مگنولیا

Monday, August 28, 2006

خاله نگو ،بگو گـــــــــــل

صبح ساعت هشت و نیم بود خواهرم یهو در رو بازکرد گفت داره دختر بزرگش (چهار سال ِ) می بره کمپ (واسه یه هفته هر روز از نه تا دوازده) و فسقلی ِ (دو سال و نیم ِ) خواب و چون دیشب دیر خوابیده تا یازده می خوابه و من فقط حواسم باشه.منم خـــــــــــــواب اصلا ً جون نداشتم چشمام رو باز کنم. می خواستم بکشمش که بیدارم کرده بود! خلاصه یه ربع می شد اونا رفته بودن یهو دیدم شترق یه در بسته شد و یه چیزی فسقلی شوت شد سمت اتاق خواهرم اینا. منم از جام پریدم که بهش خبر بدم دنبال کسی نگرده و تا بخواد اون گریه گوگولی هاش (چشماش رو می بنده می خوابه رو زمین پاش رو تو بغلش جمع می کنه و د ِ گریه کن. ماشالا اینم به خاله ی گلش رفته همیشه اشکش آماده اس!) رو شروع کنه من مسخره بازی رو شروع کنم. خلاصه دو ساعتی باهم کارتون دیدیم و صبحانه خوردیم و بال بال زدیم تا اومدن. اینو گفتم که بگم خواهرم تا آخر این هفته این آش رو واسه من پخته بود بدون اینکه خودم بدونم. ا ِ ییییییییییییییییییییییییییییییی خدا. هر چی اعتراف می کنم که من بدترین خاله ی دنیا هستم و این همه حوصله بچه ندارم هیچ کس باور نمی کنه که! اصلا ً تقصیر خودشون ِ. اگه هفته ای دو سه بار می دیدمشون مثل مردم عادی که خونه هم مهمونی میرن و دلم تنگ می شد خیلی خاله ِ گل تری می بودم تا اینطوری هررررررررررر روز! دروغ می گم؟؟؟؟؟؟ حالا پریشب یازده خوابید و امروز نه پاشد. امشب که نه خوابیده فردا قرار ِ نقش خروسم رو بازی کنه!!!
اگه گفتین نکته انحرافی این پاراگراف بالا چیه؟؟؟؟؟؟؟ این که من فردا هم سفارت نمی رم! البته چندان هم خوشحال نیستما!!!! اگه این همه کارت شناسایی دستشون نداشتم الان حالم بهتر بود.
آخر هفته هم اسباب کشی دارم و کلی کار دارم ولی جواب تنبلی رو چی بدم؟؟؟؟ آخه جریان اینه که من که اومدم اینجا کلی از کارتون هام رو گذاشتم تو پارکینگ و اصلا ً لازمشون نداشتم. بعد دنبال یه قمقمه صورتی که با کلی عشق و علاقه واسه خودم جایزه خریده بودم همه کارتون ها رو باز کردم. یهو بعد چند هفته خواهرم گفت شوهرش یه چیزی دیده شاید مــــــــــــــــــــــــــــوش باشه و حواسم به وسایلم باشه و برم ببندم. خب منم از ترس اینکه موش از توش بپره بیرون دست بهشون نزدم. حالا دیگه مجبورم ترس رو بذارم کنار و برم به جنگ موش! به خواهرم می گم خب اگه موش داشت من چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟ میگه عیب نداره هر دو باهم جیغ می زنیم در میریم. به این میگن شجاعت خانوادگی!حالا دعا کنین که چیزی پیدا نشه چون اونطوری من دیگه دلم نمیاد به چیزی دست بزنم. باز خوبه کارتون ظرف هام رو باز نکردم. از اسباب کشی خیلی بدم میاد. اونم اینطوری که هر سال دوبار جمع کن پهن کن. باز آخرش غر شدا !!! آخه من می میرم غر نزنم.

