مگی جان تا با اردنگی از دانشگاه شوت نشدی بیرون!!!
آخ جون من بالاخره تخت خریدم و از امشب رو تخت خودم می خوابم. خیلی گوگولی ِ مخصوصا ً که مادرجون یه دست ملافه از این سری های آبی آسمونی هم برام فرستاد و همه چی نو شده و من همش هوس می کنم بپرم تو تختم و بخوابم. اتاقم که خیلی جیگر ِ. همه چیش رو دوست دارم. حیف که تابستون تموم شد دیگه خونه نیستم ازش لذت ببرم. تازه مادرجون یه بیست دلاری هم برام فرستاد که می خوام برم یه گلدون گل ارکیده بگیرم. می گما هر کس می خواد بیاد دیدن من به هر مناسبتی و می خواد گل بیاره برام یه گلدون ارکیده بیاره که هزار برار بیشتر کیف می کنم. خیلی خوشگـــــــــــــــل ِ.
دیروز از کلاس اقتصاد در اومدم تصمیم گرفتم رشته ام رو عوض کنم به ریاضی و در کنارش واحد های اقتصادبگیرم. (ضربه مغزی شده بودما! زیاد جدی نگیرین!) بس که این استاد ما ماه ِ. کلی تریپ خر فهم درس می ده بقیه کاملا ً می فهمن (من که اصــــــــلا ً تو اقتصاد مشکلی ندارم!) ولی خداییش سه ساعت کلاس کاملاً هم می فهمم هم لذت می برم. مخصوصا ً موقعی که مسئله می ده همه تو دو معادله دو مجهول یا یه مشتق ساده گیر می کنن من زرتی حل می کنم عین بچه مثبت ها دست به سینه می شینم ... ولی وقتی داره حل می کنه گریه ام می گیره از بس که توضیح میده باز یکی پیدا می شه که نفهمید اون دو از کجا اومده!

حرف دارم هنوز یه عالمه. ولی دیگه می ذارم واسه فردا که صدای مامانم در نیاد.

Monday, September 18, 2006

اینم از هفته اول دانشگاه

ای بابا این چه زندگی ِ که من تا می شینم پای کامپیوترم صدای مامانم در میاد که بســـــــــــــه. من که میمیرم چیزی ننویسم! الان بهش گفتم ببین من از صبح دانشگاهم که واسه تفریح پای کامپیوتر نیستم شب که میام می خوام یه ساعت ، یه ساعت و نیم تفریح کنم تو هم چیزی نگو دیگه. گفت اوووووووووووووووه زیاد ِ. حالا نمی دونه چهارخط فارسی تایپ کردن من از دو ساعت هم بیشتر می شه!!! ا ِ یییییییییییییی جان الان اومد یه سر تو اتاقم یهو گفت ا ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ داری فارسی تایپ می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آقا من که آخر سر می دونم سه سوته وبلاگم لو می ره. ماشالا خونه مون هم دو وجب در دو وجب ِ هی مامانم می رسه به کامپیوتر من. (مامانم فهمید خاطراتم رو می نویسم!)
و اما هفته ی اول شروع دانشگاه ها که با هفته آخر فرقی نمی کنه بر ما چه گذشت؟؟؟ آقا دارن با عذاب و شکنجه مارو می کشنا!!!! من گفته باشم که اگه دیدن دیگه نمی نویسم بدونین اینجانب زیر خروارها تمرین و پروژه و امتحان دفن شدم. این چه وضعشه که من از اولین کلاس هر درسی در اومدم کلی کار ریخت سرم. تازه کلی باید این هفته خدارو شکر کنم که فقط برای درس برنامه نویسیم یه تمرین غــــــــــــــول داشتم. از هفته دیگه که یا دو تا تمرین دارم یا دو تا امتحان یا هم امتحان هم تمرین یا یه هفته در میون آزمایشگاه الکترونیک و لب ریپورت. واسه این کلاس برنامه نویسی (سی پلاس پلاس پیشرفته ِ) هم یــــــــــــــــــــــک دلشوره ای گرفتم که ممکنه در جا نفله شم. می رم سر کلاس یک ساعت و نیم عین این نفهم های کر زل می زنم به استاد محترم (عین میمون ِ) و یک کلمه از چیزایی که می گه رو نمی فهمم. بعد بچه ها سوالایی می کنن که می فهمم همه خیلی حالیشون ِ و فقط منم که اینجا شوت می زنم. البته چند نفر دیگه هم هستن که بعد کلاس گیج گیج می زنن. شایدم فقط چند نفرن که بعد کلاس گیج گیج نمی زنن!!! امروز هم که سر کلاس الکترونیک خدا بود. دیر رسیدیم سر کلاس یعد چون کلاسش شیب نداره و ما هم نا بینایی مطلق داریم و پسرهای غول جلو می شینن خیلی گل می شیم میریم جلو. ولی نه ردیف اول دیگه. امروز که رسیدیم همه کلاس پر بود. جز یه صندلی ردیف اول به فاصله یه متری استاد و یه صندلی ردیف دوم. من نشستم اون جلو مریم پشتم(مارو چه به جلو نشستن ! من که هیچ وقت یادم نمی یاد ردیف اول بوده باشم!). وسط کلاس خوابم گرفته بود شدیـــــــــــــــــد. از اون مدل ها که پلک می زدم همینطوری بسته می موند. یهو وسط یه تمرین خوابم برد شق سرم افتاد رو میز عین برق گرفته ها از خواب پریدم. انقد ِ خجالت کشیدم. پاشدم عین بچه های گل از کلاس در اومدم.

