خاله نگو ،بگو گـــــــــــل
صبح ساعت هشت و نیم بود خواهرم یهو در رو بازکرد گفت داره دختر بزرگش (چهار سال ِ) می بره کمپ (واسه یه هفته هر روز از نه تا دوازده) و فسقلی ِ (دو سال و نیم ِ) خواب و چون دیشب دیر خوابیده تا یازده می خوابه و من فقط حواسم باشه.منم خـــــــــــــواب اصلا ً جون نداشتم چشمام رو باز کنم. می خواستم بکشمش که بیدارم کرده بود! خلاصه یه ربع می شد اونا رفته بودن یهو دیدم شترق یه در بسته شد و یه چیزی فسقلی شوت شد سمت اتاق خواهرم اینا. منم از جام پریدم که بهش خبر بدم دنبال کسی نگرده و تا بخواد اون گریه گوگولی هاش (چشماش رو می بنده می خوابه رو زمین پاش رو تو بغلش جمع می کنه و د ِ گریه کن. ماشالا اینم به خاله ی گلش رفته همیشه اشکش آماده اس!) رو شروع کنه من مسخره بازی رو شروع کنم. خلاصه دو ساعتی باهم کارتون دیدیم و صبحانه خوردیم و بال بال زدیم تا اومدن. اینو گفتم که بگم خواهرم تا آخر این هفته این آش رو واسه من پخته بود بدون اینکه خودم بدونم. ا ِ ییییییییییییییییییییییییییییییی خدا. هر چی اعتراف می کنم که من بدترین خاله ی دنیا هستم و این همه حوصله بچه ندارم هیچ کس باور نمی کنه که! اصلا ً تقصیر خودشون ِ. اگه هفته ای دو سه بار می دیدمشون مثل مردم عادی که خونه هم مهمونی میرن و دلم تنگ می شد خیلی خاله ِ گل تری می بودم تا اینطوری هررررررررررر روز! دروغ می گم؟؟؟؟؟؟ حالا پریشب یازده خوابید و امروز نه پاشد. امشب که نه خوابیده فردا قرار ِ نقش خروسم رو بازی کنه!!!
اگه گفتین نکته انحرافی این پاراگراف بالا چیه؟؟؟؟؟؟؟ این که من فردا هم سفارت نمی رم! البته چندان هم خوشحال نیستما!!!! اگه این همه کارت شناسایی دستشون نداشتم الان حالم بهتر بود.
آخر هفته هم اسباب کشی دارم و کلی کار دارم ولی جواب تنبلی رو چی بدم؟؟؟؟ آخه جریان اینه که من که اومدم اینجا کلی از کارتون هام رو گذاشتم تو پارکینگ و اصلا ً لازمشون نداشتم. بعد دنبال یه قمقمه صورتی که با کلی عشق و علاقه واسه خودم جایزه خریده بودم همه کارتون ها رو باز کردم. یهو بعد چند هفته خواهرم گفت شوهرش یه چیزی دیده شاید مــــــــــــــــــــــــــــوش باشه و حواسم به وسایلم باشه و برم ببندم. خب منم از ترس اینکه موش از توش بپره بیرون دست بهشون نزدم. حالا دیگه مجبورم ترس رو بذارم کنار و برم به جنگ موش! به خواهرم می گم خب اگه موش داشت من چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟ میگه عیب نداره هر دو باهم جیغ می زنیم در میریم. به این میگن شجاعت خانوادگی!حالا دعا کنین که چیزی پیدا نشه چون اونطوری من دیگه دلم نمیاد به چیزی دست بزنم. باز خوبه کارتون ظرف هام رو باز نکردم. از اسباب کشی خیلی بدم میاد. اونم اینطوری که هر سال دوبار جمع کن پهن کن. باز آخرش غر شدا !!! آخه من می میرم غر نزنم.