Sunday, August 20, 2006

مامانم رو می خوام

چند روز ِ حس یه بچه دو ساله رو دارم که شدیدا ً محتاج مامانش ِ و بدون مامانش هیچ کاری نمیتونه بکنه. منم دیگه نمی تونم. دلم خیلی تنگ شده و به بودنش احتیاج دارم. به اندازه یه دنیا احساس تنهایی می کنم.اون تنها کسی که همیشه می فهمه من چی می گم و درکم می کنه. می دونه کی چی باید بگه. کی بگه می فهمم چی می گی ، کی بگه حق داری ، کی بگه اشتباه می کنم و کی نصیحتم کنه.تقریبا ً هر روز باهاش حرف می زنما ولی فایده نداره. وجودش رو می خوام. بودنش. می خوام بشم دوباره همون مگنولی کوچولو. همونی که همه جا چسبیده بود به مامانش و دنبالش می رفت و براش فرقی نمی کرد که میوه فروشی ِ یا بقالی. ته تغاری خونه بودم بعد ده سال اختلاف سنی(همچین می گم انگار الان نیستم). خواهرام یه سال با هم اختلاف دارن. یعنی وقتی اونا رفتن دانشگاه من دوم دبستان بودم. دیگه بگیرین که چقدر منو تحویل می گرفتن. خب مسلما ً هیچی. مامانم هم واسه اینکه من احساس تنهایی نکنم و غصه نخورم همش با من بود. نمی گم از اون بچه چس های مامانی بودما. ولی خب همچین بچه آزاد و رو پای خودی هم نبودم. اصلا ً هم ناراحت نیستم. اقلا ً اون موقع کلی حال می کردم.بعدشم که خواهرام ازدواج کردن دوباره من بودم و مامانم و بابام. همه می خندیدن می گفتن خووووووووووب تو خونه پادشاهی می کنیا. اون موقع این جمله رو می شنیدم با خودم می گفتم این کجاش پادشاهی ِ که خواهرم ازدواج کرده حالا همش با شوهرش اینجاس. ولی یاد اون روزا بخیر. کلی پادشاهی بودااااااااااا!!! الان تاج پادشاهی از رو سر من برداشته شده گذاشته شده رو سر سه تا نوه خانواده!
همه می گن تو که خواهرت اینجاست و تنها نیستی. آره خواهرم اینجاست و من تنها نیستم ولی این کافی نیست. اونم با خانواده اش ِ. مگه چقدر می تونه با وجود دو تا بچه و شوهر به خواهرش برسه؟؟؟ نمی خوام راجع به اون چیزی بگم که همین قدر که منو تحمل می کنه هم از سرم زیاد و واقعا ً ازش متشکرم. همش یا تو اتاقم هستم یا با خواهرم و بچه هاش و فک و فامیل شوهرش بیرونم یا دور هم یه جا جمعیم. مطمئنم فک و فامیل شوهر خودم هم بودن که باید احترام و دید و بازدید و اینا کامل باشه تا الان مرده بودم از بس دیده بودمشون. نه که بگم بدن ها. نه بابا. فقط بســـــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!
چه خیری می بینم از دوستام!!!! دوســـــــــــــــــــــت!؟!؟!؟ والا دیگه الان شک دارم که اصلا ً من اینجا دوست دارم یا نه؟؟؟(قضیه پرت وپلا جداست! اونو نمی گم) تا وقتی که بیکارن دوروبرشون خالی شده و حوصله شون سر رفته میان سراغ آدم بد یهو دیگه خبری ازشون نمی شه تــــــــــــــــــــــــــا دوباره که بیکار و تنها شن.

- منم خیلی دختر بد و غرغرویی شدم. همش گریه ام می گیره. بی حوصله ام. دلم می خواد همش از تو تختم در نیام. اینطوری به همه گیر می دم. در نتیجه خودم رو از همه (همه ای که اصلا ً وجود نداره) کشیدم کنار تا از لحاظ روحی یه کاری کنم بهتر شم. هر چی هم فکر می کنم و دنبال راه حل می گردم چیزی به فکرم نمی رسه.