الانم پاشم برم لالا که فردا باید صبح برم دانشگاه ، پرت و پلا جان زحمت خوندن یه درس رو به عهده گرفته که فردا قرار درعرض یه ساعت همش رو بکنه تو مغز من بریم امتحان بدیم و بعدش هم برم سر تمرین برنامه نویسیم ببینم بالاخره جواب میده یا نه!

Wednesday, September 06, 2006

بی اینترنت چه کنم من؟؟؟؟؟؟؟

دیروز صبح رفتم سفارت و بعد نیم ساعت نشستن مدارکم رو گرفتم. خیالم راحت شد. آقا ِ بهم گفت دختـــــــرم می دونی چند وقته مدارکت اینجاس؟؟؟(همه چی همون جلو ور ِ دلش بود!) اگه گم می شد چی؟؟؟ منم گفتم بله شرمنده اینجا نبودم!!!! ا ِ یییییییییی دروغگو چاخان! خب نمی تونستم بگم یه جورایی مشکل دارم! حسش نبود صبح کله سحر از خونه بیام بیرون و بیام سفارت و یه عالمه بشینم. بعدشم که رفتم دانشگاه و همه چی حل شد و بعد خونه. وسائل مهمونی فسقلی ارشد رو آماده کردیم که تولدش بود و چهارساله می شه. وااااااااااااای من قربونش برم (البته قربون هر سه شون می رم ، خاله گله! که بین خواهر زاده ها فرق نمیذاره!). تا شب برنامه مهمون بازی بود و منم که دیگه همه جا رسما ً صاحبخونه ام و هر چی تمام زندگیم خونه مامانم اینا در هر شرایطی نقش مهمون رو بازی می کردم و همیشه هیچ کاری نمی کردم و با مهمون ها می شستم اونجا و تا می رفتن تو تختم خروپفم هوا بود دیگه این مدت جبران شده و شدم یه کدبانو نمونه! (کسی رو سراغ ندارین؟؟؟) این وسط هم یه چیزایی پیش اومد که من همش خودم رو کنترل کردم وسط جمع نزنم زیر گریه. ولی انقده دلم می خواست برم خونه خودم. الانم دلم می خوادا ولی هنوز اسباب کشی مونده. و از همه مهمتر و اشک در بیار تر اینه که دو هفته دیگه میان اینترنتم رو وصل می کنن یعنی من این مدت بمیرم. مخصوصا ً شبا که تنها کارم چرخ چرخ زدن تو سایت ها و وبلاگ هاست. فکر کنم شبا بشینم پست بنویسم اقلا ً یه سرگزمی باشه. باز خوبه یه هفته اش مامانم هست و دانشگاه ها هم شروع شده و پرت و پلا هم میاد و از این افتضاحی در میاد. امروز یه سری از کارتونهام رو بردم خونه ام. خود شخص شخیصم بلندشون کردم و بردم گذاشتم تو ماشین و بعدم در آوردم و بردم تو خونه. دیگه وسطاش حس می کردم از ناحیه مچ دست فلج شدم. جدا ً خیلی وسیله ندارم ولی خب همینا هم که هست تنهایی نمی تونم. تازه بدتراش مونده که چمدون لباس ها و کتابخونه و میز کامپیوتر و مبل ِ. (نمی دونم چرا هر دفعه به چمدون لباسام فکر می کنم همش ناخودآگاه این تصویر میاد جلو چشمم که وقتی دارم از پله ها می برمش پایین صاف می ذارم رو انگشت پام و بی ناخن می شم –فعلا ً یه ناخن از دست دادم جون ناخن ترس شدم همش می ترسم اون یکی هم یه چیزیش بشه! اونم چطوری؟؟؟ هیچی پای چپم رفت تو پاچه شلوار راستم یهو تق ناخنم کنده شد!-جان من مسخره نبود مدلش؟- اونم ناخن شصت پا که با ناخن گیر هم زورم نمی رسه بگیرمش همچین با دو میلیمتر از پایین در اومد! ا َ ا َ ی! ) اصلا ً من و چه به این غلط ها. ولی دیگه چاره ای نیست و باید برم هر چه زودتر. تازه امروز که رفتم دیدم هیـــــــــچ کاری واسه تمیزی خونه نکردن و همه چی مثل قبل ِ. امشب می خواستیم یه سری دیگه وسیله ببریم که واسه کثیفی اونجا بهم خورد. فردا هم اولین روز دانشگاه هاست و من ساعت شش تا نه شب کلاس دارم اونم اقتصاد !!! (درس عشق من که خودمم هنوز موندم ، من که ترم پیش شب قبل فاینالش زار می زدم که چطوری پاسش کنم حالا چی شده که این ترم دوووووووووو تا درس اقتصاد پیشرفته گرفتم!!! دیگه اوضاع مزخرف درس های اختیاری که واسمون گذاشتن ببینین چیه که اقتصاد شده گزینه اول من! بقیه درس اختیاری ها شدیدا ً حفظی هستن یا همه پیش نیاز می خوان و مال سالهای بالاتر همون رشته هستن که اون پیش نیازش رو لازم نداریم و الکی وقتم گرفته می شه ...اختیاری هامون مثل حقوق و جغرافی و مذهب و جامعه شناسی و علوم سیاسی و این تریپ درسها!) من شاید دیر به دیر بیام این مدت. حالا نیست هر روز پست می ذاشتم و خیلی زود زود می اومدم! خلاصه که اینم از این دو روز من.