-وبلاگم هم گیر داده که پست هام رو نشون نده.
-کسی راه حلی داره بگه من چیکار کنم این سه هفته یه کم حواسم پرت شه و زیاد فکر نکنم تا حالم و روحیه ام بهتر شه؟؟؟؟؟ نگین کتاب بخون ها! اگه کتاب داشتم که خوب بود.

Friday, August 18, 2006

وبلاگم قاط زده

از دیشب حدود شونصد بار وبلاگم رو بستم و باز کردم و پستم رو دوباره سه باره ده باره فرستادم پس چرا نشون نمی ده؟؟؟؟؟؟شایدم من کورم و نمی بینم. همش دو تا پست قبلم اون جاس. کسی پست جدید رو می بینه؟؟؟

قرقر

امروز با بچه ها رفتیم فستیوال یونانی. خیلی خوش گذشت جای همتون شدیدا ً خالی.
ساعت شش قرار داشتیم (چهارتا دختر بودیم ، بعضی اوقات جمع های دخترونه بیشتر خوش می گذره مخصوصا ً وقتی همه با هم راحت و خودمونی هستن) اولش رفتیم غذا گرفتیم منم که چون رژیم دارم فقط سالاد خوردم (خدا رو شکر پرت و پلا نبود که الان لوم بده بگه احتمالا ً عمه ام بود که یه ظرف گنده کباب و نون داشت ... این سه هفته می تونم هی خالی ببندم- : دی-) بعدش که اندازه چهار برابر هیکلم خوردم رفتیم رقص گروه نوجوانانش رو دیدیم که خیلی خسته کننده بود. همش یه حرکت پا صد بار تکرار می شد. بعد من و یکی از بچه ها رفتیم کافی و شیرینی گرفتیم و اومدیم یهو آهنگ باحال گذاشتن همه وسط... من و یکی دیگه هم پریدیم. اصلا ً مگه می شه جایی آهنگ باشه من وسط نباشم. مهم هم نیست که شدیدا ً ضایع بازی در آوردیم و حرکت پاهامون آف می زد در عوض عقده نشد تو گلومون گیر کنه. بماند که آهنگ بعدش یه ریتم عربی داشت هرکاری کردم کسی باهام نیومد وسط قرهای عربیم گیر کرد ولی عیب نداشت. بعد برنامه اصلی رقصشون که رقص زوربا بود شروع شد. واااااااااای که من عاشق این رقص و این آهنگم. خیلی گوگولی بود. بعد از اون دوباره پریدیم وسط با همون گروه رقص زوربا قر دادیم. تا پاهای ما درست می شد و با بقیه هماهنگ می شد آهنگ تموم می شد. ما هم آخــــــــــر استعداد بودیما!!! داشتیم می اومدیم که دوباره یه آهنگی زدن که ریتم عربی داشت. منم دیدم نمی شه من این عقده رو یه سال با خودم حملش کنم تا سال دیگه که تازه اون موقع هم ایرانم. در نتیجه پریدم وسط و قـــــــــــــــــــر. دیگه آخرش قاط زدم یه چند تا پای ترکی و کردی و قر عربی و دست و پای ایرانی رو قاطی کردم که مطمئن شم چیزی تو گلوم و کمرم گیر نکرده ناراحتی ایجاد کنه. به جز دل دردی که بعد اون همه قر بعد غذاها برام درست شد در رابطه با قرهای موجود در کمرم کاملا احساس خوشایندی دارم که خالی شد.
اون وسطا یکی از بچه ها رو دیدیم. دوستام گفته بودن که مگنولی هم هست اونم برگشته گفته حتما ً اون وسط ِ (بودم!). دیگه معروف شدما. همه به عنوان قر تو کمر فراوونه من رو می شناسن. دست خودم هم نیستا. آهنگ میاد مثل این بچه فسقلیا یهو شروع می کنم قر درجا می دم و بعد با توجه به جا و شرایط همش وسطم. خداییش یهتر از این آدمایی نیست که یه گوشه می شینن عین عصا قورت داده ها هی ناز می کنن. من نمی دونم اینا چطوری می تونن خودشون رو نگه دارن.
هر دفعه این فستیوال ها رو می رم میگم ایران چرا نداره. اون از رقصامون که آخر تنوع و باحال (ترکی و رشتی و کردی و اون مدل سنتی ها که نمی دونم اسمشون چیه! و...). اون از غذاهامون... دست همه کشورها رو از پشت می بندیم. ولی عوضش تنظیم و برنامه ریزیش چه غوغایی ِ. ولی خیلی عالی می شه همچین چیزی بشه. تا دو سال پیش یه برنامه لوس فستیوال ایرانی داشتیما. نمی دونم چی شد که دیگه همونم نداریم. البته اونم تو یه سالن بسته بود و فقط ایرانی ها می اومدن. ولی باز بهتر از هیچی بود.

پرت و پلا جون ایشالا کلی بهت خوش بگذره. جای مارو هم حسابی خالی کن. اینجا هم جات خالی ِ ولی خب مسلما ً کیف اونجا بیشتر ِ.

Monday, August 14, 2006

گشنمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

این فکر کنم ششمین پستی ِ که دارم تو این ده روز می نویسم که امیدوارم این دفعه نابود نشه. همشون یا همینطوری نصفه نصفه سیو شدن تو کامپیوترم یا بعد از چند خط پاک شدن و بیخیال شدم.
نمی دونم وقتی همش همینطوری نشستم تو خونه و با خواهرم و یچه هاش معاشرت می کنم یا فوق فوقش با پرت و پلا می رم فروشگاه متر می کنم چی می تونم بنویسم. انقد هم می شینم فکر می کنم هی غرم میاد. اصلا ً به من نیومده فکر کردن و تمرکز کردن. تازه دلیل نداره همه دانشمند و هدفدار و عقل کل شن!!! آقا من شخصا ً اعتراف می کنم که تفریح و شلوغی و فکر نکردن رو ترجیح می دم. وقتی که شروع می کنم فکر کردن انفد از این شاخه به اون شاخه می پرم و همه چی رو یه باره می خوام کن فیکن کنم که بدتر ...پیچ می شم!!!
امروز موهام رو کوتاه کردم اقلا ً تو قیافه ام یه تنوعی پیدا شه هیجان زده شم. وااااااااااای موهام خیلی گوگولی شده (توجه کنید ، با اینکه شدیدا ً خودشیفته شدم و هی می پرم جلو آینه فقط از موهام تعریف کردماااا!!!) البته فعلاً که تازه کوتاه شده و سشوار کشیدس ، هنوز ندیدم با وضعیت تنبلی من که صددرصد بدون سشوار ِ چطوری می پره هوا!!! ماشالا مو که نیست یه گوله وز ِ...
دو تا کتاب شروع کردم که حالا نه این رو می خونم نه اون رو. یکی آیین نامه رانندگی ِ یکی هم دوقرن سکوت. هر کدوم رو می خوام شروع کنم می گم نه اون یکی مهمتر ِ در نتیجه هر دو رو بسته ام و علاف می گردم. (یکیش قرض ِ یکیش هم به نفعم ِ که امتحانش رو این تابستون که بیکارم بدم!) بدیش اینه که چون ماشین ندارم و قرار هم نیست داشته باشم انگیزه ام واسه امتحان رانندگی صفر ِ. نه به من که وقتی ایران بودم ۲١ تیر کنکورم رو دادم ۲۲ تیر اولین جلسه کلاس رانندگیم بود نه به الان که اصلا ً حس چهار صفحه چسکی کتاب آیین نامه خوندنم هم نمیاد.
یه ماه ِ هی به خودم می گم از فردا ورزش رو شروع می کنم که جلوی این سیر صعودی چاق شدنم رو بگیرم. نمی دونم چرا هی فردا نمی شه!!! (دیروز فردا شدا! ولی امروز دوباره دیروز شد!چی شد؟؟؟) از روزی که تصمیم گرفتم حواسم به خوردنم باشه و ورزش کنم اصلا ً سیر نمی شم. اگه خودم هم گشنه ام نباشه چشمام سیر نمی شن. همش می چرخه یه خوراکی پیدا کنه بذارم تو دهنم هنوز قورت نداده بعدی!!!
کسی می دونه من چمه؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا ً پستم هم نشون می ده من یه چیزیم شده ها!
(به خدا این پستم دیگه غر نبود!!! بود؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی خودم رو کنترل کردما! نگین بازاین غر زد! انقد خودم از آدمای غرغرو حرصم می گیره... مثلا ً این ده روز اخیر مگنولی!!! ا َییییییییییییییییییییییی)