Sunday, September 03, 2006

خواهرزاده داری

آخیـــــــــــــــــــــــــش خوابیدن! فسقلی ها رو می گم. بعد اینکه پدرم رو در آوردن با معصومیت تمام خوابیدن. همچین موقعی که خوابیدن قیافه شون مظلوم می شه آدم یادش می ره قبلش چی بودن. از صبح با خواهرم از خونه زدیم بیرون د ِ فرار. خب مسلما ً یه کم واسه پدر خانواده لازم ِ که حس کنه کار بیرونش در مقابل نگهداری از دو تا فسقلی زلزله هیچ ِ. اول رفتیم موهاش رو درست کرد بعدم آرایش کرد گوگولی شد اومدیم خونه. وای انقده منم دلم می خواست. خوشگل کنم موهام رو درست کنم آرایش لباس گوگولی برم قـــــــــــــــــــــــــر. البته یه چیزی که باعث شد هی به خودم دلداری بدم اینه که داماد کانادایی ِ و خود عروس هم از بچگی اینجا بوده و به نوعی می شه گفت ایرانی نیست و عروسی از اون تریپ خارجکی هاست که برن هتل جینگولی بشینن و متشخص (به گروه خونی من یکی که نمی خوره!) شام بخورن و بعدم از این آهنگ تو اعصاب بروها و همین. خب اونا که رفتن (ساعت شش رفتن)تصمیم داشتم با فسقلی ها برم به پارک دم خونه شون که یه عالمه بدوان و فعالیت کنن که تا میرن تو تختشون از خستگی غش کنن. ولی شانس که می شناسین. بارون شروع شد و ما خونه نشین شدیم. منم فرستادمشون تو حموم آب بازی. وان روشستم و نصفه نیمه پر کردم و با اسباب بازیشون شوتشون کردم اون تو. بعدم براشون شکلات آوردم و یه نیم ساعتی اونجا بودن. منم هرازگاهی اعلام می کردم که چه خاله ی گلی هستم که یه وقت یادشون نره. بعد اومدیم یه کم بخور بخور و ساعت هشت اومدیم لالا. سه تا کتاب خوندم و یک میلیون تا داستان از شجره نامه خودم و خواهرام و خود اینا از یه دنیا اومدنشون تا الان و قصه زندگی یک هفته کامل بچه خرگوش با اهالی جنگل نشین رو تعریف کردم و اینا هم با چشم بــــــــــاز من رو نگاه می کردن. حالا فهمیدم خواهرم و شوهرش که اینا رو می خوابونن چرا انقد طول می کشه و خودشون هم میخوابن. تازه این بزرگ ِ که کلی هم اظهار نظر می کرد که نــــــــــــــه فلانی هم بود ، اینجا هم رفتیم ، بگو چی خوردیم و ..... هی می گفتم تو حرف نزن چشمات رو ببند من میگم. ولی اونم که فکش راه می افته ول کن نیست. انقده کیف می کنم اینا به خاله شون رفتن. البته وقتایی که نحس و غرغرو می شن به عمه شون رفتن!!! تازه بعد که دیگه خل شدم گفتم بســـــــــــــــــه... بزرگ ِ گفت خب حالا تو ساکت باش من داستان بگم. ا ِی جان. منم یه کم لالمونی گرفتم دیدم نه بابا اینو ولش کنم تا صبح ول کن نیست. ولی عوضش زودی خوابید. اون یکی که هر جا ولش کنی اولین نفر خروپفش هواس کلی با چشمای باز زل زده بود به من. منم دیگه رفتم تو تختش و خب چون مسلما ً جا نمی شم سرم رو تخت خودم کجکی پایین بودم. انقد نازش کردم تا خوابیدم تا پاشدم پاشد. وااااااااااااااااااای دیگه نزدیک بود خودکشی کنم که زودی خوابید. همه این مراسم لالا کنی یک ساعت و نیم طول کشید. ا ِییییییییییییییییییییییییی گل ترین خاله ی دنیا. (خب خودم باید از خودم تعریف کنم یهو عقده ای نشم کسی که اینجا تعریفی نمی کنه. )