خب من برم یه خوردنی پیدا کنم که الان هلاک می شم... هــــــــآ؟؟ من شام و بعدش کیک خوردم؟؟؟؟؟ نه بابا...

Friday, August 11, 2006

ای زنــــــــــــــــــدگی

درگیری شدیدیست. نمی دونم چی کار کنم و چی درسته.

از رشته ام چندان خوشم نمی یاد. از کار بعدش خوشم نمی یاد. از این که هر روووووووووووز بدون استثنا از ساعت هفت صبح تا شش عصر بیرون باشم. سر کار. پشت یه میز و کامپیوتر و یه اتاق بسته و تمـــــــــام مدت استرس داشته باشم که یه وقت با محبت اخراج نشم. بعدم تمام زندگیم همین باشه. می ارزه؟ اصلا ً این چه زندگی می شه؟؟؟؟؟؟؟ اونم رشته ای که هشت تا درس برنامه نویسی داره و عشق برنامه نویسی هم من رو کشته. همش کابوسش رو دارم. هر وقت یاد درس هایی که این ترم گرفتم و قرار ِ بعدا ً بگیرم میافتم حالم بد می شه. چند روزی ِ راجع به رشته ریاضی (نمی دونم محض یا کاربردی) فکر می کنم. خودم عاشق ریاضیم و وقتی دارم ریاضی می خونم و مسئله حل می کنم کلی حال می کنم. بعدم برم یه سال دوره معلمی ببینم و معلم شم. ولی می ترسم . از تصمیم گیری می ترسم. می ترسم یه تصمیم خرکی بگیرم دوباره دو سال بخونم جاخالی بدم. از این که معلم شم خوشم میاد. اینکه با آدم ها سر و کله بزنم و دوروبرم شلوغ باشه و تابستونم و عصرهام مال خودم باشه و خلاصه که استرس و عذابش در آینده از مهندسی کمتر ِ . مهندسی که می خواد یه بار الکترونیک بره بالا کار و امکانات تــــــــوپ بعد یهو کوبیده شه پایین نوبت عمران برسه و ... (شنیدم عمران رو به صعود ِ ) خلاصه که از شدت درگیری و ناتوانی تو تصمیم گیری دارم خل می شم و همش گیج می زنم.

و اما در کنار تمام این خوددرگیری ها و اعصاب خوردی ها از کارم هم اخراج شدم. یعنی دیگه وقتی همه چی می خواد باهم تکمیل شه که گند بزنه به اعصاب آدم سنگ تموم می ذاره ها!!! سه شنبه بود که آخر کارم رئیسم اومد گفت بعد کارت بیا دفترم منم گفتم چشم. رفتم دیدم یه ورقه گذاشت جلوش و شروع کرد د ِ ایراد بگیر... وقتی تو یه پستم بهش می گم زنیکه نفرت انگیز واسه همینه دیگه. شروع کرد که واسه کارت عضویت زیاد تبلیغ نمی کنی!!! (انقده بدم میاد هی تبلیغ کنم و یه ریز قربون صدقه مشتری برم که عضو شن ...مخصوصا ً تا می پرسی می خوای عضو شی می گه نــــــــــــــــــــــــــه!!!) با مشتری گرم نیستی (وای به حال نیش باز من که هیچ وقت بسته نمی شه حتی وقتهایی که باید بسته شه بعد این می گه خشکی) ، به مشتری کمک نمی کنی (دیگه بیشتر از این که همش دارم می دوا َم چیزی که می خوان پیدا کنم؟)، با کارای خرید و فروش بلد نیستی کار کنی (سه ماه ِ دارم تک و تنها پشت چهار تا صندوق کار می کنم چطوری می شه بلد نباشم؟؟؟)، وقتی مشتری نیست کار نمی کنی (تا جایی که من یادم ِ تو شلوغ ترین صندوق فروشگاه یه نفر می ذاره که هیچ وقت سرش خلوت نشه!) .... خلاصه که تا می تونست زر زد و ر...د به من و گفت کارتات رو بده و هـــــــــــری!!! تازه بعدش می گه تو کامنت نداری؟؟؟ منم که مخم کلید کرده بود و تازه مرده شورهر چی یادم می اومد فارسی بود! بعدم گفت زیر برگه ای که مزخرف راجع بهم نوشته بود رو امضا کنم و من ِ خر هم امضا کردم. بعدم اومدم بیرون و گریـــــــــــــــــــــــه. رفتم پیش یه سری از بچه هایی که اونجا کار می کردن اونا هم شوک که امکان نداره و اون حتی اگه می خواست این کار رو بکنه باید تذکر می داد اول. خیلی احمق و کثافت ِ . از اون روز هی بهش فحش می دم. تازه برگشته به فامیلمون گفته که من وقتی چندنفر تو صف هستن فقط با کسی که جلوم ِ حرف می زنم و رابطه برقرار می کنم و با اونایی که ته صف هستن کاری ندارم!!!!!!!!!!! واااااااااااااای دلیل از این مسخره تر دیده بودین؟؟؟ تاحالا کسی رو دیدین که داره چیزی می فروشه تاته صف با همه حرف بزنه؟؟؟ بی خیال. من از روز اولم گفتم این می خواد من رو اخراج کنه فقط منتظر فرصت ِ. در ضمن امروز شنیدم یکی دیگه از بچه ها که خیلی وقت ِ اونجاست رو هم اخراج کرد (دلیل اون رو دیگه نمی دونم چی گفته!) خودم تصمیم داشتم یه ماه دیگه که دانشگاه شروع می شه بیام بیرون از سر کار ولی اونجوری که اون برخورد کرد کلی حالم گرفته شد!

درضمن آدمی که جنبه نداشته باشه بره سرکار تا حقوق می گیره هل بزنه بدو ِ بره خرج کنه و مریضی لباس خریدنش رو تشدید کنه همین می شه که اخراج شه یهو ببینه بـــــــــــــــــــــه چه حساب بانکی گوگولی داره!!! اینم یه تجربه ی تــــــــــــــــــــــوپ واسه پول چمع کردن و الکی خرج نکردن! (ولی آ آ آ آ آ آ آ ی کیفی داد لباس خریدن آآآ فعلا ًواسه لباس تابستونی خریدن کرمم خوابید حالا تا زمستون! ولی حیف که واسه این کار مزخرفم هی بلوز آستین دار خریدم اقلا ً زود تر اخراج می کرد تا قبل جمع شدن لباس تابستونی ها چند تا تاپ هم می خریدما !!! )

Tuesday, August 08, 2006

اعصاب ندارم

حتی برای خالی شدن هم دیگه نوشتنم نمی یاد. اصلا ً دیگه هیچیم نمی یاد. نه نوشتن ، نه حرف زدن نه هیچی... نگاه کردم دیدم یه هفته هست هیچی ننوشتم. نه که هیچی ننوشته باشما چهار تا پست نصفه تو کامپیوترم دارم که نه حوصله دارم کاملشون کنم نه دلم می خواد. امروز یه اتفاق مزخرف برام افتاد که کلکسیون له کردن اعصابم کامل بشه و راحت اشکام رو سرازیر کرد. دلم می خواد هی گریه کنم. ستار و هایده بذارم گریه کنم به خاطرات و خانواده ام فکر کنم گریه کنم به دوری ازشون فکر کنم گریه کنم واسه تنهاییم گریه کنم اصلا ًمرض دارم که خودم بساط گریه کنی راه بندازم. دلم نمی خواد بند بیاد. دنبال بهانه می گرده حالا به هر شکلی... ای کاش ایران بودم ای کاش مامانم پیشم بود ای کاش بغلم می کرد بوسم می کرد می گفت فدای سرت. ای کاش چی دیگه؟؟؟؟ دور و برم کسی هست پس چرا اینطوری احساس تنهایی می کنم؟؟؟
فقط اینم بگم تکمیل کننده روان داغون من امروز مربوط به کارم می شه!!! همـــــــــــــــــــــــــــین

Tuesday, August 01, 2006

اتوبوس و خوش شانسی بی حد و حساب

اگه تمام شانسهای زندگی من مثل شانس اتوبوس گرفتنم بود باید به سرعت خودکشی می کردم.
امروز اینجا هوا ۴۷ درجه بود با رطوبت صددرصد!!! یعنی به عبارتی می خواست بگه بمـــــــــــــــــــــیر روش نمی شد. تاحالا همچین هوایی ندیده بودم. چرا شاید سر ظهر وسط مرداد تو کیش اینطوری بود. نمی دونم چطوری توصیفش کنم. از اینایی که حس می کنی اکسیژن کم ِ و نمی شه نفس کشید.یهو پات رو از در می ذاری بیرون خشک می شی!
ساعت هفت و ربع از خونه پرت و پلا اینا دراومدم به سمت خونمون ساعت نه و ربع رسیدم. باید چهار تا اتوبوس سوار می شدم و من از همــــــــــــــــــــــــــــــش جا موندم. یعنی من در کل این دو ساعت ۴۰ دقیقه سوار اتوبوس و یک ساعت و بیست دقیقه منتظر اتوبوس یودم. این آخرهای راه هم با خودم گریه می کردم. الهی بمیره این هوا و این شهر که نه تابستونش عین آدم ِ نه زمستونش.
یه سری روزا تو زمستون رادیو و تلویزیون اعلام می کنن از خونه در نیاین خطرناک ِ ممکن ِ یخ بزنین (خداییش تو اون روزها اگه مثل امروز من اتوبوس از دست بدین از دست دادن گوش و انگشت و اینا حتمی ِ). امروز هم از اون روزا بود که اعلام شده بود در صورت امکان بشینین خونه تون.
بااینکه با آب یــــــــــــــــــــــــــــــــــخ حموم کردم هنوز حالم سر جاش نیومده و ممکن ِ هر لحظه غش کنم بیفتم. این بار اولم نیست که این همه منتظر اتوبوس می شما. تو این هوا اولیش بود که انقد برام درکش سخت بوده. انقد هــــــــــــــــــــــــــــر روز من به هر دلیل و شکل و جایی منتظر اتوبوسم به این نتیجه رسیدم یه فیلم مثل ترمینال می سازن که داستان زندگی من تو ایستگاه های اتوبوس باشه! حالا چند سال دیگه فیلمش در اومد معروف شدم یاد من بیفتین!